تبلیغات
شهر فرنگ - باران در یک روز گرم

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



هواشناسی اعلام کرد باران می آید. زنش گفت روز مناسبی برای پیاده روی و خرید نیست و نرود. خودش فکر کرد هواشناسی بی‌ربط می‌گوید زیاد اعتقادی به هواشناسی و خبرهایش نداشت. گفت: چی بخرم؟ زنش گفت: چتر ببر خیس می‌شوی. نبرد، فکر کرد باران نمی‌بارد، خیس هم نمی‌شوم، بعلاوه دستم باز است تا هر چی دلم می‌خواهد، بخرم.

 

هوا گرم بود و کمی شرجی و خورشید وسط آسمان گر گرفته بود. پایش را که بیرون گذاشت رطوبت هوا روی تنش نشست. فکر کرد از چه راهی بروم. همیشه این فکر را می‌کرد و همیشه هم از یک راه می‌رفت و تنها از یک جا خرید می‌کرد سی سال بود همین کار را می‌کرد. از خیابان رد می‌شد و توی پیاده رو تا جایی که چنارها و سایه‌هایش بودند می‌رفت و در انتها تنها بقالی رجب دیده می‌شد با ستونی از شیشه‌های نوشابه و نان‌های ماشینی و بسته‌های نمک که همیشه خدا دم در ولو بود و هیچ کس به صرافت این نمی‌افتاد که یکیش را کش برود هر چند به درد کسی هم نمی‌خورد اگر نه رجب توی صد تا سوراخ قایمش می‌کرد به نظرش رجب گدا گوری بود هر چند واقعا درآمدش بد نبود اما چه فایده که عین سگ زندگی می‌کرد. سی سال بود با رجب دوست بود و ازش خرید می‌کرد و تمام سال‌ها ازش بدش می‌آمد. به ساعتش نگاه کرد حوالی ظهر بود. غالبا رفت و آمدش دو ساعت طول می‌کشید. فکر کرد: هوا خوب است، خوب، و برای این که مطمئن شود اتفاقی نمی‌افتد پیش خودش گفت: باران، آن هم این وقت سال؟ چه مزخرفاتی بعلاوه تا ناهار بر می‌گردم خانه، بعدش هر چی می‌خواهد بشود شاید طرف‌های عصر که هوا یک کم خنک می‌شود باران بزند اما حالا بعید است.

سایه چنارها خنک و بلند بود وتنه بلندشان روی پیاده رو کج شده بودند و برگ‌های خوش فرمشان توی باد پیچ و تاب می‌خورد و تنه بلند و باریک‌شان با یک نسیم کوچک موج بر می‌داشت و هرچه باد شدیدتر می‌شد موج برداشتن شان بیشتر و بیشتر می‌شد و حسابی لنگر می‌‌انداختند، سایه درخت‌ها روی زمین تلوتلو می‌خورد. سرعت وزش باد سریع‌تر و سریع‌تر شده بود فکر کرد: بد جوری طوفان شده است و هنوز نیم ساعتی بیش‌تر نبود که از خانه بیرون زده بود و لااقل یک ساعت و نیم دیگر راه داشت و دو دل شد که برگردد. اما باران آن هم این وقت سال؟

ابرها انگار پشت خاکریزی پنهان شده باشند یک دفعه داشتند سر می‌ر‌سیدند به سرعت به شهر نزدیک شدند و عین یک گردباد بزرگ آسمان را در می‌نوردیدند و عین برق و به یک چشم به هم زدن روی سر شهر را گرفتند و روی سایه درخت‌ها و بدنش و حتا روی مغازه رجب، سایه انداختند و خورشید را پشت تیر‌گی‌شان پنهان نمودند.

