تبلیغات
شهر فرنگ - کلاغ مرده

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



یک عمر لاشخوری کرده بود وبچه‌های ریقو و کچل پرنده‌ها را با تن سرخ و چشمهای کورشان از لانه‌هاشان دزدیده بود و خورده بود تا این جور اینجا بیافتد. فلج و ناتوان، حتی برای این که خودش را از روی خاک بلند کند یا تکانی به پروبال‌اش بدهد. نای این را نداشت که نوک‌اش را به تن مورچه‌های سمجی که دوراش حلقه زده بودند، بزند و فراری‌شان دهد. آنها یواش یواش وآرام آرام و از سر صبر، بهش نزدیک می‌شدند و از پاهای سست‌اش و بدن کرخت‌اش بالا می‌رفتند وکم کم و با احتیاط گازش می‌گرفتند. در مدتی که نیمه جان روی زمین افتاده بود، چندین و چند بار تمام توان‌اش را جمع کرد و به خودش تکانی داد و بالهای سست و خواب‌رفته‌اش رابه هم زد و مورچه‌ها را از خوداش دورکرد. مورچه‌ها به سادگی از تنش دور می‌شدند و دوباره پس از دقایقی لجوجانه به سمتش هجوم می‌آوردند. با روششان آشنا بود. وقت‌هایی که به لاشه‌ای حمله می‌کردند آنها را دیده بود که چه طور دور گوشت لاشه جمع شده‌اند و تکه تکه گوشتهای سرد مردار را با دندانهای تیزشان می‌کنند و همراه خودشان می‌بردند. این جور مواقع از ترس آن که گوشتها ته‌بکشد، به سمتشان حمله می‌برد و آنها را از نزدیک لاشه دور می‌کرد و تکه‌های بزرگ گوشت را با مورچه‌های سیاه و ترشی که لجوجانه به گوشتها چسبیده بودند، می بلعید.آن موقع قوی و جوان بود. اما حالا قضیه فرق می‌کرد، آنها قدرتمند و زیاد بودند و او تقریبا به طور کامل توانش را از دست داده بود. وقتی او با هزار زحمت آنها را از خودش دور می‌کرد آنها ابتدا صبرمی‌کردند وبرای مدتی با چشمهای درشت و دندانهای بی‌رحمشان بهش زل می‌زدند و نگاهش می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا آخرین توانش را هم از دست بدهد و دوباره بتوانند به سمتش هجوم بیاورند. انگار می دانستند که نیرویش رو به تحلیل است و آنها تنها باید صبر کنند و منتظر موقعیت مناسب بمانند. وقت‌هایی که مورچه‌ها موقتا دست از سرش بر می‌داشتند کلاغ کمی احساس راحتی می‌کرد و سعی می‌کرد دوباره نیرویش را جمع کند و آنها را در بالهای خسته‌اش جمع کند و دوباره به آسمان پر بکشد و از شر مورچه‌های سمج خلاص شود اما تا اولین بال را می‌زد تمام نیرویش به پایان می‌رسید و بی‌حال روی زمین ولو می‌شد. آن وقت دوباره مورچه‌ها به سمتش حمله می‌کردند و پاها و بدنش را گاز می‌گرفتند. درد در جانش می‌پیچید، وول می‌خورد و در تمام بدنش منتشر می‌شد و بدنش را به رعشه می‌انداخت و توانش را کمتر و کمتر می‌کرد و بی‌حال و بی‌حالترش می‌کرد. اکنون که تن سیاهش بی‌صاحب درست شبیه لاشه‌های گند کرده در گرما و نور آفتاب رها شده بود، نور داغ خورشید در تن سیاهش نفوذ می‌کرد وخمارش می‌کرد و برای لحظه‌ای بدنش را آرام می‌کرد. قبلا پرنده‌های مریضی را دیده بودکه توی گرمای آفتاب کز می‌کنند و منتظر مرگ می‌مانند، آن وقت‌ها پیش خودش می‌گفت: چرا می‌خواهند توی این گرما جان دهند؟ و حالا خودش تن به کرختی‌اش سپرده بود.گرما دردی را که دندان‌های مورچه‌ها ایجاد کرده بود کاهش می‌داد، انگار نه انگار که آنها با هر ضربه تکه‌ای از بدن نحیفش را کنده‌اند و برده‌اند. تنها در این بین سنگینی تن سیاه آنها را روی تنش حس می‌کرد و به نظرش دقیقه به دقیقه، وزنشان بیشتر و بیشتر می‌شد. انگار گوشت تن او آنها را پروار و پروارتر کرده بود. با زحمت بیشتر تکان نیم بندی به خودش داد و دوباره بیحال افتاد.

