تبلیغات
شهر فرنگ - یک قطره اشک

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



هیچ چیز برایش نمانده بود...حتی یك قطره اشك.

 

یك قطره از هزاران قطره اشكی كه بیهوده آنها را هدر داده بود و حالا كه به آنها نیاز داشت نبودند تا احساسش را بیان كنند. گویی همه چیز دست به دست هم داده بود تا زجر غیر قابل باوری را متحمل شود ...از تیك تیك لعنتی ساعت خانه تا صدای بوق ماشینهای بیرون از آن خانه ی لعنتی...

 

با صدای خفه‌ای كه انگار از مسافتی بسیار دور به گوش می‌رسید فریاد زد و اما كسی صدایش را نشنید یا نخواست كه بشنود...

 

آن موجود آن جلو ایستاده بود درست همان روبرو، جایی كه همیشه بود ولی اینبار چهره‌اش فرق می‌كرد لبخند زیبای همیشگی‌اش به پوزخند تحقیر كننده‌ای تبدیل شده بود چشمان درشت و زیبایش به دو كوره آتش تبدیل شده بود. بدن انسانی‌اش تبدیل به كپه‌ای از كثافت شده بود كه دو دست و دو پا از آن بیرون زده بود. صورتش از زشت‌ترین موجوداتی كه تا به حال دیده بود بدتر بود...

 

سعی كرد فریاد بزند ولی چیزی راه گلویش را بسته بود شاید بغضی ابدی بود كه مانع می‌شد با تمام وجود خود را خالی كند شاید بهتر بود كمك می‌خواست ولی كسی در آن لحظه نمی‌توانست او را نجات دهد دیگر دیر شده بود ...

 

به طرفش دوید؛ به طرف آن حیوان پست. شاید هم به طرف انسانی كه بسیار شبیه حیوان بود. برخلاف روز اولی كه او را ملاقات كرده بود نگاهش پر از كینه و نفرت بود و با آتش نگاهش او را میسوزاند... شاید شیطان بود شاید هم نبود...!

 

ظرف چینی بزرگ را با تقلای بسیار از روی میز برداشت و به طرفش پرتاب كرد. اون هنوز آنجا بود و می‌خندید. با لبهای بسته می‌خندید ولی صدای خنده‌اش از گوشخراشترین خنده‌ها آزاردهنده‌تر بود.

 

چینی از چند سانتیمتری سرش گذشت ولی حتی پلك هم نزد منتظر بود.

 

بوی نفرت را حس می‌كرد.

 

بوی كینه

بوی خشم

بوی كثافت

بوی گندیده زباله

بوی بدترین چیزهایی كه روی زمین وجود داشت.

 

آنها را با تمام وجود می‌مكید و خود را تغذیه می‌كرد مثل زالو هرلحظه چاقتر می‌شد و از شكار خود لذت می‌برد...

 

دوباره دوید هر قدم كه به آن موجود نزدیكتر می‌شد گویی چند قدم از او دورتر می‌شد با تمام وجودش فریاد می‌كشید ولی صدای فریادش تنها مثل وزوز پشه‌ای بود كه گوش را آزار می‌داد.

 

روی زمین افتاد...

 

او هنوز آنجا با نگاه شیطانیش ایستاده بود.

 

نمی‌توانست بلند شود هیچ قدرتی برایش نمانده بود رو به آسمان دراز كشید سقف كنار رفت و منظره‌ای از آسمان را به نمایش گذاشته شد...

 

تاریك تاریك بود شاید تاریكتر از تاریك بود دریغ از یك ستاره و یا باریكه‌ای از نور...

 

تاریكی پایین و پایینتر می‌آمد همه چیز از سر راهش كنار می‌رفت و یا تاوانش را پس می‌داد... تاریكی آن را می‌بلعید...

 

آن موجود حیوانی باز هم حركتی نكرد گویا این صحنه ها را بارها و بارها دیده بود و با یادآوری خاطرات شیرین گذشته تنها لبخند میزد...

