تبلیغات
شهر فرنگ - روزی که اعدام می شوم

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



آنگاه که زیستن سکنایی انسان به دور دست می رود،

آنجا که در آن دور دست،،فصل انگور است.

 

آنجا که مزارع تابستانی از زراعت بی بهره اند

وجنگل تاریک است،تصویر آن نیز تیره است.

 

هولدرلین

فردا صبح اعدام می شوم.توی حکمی که صبح امروز به دست ام دادند این را نوشته‌اند.نمی‌دانم چرا در تمام مدتی که از کشته شدن شوهرم می گذرد هرگز باور نداشتم اعدام خواهم شد.ماموری که نامه را به دست‌ام داد پسرک جوانی بود با صورتی آرام و مات و انگار از سرزمین مرده‌ها خبر آورده بود زیر لب من و من می‌کرد و در عین حال با صلابت می‌نمود یکی دیگر هم همراهش بود که یادم نیست و شاید یکی از محافظ‌ های زندان بود که همه شان خواهی نخواهی شبیه هم شده بودند و نمی شد درست تشخیص شان داد مثل ما که همه مان زیر یک سقف شبیه هم شده‌ایم با مصیبتی مشابه و شاید به این دلیل همه مان را شماره گذاری می‌کنند و از صد طرفمان عکس می‌گیرند.

وقتی مامور مرده‌ها حکم را به دستم داد می‌دانستم که چه چیزی توش نوشته است و چیزی ته دلم می خواست آن را مثل شکم شوهرم پاره کند اما یک روزنه کوچک امید که‌ همواره همراه موجود زنده است خواست بازش کند و بخواندش. روزنه‌ایی که وقتی شوهرم را می‌کشتم بسته و خاموش بود و دور از آینده‌نگری اکنون جز آینده ای که لحظه به لحظه کوتاه تر می شد چیزی نداشت. پاکت نامه را باز کردم به آرامی، انگار گنجی در آن باشد که با فشار زیاد دستانم با یک تلنگربه هوا می‌رود و محو می‌شود.درست عین حباب هایی که بچه ها می سازند با رنگ های درخشان، اما ساخته شده از هیچ درست همانند سرزمینی که مامور مرده ها از آن می‌آمد.

 

وقتی کاغذ را باز می‌کردم دستم می‌لرزید و پرده‌ایی از اشک جلوی دیدم را گرفته بود از آینده، از یک آن کوتاه اکنون وحشت داشتم و از خبری که تمام روزهایی که از کشته شدن شوهرم می گذشت منتظرش بودم.

 

نوشته بود قاتل، نوشته بود من، نوشته بود شوهرش، نوشته بود اعدام، ونوشته بود فردا .خط ها بیش از پیش توی هم رفتند و پرده‌ی اشک ضخیم تر شد وهمه چیز تار شد آینده مثل چرمی ساغری کوتاه و کوچک می شد و سرعت من برای زنده‌گی کم‌تر و کم‌تر انگار از همین الان وارد راهی که پایانش چوبه دار است شده باشم راهی کوتاه و باریک شبیه جویی باریک که از رودی خروشان جدا شده است.تن‌ام شروع به داغ شده کرد داغ و داغ تر شد و زبانه کشید و نفس مامور مرده ها آنقدر درش دمید تا گر گرفت و زبانه هایش تنم را ذوب کرد انگار بر روی جاده‌ایی از آتش و یخ راه بروم.بدنم شروع به استحاله شدن کرد و فرم هایش در هم رفت مثل عروسک پلاستیکی شده بودم که درون آتش، تن مصنوعی اش را از دست می دهد و متورم می شوند و آماسیده وتسلیم، دست ها و پاهای سفت و یقورش در آتش می سوزد تاب می خورد سیاه می شود و با آبی یخ سرد می‌گردد و عاقبت گلوله‌ایی به جا می‌گذارد، در حالی که چشم های شیشه‌ای‌اش به یک جا خیره مانده است و پلک های لق‌اش که برای لحظه ای روی هم افتاده‌اند توان آن را ندارند تا برای همیشه چشم های شیشه ای را ببندند.می توانستم خودم را ببینم که در تاریکی سلولم زیر نور کم سوی لامپ افتاده‌ام و دهانم باز مانده است و خرخر می کنم انگار آخرین نفس هایم باشد انگار دشنه ای که در تن شوهرم فرو کرده ام به گلویم فرو رفته باشد و در حنجره ام جا خوش کرده باشد.