 

حس کرد می‌خواهد بخوابد، خوابی طولانی و عمیق. هر چه بیش تر توانش تحلیل می‌رفت تمایلش برای خواب بیشتر می‌شد. خوابی که در آن گرسنگی و فلاکتش را فراموش می‌کرد. بدبختی که گریبانش را به یکباره گرفت و پیرش کرد. پیش خودش گفت: حتما یک بیماری بود. یک مرض مانند همه‌ی مرض‌ها. اما خودش قبول داشت که بیماریش خفت‌آور و تحقیر کننده است. بیماری که قوای بدنش را روز به روز تحلیل برده بود و او را به شکل لاشه‌ای نیمه جان درآورده بود. لاشه‌ای که توان برخاستن نداشت و تنها خودش را در انتظار مرگ می‌دید. مرگی که بارها و بارها شکمش را سیر کرده بود و به دادش رسیده بود حالا به انتظار او نشسته بود. فکر کرد: کاش لااقل مورچه‌ها نبودند و می‌توانستم آرام بمیرم. کاش مریض نبودم. اگر بیمار نمی‌شد می‌توانست سالهای سال توی هوا چرخ بخورد و در حالی که پر می‌زند چشمان تیزبینش را به زمین زیر پایش بدوزد. می‌توانست از دور مردارها راتشخیص دهد و با شادمانی به سمتشان برود و تا جا داشت شکمش را از گوشتهای سیاه و بو گرفته آنها پرکند و باقیش را برای مورچه‌ها که ملتمسانه دور جسد حلقه زده بودند رها کند. چه کسی می‌داند شاید برای همین مورچه‌ها کینه‌اش را به دل گرفته بودند، اما آنها همیشه به نظرش کودن می‌آمدند و همیشه ته دلش آنها را تحقیر می‌کرد. شاید آنها این نگاه تحقیر آمیز را حس کرده‌اند و از او نفرت دارند، از او که غذای آنها را می‌بلعد. دوباره و چند باره بهشان نگاه کرد، به کله کوچکشان و هیکل نزارشان. می‌دانست پشت آن هیکل زار شکمی سیرنشدنی دارند. پیش خودش گفت: هیچ وقت سیر نمی‌شوند. اما او روزهای خوشی را پست سر گذاشته‌بود و هرگز وقتی این جور روی زمین نیافتاده بود به مورچه‌ها فکر نکرده‌بود همیشه خودش را بزرگتر از این می‌دید که به آنها فکر کند. او می‌توانست توی آسمان پر بزند تا شکاری جدید پیدا کند یا آنقدر پربزند تا غذایش هضم شود و دوباره و دوباره بتواند به تن مردارها تک بزند و یا اگر حوصله‌اش را داشت بدون مزاحمت مورچه‌ها جوجه‌های کوچک وبی‌پر گنجشک‌ها را از توی لانه‌شان بدزدد. آن وقت دزدکی سر سیاه و زشتش را داخل لانه‌شان می‌کرد و جوجه‌های ریز و کورشان را از سرشان در حالی که دهانشان را به هوای آمدن والدین‌شان بازکرده بودند می‌گرفت و به سرعت پر می‌کشید. خون گرم جوجه را توی دهانش مزمزهمی‌کرد واز گرمی گوشت تازه‌شان لذت می‌برد. از بدن نحیفشان و هیکل بی‌پرشان و تقلاشان هنگام مرگ خوشش می‌آمد. از صدای پرنده‌ها وقتی چوری‌شان را گم می‌کردند و با حسرت و ترس دور شدنش را تماشا می‌کردند کیف می‌کرد. همیشه خودش را به خاطر این که می‌توانست گوشت شکار بخورد برتر از باقی لاشخورها می‌دانست چه برسد به مورچه‌ها. اما دیری این شیرین‌کاری‌هایش دوام نیاورد و زود بیمار شد. در حالی که جوان و قوی بود و می‌بایست سالها و سالها زندگی کند. یکدفعه همانند یک سنگ سقوط کرد. کاش به یک باره مرده بود و این جور خوار نمی شد. باورش نمی‌شد او که تقریبا هر روز به یکی از مردارها تک می‌زد اکنون باید بمیرد و آنقدر زیر نور خورشید بماند تا گوشتش خشک شود و بو بگیرد و باد پرهای بی حاصل و سیاهش را همراه ببرد یا بدتر از آن خوراک مورچه‌ها شود. چند وقت بود که مرتب حالش به هم می‌خورد. او که به بدن همه تک زده بود و گوشت سرد و سیاه شده آنها را بلعیده بود و از مزه خون دلمه شده آنها و گوشت سفت و خوشمزه‌شان کیف کرده بود حالا تحمل هیچکدامشان را نداشت و مرتب معده‌اش گوشتهایی را که بلعیده بود پس می‌فرستاد و همه شان را بالا می‌آورد و مرتب عق می‌زد و هرچه خورده بود بالا می آورد.

