تبلیغات
شهر فرنگ - آکواریوم

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



از وقتی بازنشست شدم، بزرگترین سرگرمیم همینه که به آکواریومم برسم. یه آکواریوم بزرگ دارم که تقریباً چند ماهه جمعیتش ثابت مونده. حالا سه تا گلد فیش دارم، دو تا لجن خوار، یه سوآتر، یه پنگوئنی و یه ماهی گوشتخوار که تو همین آکواریوم با یه شیشه از بقیه جداش کردم. هر کدوم روحیه‌ی خاص خودشون رو دارن و مثل نوع خودشون رفتار می‌کنن. لجن‌خوارها خیلی منزوی و ترسواند، امکان نداره برم جلوی آکواریوم بنشینم و اونا فوری نرند زیر سنگها خودشون رو قایم نکنند. وقتی می‌خوام اونا رو بپام از دور زیر چشمی نگاشون می‌کنم اینجور موقعها گاهی حرکات آکروبات بازی عجیبی در می‌آرن که از اونا واقعا بعیده. مثلن یکهو حین اینکه دارن لجن کف آکواریوم رو می‌مکن با سرعت خودشون رو به سطح آب می‌رسونن و دوباره با همون سرعت برمی‌گردن و حالت اولیه‌شون رو می‌گیرن. من عاشق این حرکتشون هستم، همیشه کمین می‌کنم تا این حرکتشونو ببینم. اونا زشت‌ترین ماهیهای تو آکواریومم هستن.

 

گلدفیشها منو یاد زن و دخترهام می‌اندازن، مخصوصا اون گلدفیش بزرگه که روی لب بالاییش یه خال قرمز افتاده انگار زنمه که ماتیک مالیده، کافیه یه روسری کوچیک سرش کنم می‌شه خود خود زنم. وقتی گلدفیشه رقصش می‌گیره همون پیچ و تابی رو به خودش می‌ده که زنم می‌ده. اینارو به زنم نگفتم بهتره آدم خیالاتش رو به کسی نگه. مخصوصن وقتی که بازنشست شده. اما چطور می‌شه که همه‌ی ابهت مرد وقتی بازنشست می‌شه از بین می‌ره. من هنوز موهای سیاه تو سرم خیلی دارم، چابک و سرحالم. فکر می‌کنم بعد سی سال سگ دو زدن تو اون اداره، حقمه که حالا استراحت کنم؛ ولی بقیه این نظرو ندارن. گاهی حتی علنی به روم می‌آرن. چند بار زنم به بهونه‌های مختلف مجبورم کرده تا دیر وقت شب بیرون بمونم که مهمون داره و سفره و نمی‌دونم از این چیزهای زنونه. حالا که فکرش رو می‌کنم با این که اون گلدفیش لب قرمزه شبیه زنمه ولی شکمش بیشتر شبیه این یکی گلدفیشه است. این گلد فیشه اصلن تناسب نداره سه چهارم هیکلش فقط شکمه. اولها که خریده بودمش به خیالم اومد قلمبگی شکمش از تخمهای توشه. اما اون اصلن این شکلیه. اون یکی گلد فیشم باز از این دو تا خوش استیل تره اصلا یه وقاری توشه؛ منظورم تا قبل از این که بحث غذاشون پیش بیاد. وقتی غذاشونو می‌ریزم هیچ‌کدوم از گلد فیشها وقار حالیشون نمی‌شه. اینقده حریص می‌شن و تند تند غذاها رو می‌بلعن که تماشاییه. مجبور شدم هر دفعه وعده غذاییشونو بیشتر کنم تا اونجا که آب آکواریوم کثیف نشه. آخه هر چی که می‌خورن دو برابرشو دفع می‌کنن. شاید دیوونگی به نظر بیاد ولی خیلی وقتا می‌شینم و تماشا می‌کنم چطور مدفوعشون مثل کرم از پشتشون در میاد، اونا واسه این کارشون از حرکت وانمی‌ایستن همونطور که دارن حرکت می‌کنن و می‌خورن این کارو هم می‌کنن.

 

زنم صدام می‌کنه واسه شام. خواهرهاشم صدا می‌کنه، می‌دونه که نمی‌آن ولی بازم صدا می‌کنه. هیچوقت نشده بیان سر یه میز با هم شام بخوریم. همه‌اش توی اون اتاق نشستن؛ یه تلوزیون خریدیم براشون گذاشتیم تو اون اتاق، خودشونو با اخبار و تلوزیون سرگرم می‌کنن. خیلی وقته که پیش ما هستن. یعنی خونه رو بدون اونا یادم نمی‌آد. بزرگه هفتاد سالشه. ازدواج نکرده، پاش که شکست اومد تهرون پیش ما. یه شکستگیه ساده بود ولی حالا زمینگیر شده از ترسش که دوباره پاش بشکنه اونقده راه نرفت که حالا واقعاً نمی‌تونه راه بره. اون یکی باید شصت و پنج تا شصت و هشت رو داشته باشه، هیچوقت نمی‌گه، اینو هم که می‌گم مطمئن نیستم.