 

تاریكی به سقف رسیده بود و او حتی نای تكان دادن دستهایش را هم نداشت...

 

امید

عشق

محبت

همه چیز مرده بود مثل هرچیز دیگری كه یك روز تمام می‌شد آنها هم تمام شده بودند.

 

آخرین قدرتش را جمع كرد روی دو پایش بلند شد و به طرف آن موجود خیز برداشت اگر تنها می‌توانست آن خنده‌ی مسخره را از لبان آن موجود محو كند آن وقت هیچ چیز نمی‌خواست...

 

داشت اثر می‌كرد...

 

پس همه چیز درست بود امید هنوز هم وجود داشت...

 

او داشت به موجود دست نیافتنی می‌رسید سرعت قدمهایش را بیشتر كرد تنها ده یا پانزده قدم با آن موجود فاصله داشت ولی نمی‌دانست چرا لبخند روی لبهای آن موجود هر لحظه پهنتر می‌شد.

 

ده قدم

نه قدم

هشت قدم

 

...

 

تنها یک قدم مانده بود...

 

باورش نمی‌شد

درست در یک قدمی آن موجود متوقف شده بود و دیگر نمی‌توانست حركت كند درست مثل ماشین از كار افتاده‌ای كه فقط به درد دور انداختن می‌خورد...

 

تاریكی تنها یك متر بالاتر از او در حركت بود.

 

سرش را برگرداند نگاه سوزانی پشتش را آزار می‌داد...

 

موجودی درست همانند همان كه روبرویش بود پشت سرش قرار داشت. با همان چشمان و با همان لبخند.

 

یكی هم در كنارش بود و دیگری بالای سرش با تاریكی حركت می‌كرد و گویی او را هدایت می‌كرد.

 

روی زمین زانو زد و دوباره تلاش كرد تا این بغض لعنتی را بشكند...

 

مگر نمی‌گفتند همیشه امید هست؟ پس چرا حالا نیست؟ چرا درست همان لحظه كه به آن احتیاج داشت نبود؟

عشق؟ عشق ابلهانه؟ سالهای زیادی از وقتی چراغ عشق سوسویی زد و خاموش شد می‌گذشت.

 

محبت جای خودش را به نفرت و خشم داده بود و عشق جایش را به تنفر...

 

تاریكی بر روشنایی غلبه كرده بود و حالا با نیروی عظیمی كه داشت می‌خواست بر تك‌تك انسانهای دنیا حكومت كند...

 

دیگر اشكی نمانده بود تا این طلسم را بشكند دیگر برای بازگشت دیر شده بود كوچكترین امید یا راهی برای گریز وجود نداشت سرنوشت ناخواسته‌ای بود كه همه را دربر می‌گرفت...

 

تاریكی از هم اكنون به او رسیده بود...

 

در حالی كه هنوز تقلا می‌كرد با اندك انسانیتی كه برایش مانده بود سعی می‌كرد اشك بریزد تنها یك قطره تنها یك قطره هم می‌توانست كافی باشد!

 

ولی اشكی در كار نبود تاریكی در حالی او را می‌بلعید كه فریاد می‌زد...فریادی كه تنها باعث می‌شد تاریكی به درونش نفوذ كند...

 

كم كم محو شد...

 

آن حیوان هنوز آنجا ایستاده بود و آن پوزخند مسخره روی لبانش بود او هم كم‌كم در تاریكی محو می‌شد. چشمان آتشینش رو به خاموشی می‌رفت...

 

همه چیز محو شد تنها چیزی كه دیده می‌شد رنگ سیاه تاریكی بود.

 

و ناگهان قطره اشكی در تاریكی درخشید و بر روی جایی كه به نظر زمین می‌رسید چكید...

 

حیف كه دیگر خیلی دیر شده‌بود خیلی دیر شده‌بود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 55 دقیقه و 02 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]