 

بهش که فکر می‌کرد بدن ناتوانش می‌لرزید وبی‌اختیار و جنون آمیز شروع به پرپر زدن می‌کرد. ناخواسته، بالا و پایین می‌پرید و خودش را به زمینمی‌زد. بهش که فکر می‌کرد وحشت زده و ترسیده ششهایش را از هوا پر و خالی می‌کرد. منقارش را برای این که بتواند بهتر نفس بکشد بازمی‌کرد فکر می‌کرد دارد آخرین نفسهایش را می‌کشد. کلاغ به طرز وحشتناکی هوای زندگی را تنفس می‌کرد. احساس می‌کرد فشار زیادی بهش وارد می‌شود. حس می‌کرد چشمهای گود افتاده‌اش از حدقه بیرون زده‌اند، انگار در کاسه سرش جانمی‌گرفتند. همان چشمهایی که دورترین نقطه‌ی روی زمین را می‌دیدند اکنون تلاش داشتند توان خود را که در اثر بیماری و ضعف از دست داده‌اند باز یابند. دلش جور عجیبی بهم می‌خورد. فکر کرد: حالم خوب نیست. شاید خیال می‌کنم. شاید چیز بدی سق زده باشم. اما همه‌ی گوشتها حالش را به هم می‌زدند، یک بار، دو بار، ... خواست عق بزند، اما نتوانست. چیزی توی معده‌اش نبود تا بالا بیاورد. نفسش بالا نمی‌آمد. به سختی سعی کرد هوا را فرو بدهد اما نتوانست. دوباره احساس تهوع کرد آن وقت مایع زرد و لزجی از دهانش و مخرجش بیرون ریخت، آن قدر بیرون ریخت تا کلاغ بی حال روی زمین افتاد. تقلاهایش آخرین توانش را ازش گرفته بود. هرچه فکر کرد آخرین باری، که سالم و سر حال گوشت خورده بود را به یاد نیاورد. دیگر طعم گوشت را به یاد نمی‌آورد و تمایلی هم برای به یاد آوردن آن نداشت. تنها تهوع و مایع لزجی که از دهان و مخرجش بیرون می‌ریخت را به یاد می‌آورد مایع لزجی که از بدنش جدا می‌شد بدون آن که او بداند متعلق به کدام قسمت از بدنش است. مدت زیادی نبود که بیمار شده بود اما همین مدت کم او را به کشتن داده بود. فکر کرد: به خون حساس شده‌ام و از خون بیزار شده‌ام. مزه خون حالش را بهم می‌ریخت. خونی که دررگ وپی مردار، بسته شده بود و میان بدن بی‌پر چوری‌ها جریان داشت و آن همه از آن لذت می‌برد. اکنون همان خون از زخمهای کوچکی که جای دندان های ریز و تیز مورچه‌ها ایجاد کرده بود بیرون می‌زد و می‌خواست جان اش را بگیرد. مزه گوشت و خون همراهش در منقارش و امحا و احشایش می‌پیچید. به معده‌اش می‌زد و در روده‌هایش می‌پیچید. آن وقت او اختیارش را از دست می‌داد، ماهیچه‌هایش شل می‌شد و منقارش باز می‌شد و مایع لزج از بدنش بیرون می‌ریخت. مورچه‌ها دور مایع لزجش جمع شده بودند. انگار آن را می‌لیسیدند. فکر کرد: دارند می‌خورندم. و دوباره حالش به هم خورد. وقتی دل وروده‌اش دیگر توان هضم گوشت را نداشت وقتی به گوشت و خون حساس شده بود، وقتی ناتوان و بی حال سعی می‌کرد چیزی به زور بخورد تا جان بگیرد، وقتی با چشمهایش که از زور گرسنگی دودو می‌زد زمین را نگاه می‌کرد بلکه موجودی پیدا کند تا جان بگیرد. وقتی بوی لاشه‌ها و عطر خون حالش را به هم می‌زد و روزی چندین بار عق می‌زد و بیشتر و بیشتر نزار می‌شد و روی زمین تنها و تنها بوی عفن مردارها را حس می‌کرد چیزی در درونش گفت که می‌میری. آن وقت هراسش از زمینی که اکنون روش ولو بود بیشتر شد، هراسی دیوانه‌وار و جنون‌آمیز. هراس از زمینی که می‌بایست روی آن جان دهد. پیش خودش گفت: آن قدربال می‌زنم تا توی هوا بمیرم. آنقدر بال زد تا بالهایش دیگرتوان تنش را نداشت و سقوط کرد. کلاغ، بی‌حال، مایع لزجی را که توی گلویش ماسیده بود فرو داد و سرش را آرام روی خاک نهاد و چشمهای خسته و از حدقه در آمده‌اش را به نقطه‌ای در آسمان که دیگر توان رسیدن بهش را نداشت دوخت و منتظر شد. اکنون سنگینی غیرقابل تحمل مرگ را روی تن خودش حس می‌کرد و بوی شور خون را که از تنش خارج می‌شد، می‌شنید.

 

فکر کرد: مزه بدن خودم را نمی‌دانم. تن خودم چه مزه‌ای می‌دهد؟ از تصور مزه‌ی تن خودش و بوی خون دلش بهم خورد و بدنش رها شد و مایع زرد و لزج از دهان و مخرجش بیرون ریخت و روی خاک گرم و آفتاب خورده به سرعت خشک شد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 45 دقیقه و 09 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]