 

هوا خنک‌تر شده بود. فکر کرد هوا بهتر شده است و خریت است اگر برگردد تقریبا نصف راه را رفته بود و حالا می‌توانست ستون نوشابه‌های دکان رجب و تابلوی تو سری خورده‌اش را که روش نوشته بود مینی سوپر ببیند. باید به پیاده روی ادامه می‌داد باد خنکی که از روی ابرهای سرد بالای سرش می‌گذشت روی تن خیسش پیچید و سرحالش آورد و گام‌هایش را این بار نه زیر سایه درختان بلکه در سایه‌ای که از آسمان بر او افتاده بود بر می‌داشت و هنوز هم زیر لب می‌گفت باران چه مزخرفاتی. تازه اگر باران ببارد می‌تواند پیش رجب بماند تا باران بند بیاید یا یک چتر ازش قرض بگیرد، هر چند واقعا گشنه گداست.

 

اما آسمان از او جلوتر بود و چند قدمی بر نداشته بود که یک قطره کوچک آب افتاد روی بینی‌اش فکر کرد اشتباه کرده است. باران این وقت سال؟ اما با وجود این ناخودآگاه قدم‌هایش را سریع‌تر بر می‌داشت. تو همین فکرها بود که یک قطره‌ی دیگر به صورتش خورد و بعد دوباره یک قطره دیگر و قطره‌های بعدی. حالا رد قطره‌های باران روی شلوارش و پیراهنش کاملا پیدا بود.

 

فکر کرد: الان بند می‌آید و باران این وقت سال زود می‌زند و زود بند می‌آید. اما باران داشت شدیدتر می‌شد و حالا قطره‌ها درشت شده بودند و پشت سر هم فرود می‌آمدند. باران شروع شده بود و به شدت می‌بارید و انگار زیر دوش آب سرد راه برود در عرض چند دقیقه خیس آب شد آرزو کرد کاش حرف زنش را گوش داده بود و لااقل چتر را آورده بود تا خیس نشود اما نیاورده بود و می‌بایست هر چه زودتر جایی پیدا کند و زیرش پناه بگیرد تا کمتر خیس شود از این که زنش یا رجب او را این جور خیس و آب کشیده ببینند واهمه داشت، هرچند هنوز ته دلش می‌گفت باران....

دستش را روی سرش گرفت و با عجله به طرف مغازه رجب حرکت کرد و دیگر نزدیکش شده بود. رجب را دید که دم در مغازه‌اش کنار جعبه‌ی نوشابه‌ها پیش بسته‌های نمک ایستاده و باران را تماشا می‌کند. فکر کرد: الان می‌رسم بهش و بفهمی نفهمی خواست به رجب که به باران خیره شده بود و دستهاش را روی سینه‌اش به هم گره زده بود، سلام کند که حس کرد شلوارش دارد از پایش می‌افتد و کتش روی شانه‌اش سنگینی می‌کند (چه بد شانسیی) و بد‌تر از آن هر قدم که بر می‌داشت این امر تشدید می‌شد. فکر کرد شاید از بس آب خورده‌اند سنگین شده‌اند خواست با دستش شلوارش را بالا بکشد که کاملا از پایش درآمد و روی زمین افتاد و بدجوری خیس و کثیف شد و کتش هم انگار از آهن بافته شده باشد روی شانه‌های نزار شده‌اش لق می‌خورد و به بدنش فشار می‌آورد.

 

احساس کرد دست هایش دارند توی کت آهنی پنهان می‌شوند و انگاری کوتاه می‌شوند .

 