 

همون سال اولی که ازدواج کرد، طلاق گرفت. حالا با هم زندگی می‌کنن. یعنی در واقع دوتاشون با ما زندگی می‌کنن.

 

دخترم سالادو جلوم می‌ذاره، اون یکی روغن زیتون رو می‌آره. می‌پرسم برادرتون کجاست؟ زنم با تمسخر جواب می‌ده: آقا تشریف بردن بیرون شام بخورن. روی سالادم روغن زیتون می‌ریزم.

- به اطلاعتون می‌رسونم که از کیف شما پول برداشت

می‌گم: خودم بهش گفتم برداره. زنم پوزخند می‌زنه: اگه اینو نگی چی می‌خوای بگی.

دختر بزرگم تشر می‌زنه: مامان.

-دروغ می‌گم مگه؟! حالا من پول بخوام خرید خونه رو کنم، می‌گه صرفه جویی کن زن، صرفه جویی کن. اونوقت شازده‌اش هر شب بیرون شام می‌خوره و هی مهمونی می‌ده.

 

دختر کوچیکم آروم می‌گه: نکنه می‌خوای بگی از پسش بر می‌آی؟

زنم می‌خواد برگرده جواب بده، کوتاه می‌آد. من آروم شاممو می‌خورم. هیچ فکرشو نمی‌کردم خانواده‌ام این شکلی بشن. چرا باید پسرم لاابالی از آب در بیاد و به جای کمک دستم باعث تحلیلم بشه. پا می‌شم از فریزر سهم گوشت ماهی گوشتخوارمو در می‌آرم. تکه‌تکه‌اش می‌کنم و می‌اندازم توی آب. تماشاش می‌کنم چطور تکه‌های گوشتو می‌بلعه. هوس می‌کنم انگشتمو توی آب کنم، می کنم. نگهش می‌دارم می‌پره و به انگشتم تک می‌زنه، تندی دستمو پس می‌کشم. چه رشد سریعی داره. اصلا با این یکی‌ها قابل مقایسه نیست. تازه که خریده بودمش از همه‌شون ریزه‌تر بود ولی حالا اصلن نمی‌شه تصورشو کرد همونه. همون ماهی کوچولو. زنم غذای خواهراشو می‌بره تو اتاق. خواهر کوچیکه می‌آد بیرون دستشو بشوره. آروم راه می‌ره یه پیرزن درست و حسابی. یکم بالا سرم وامی‌ایسته و ماهیها رو نگاه می‌کنه و دوباره برمی‌گرده تو اتاق. نه اینکه چون خیلی وقته اینجا موندن ناراحت باشم اما غم و ماتمی که این دو تا خواهر به خونه‌ام آوردن باعث می‌شه همه‌اش آرزو کنم هر چه زودتر شرشونو کم کنن. ماهی پنگوئنی یه جست می‌زنه. ماده‌اش همون روزهای اول مرد. حتی وقتی هم دو تا بودن همینطوری بود. مسافت ده سانتی‌متری رو هی می‌ره و برمی‌گرده. فاصله‌ی کمیه، انگار داره فکر می‌کنه و سرگردونه. هی می‌ره و هی برمی‌گرده. خیلی چابک و سرحاله. بعضی وقتا که به ماهیهای تو آکواریومم نگاه می‌کنم ازشون می‌پرسم آخه هدفتون از زندگی کردن چیه. تموم شبانه روز تو یه آکواریوم. هیچ وقت هم که هیچی عوض نمی‌شه.

 

راستی هم ها چطور حالشون از خودشون بهم نمی‌خوره؟ همشون می‌بینن بیرون آکواریوم یه چیزهایی هست حرکات ماها رو می‌بینن، صداهامونو می‌شنون حالا نمی‌گم به وضوح ولی حالیشونه که بیرون محوطه‌ی اونا هم یه زندگی در جریانه ولی بیچاره ها نه می‌تونن چیزی درباره‌اش بدونن نه اینکه اصلن می‌تونن بهش نفوذ پیدا کنن.

درخونه باز می‌شه پسرم می‌آد تو خیلی هیکلی شده. میگه بابا من کفشهاتو پوشیدم تا دو ساعت دیگه برمی‌گردم. و کفشهامو می‌بره درو پشت سرش محکم می‌بنده. زنم تو اتاق پیش خواهراشه. اگه اینجا بود حتمن می‌گفت: هه. دختر کوچیکم تو آشپزخونه دم پنجره هست یکهو داد میزنه یه آرزو بکنین زود باشین یه شهاب افتاد. دختر بزرگم می‌گه: خنگ خدا فقط اونی که شهابو دیده می‌تونه آرزو کنه. حرف دختر بزرگمو نشنیده می‌گیرم توی دلم همینطوری نمی‌دونم چرا آرزو می‌کنم آکواریومم بزرگتر از این بود حداقل یک متر و هشتاد، دو متر با یه عالمه ماهی.

 

همه‌شون هم گوشتخوار. اون وقت می‌رفتم توی آکواریومم دراز می‌کشیدم

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 21 و 57 دقیقه و 05 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]