حالا دیگر نمی‌توانست دستش را از آستین کتش خارج کند و کفش‌هایش هم اوضاع جالبی نداشت و به پاهایش زار می‌زد و کم کم دیگر توان بلند کردن آنها را نداشت انگار پایش را توی کفش یک غول کرده باشد یا کفش‌هایی از فولاد. داد زد: وای خدایا همه چیز سنگین و بزرگ شده است و بعد گفت: رجب. اما رجب حواسش پیش نمک‌ها بود و داشت فکر می‌کرد چه کار کند تا نمک‌ها آب نخورند. سعی کرد دوباره راه برود و همین جور که داشت راه می‌رفت و شلنگ تخته می‌انداخت قدم‌هایش کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شدند و فاصله‌ها دورتر و دورتر و توان رسیدنش به سایه‌بان دکان رجب، کمتر و ارتفاع سایه‌بان هم بلند و بلند‌تر، حتا رجب داشت عظیم می‌شد و اندازه‌ی یک چنار بلند شده بود و چنارها دیگر بالکل ناپیدا شده بودند به تنه‌هایی که قطرشان به اندازه کره‌ی زمین شده بود تبدیل شده بودند. همه چیزآنقدر بلند و عظیم شده بود که دیگر نمی‌توانست ببیندشان و آنقدر دور که دیگر مطمئن شد هرگز نه به رجب می‌رسد و نه به هیچ جای دیگر. هر لحظه که می‌گذشت بیش‌تر و بیش‌تر آب می رفت و کوچک و کوچک‌تر می‌شد و توی خودش مچاله می‌گشت و احساس کرد هر قطره آبی که رویش می‌افتاد اوضاعش را وخیم‌تر می‌کند و ریزه‌تر می‌‌شود و قطره‌های آب بزرگ‌تر و درشت‌تر و سنگین‌تر می‌شوند و هر قطره‌ای که فرود می‌آمد همانند موجی سنگین، درست مثل پتک به سرش می‌خورد و داغانش می‌کرد. داشت حسابی آب می‌رفت و کوتاه می‌شد‌، مرتب کوتاه می‌شد. فکر کرد آب باران بهش نسا‌خته است و شاید سرش گیج رفته که این جور همه چیز بزرگ و بدقواره و دور شده است و خودش کوچک و ریزه میزه شده است، تو همین فکرها بود که در یکی از قطره‌های بزرگ باران گیر افتاد و قطره او را همانند یک ذره شن به داخل اقیانوسی از باران پرت کرد و او مانند چوب پنبه‌ای سبک روی آب باران شناور شد و در میان قطره‌های باران گیر افتاد. با وجود این آب رفتنش ادامه داشت و یک لحظه هم متوقف نشد و باز شروع به کوچک شدن کرد و آنقدر آب رفت تا توی یک مولکول کوچک آب فرو رفت و بین هیدروژن‌ها واکسیژن‌اش زندانی شد و دوباره و دوباره کوچک‌تر شد و اندازه‌ی یک اتم، کوچک و کوچک‌تر، اندازه‌ی یک الکترون که دور هسته‌ی هیدروژن می‌گردد آب رفت و شروع کرد به دور هسته گشتن و به سرعت می‌گشت و دیگر نمی‌توانست رجب و درخت‌های چنار را ببیند و تشخیص دهد و داشت به ابری از الکترون تبدیل می‌شد. توی آن اوضاع داشت بالا می‌آورد و سرش گیج می‌رفت و دل و روده‌ی کوچکش در هم پیچیده بود که آرزو کرد کاش چتر آورده بود و این بار به اعلام هواشناسی گوش داده بود و دست آخر، به سرعت توی یک از اربیتال‌ها از نظرها پنهان شد و نفهمید اکسیژن و هیدروژن‌ها دارند بر سرش دعوا می‌کنند و حواسشان به نمک‌هایی که دارند توی خودشان حل می‌کنند‌ نیست.

 

آب باران شور شده بود و نمک‌های رجب کم‌کم توی قطرات ‌آب باران حل می‌شدند و سدیم و کلر نمک که توی آب از هم جدا شده بودند توی آب باران پخش می‌شدند و به مردی که آب رفته بود چپ‌چپ‌ نگاه می‌کردند و حسابی کینه‌اش را به دل گرفته بودند و جدایی‌شان را گردن او می‌انداختند و اگر توی‌ یکی از ابرهای الکترونی پنهان نشده بود حسابش را رسیده بودند. نه حواسش به این چیز‌ها نبود چون خیلی خیلی آب رفته بود و تن عریانش توی سرمای ابر الکترونی لک لک می‌لرزید.

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 22 و 01 دقیقه و 02 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]