 

دست ها و پاهایم از تن ذوب شده ام جدا افتاده اند و سرم بیش از پیش در تنه از ریخت افتاده ام فرو رفته است و در آن پنهان شده است انگار شرم دارد با خنجری که در گلو دارد دیده شود شییی دراز و نوک تیز عین مردانگی شوهرم در گلویم مانده بود در حالی که تنم خالی است امحا و احشایی در کار نیست و پوسته‌ی داخلی تنم دیده می شود و آن شیره تنم را مکیده است و خالی کرده است عین عنکبوتی که شیره ی مگسی، در تار افتاده را می مکد .

 

سرم گیج می‌رفت و چشمانم جایی را نمی‌دید و پرده اشکی که جلوی چشمانم درست شده بود روی چشم ها بسته شده اند نمک های توی اشک هایم بلور زده اند و خشک شده اند و پایین نمی ریزند وملات سفید و ماتی را تشکیل داده اند درست مثل ساروج سفت و مقاوم، یک بلور چند وجهی جلوی دیده گان کسی که همسرش را به قتل رسانده است، ساخته اند. زندگی‌ام تاریک شده بود به یکباره خورشید عمرم سرد و سرد تر می شد و به یک کره بی نور تبدیل می‌گشت و فوتون هایش به ذراتی از جنس یخ تبدیل شده بودند و سرد و منجمد به درون تنم نفوذ می‌کردند .به طرزی باور نکردنی تنم سرد شده بود و خارج از اختیار من می لرزید.من خودم را در این لحظات پایانی باخته بودم، شاید به این دلیل که از مردن هراس داشتم و در عین حال باورش نداشتم.هرگز آن جوی باریکی که از رودخانه‌ی یخ زده زنده‌گی‌ام جدا شده بود تا میان گل و لای و علف های هرز اطرافش نابود و محو شود را باور نداشتم.نه آن موقع که شوهرم را کشتم و نه پس از آن در تمام این مدت من زنده بودم و نفس می کشیدم و حضور اکسیژن مانع از این می شد که باور کنم به زودی خواهم مرد درست پیش از آنکه دادگاه ها و قضات و جملات مرا محکوم کنند.اما چیزی شبیه پر شدن معده میگفت که من باقی خواهم ماند .نمی‌‌خواهم باور کنم کاغذ مرگ من در دست‌ام است و جملاتش به سرعت پخش می‌شود.دار ساخته می‌شود سربازها زودتر بیدار می‌شوند و از این که دوباره به خاطر نخاله‌ایی باید زودتر بیدار شوند زیر لب فحش می دهند و کینه‌ایی خزنده نسبت به او پیدا می‌کنند.قاضی با دفتر و دست کش با جملاتی که توش من سرانجام خواهم مرد در حالی که کاغذ ها را امضا می کند چای می خورد به پروند‌ ایی دیگر فکر می کند و دست آخر این من‌ام که این روند را که خود آغاز کرده ام با مرگ خودم به پایان می رسانم.من...که شوهرم را کشته ام او را وقتی که در خواب بود کشتم همانند فرشته ی مرگ بر سرش نازل شدم و کشتمش در حالی که چشم هایم خواب آلود بود و مثانه ام از ادرار پر شده بود و جایی در وجودم درد می کرد و بی شباهت به مامور مرده‌ها نبود‌.

 

تمام سلول های بدنم که مرا ذره ذره تشکیل داده اند مولکول های تنم دی ان ای و گلبول های سفید و سرخ و سلول های خاکستری مغزم و حتا آن مایع لزج که تنم را پر کرده است به من می گویند زنده خواهم ماند و فریاد خاموش مرکب روی حکمم را که ذره ذره مرا می کشد باور ندارند .

 

دست وپای خشک شده ام را توی خودم جمع می کنم تا کم تر بلرزم ترسیده ام و ترسی که تمام وجودم را فرا گرفته است کم‌تر از بی‌خیالی کودنی که پیش از آن گرفتارش بودم آزارم می دهد و تمام آن دوران که مردن ام را فراموش کرده بودم خودم را شبیه مرغ ابله ایی تصور می کردم که در این چند مدت خوب قدقدکرده است و چینه دانش را پر از دانه کرده است و توی فضله هایش پلکدیده است ،بی آن که به یاد بیاوردم زنی هستم که شوهرم را کشته ام.فراموش کرده ام خودم را و اتفاقی که برای من و شوهرم افتاده است، یادم رفت که قاتل هستم درست همانطور که تنم فراموش کرده است.

 

همه چیز به روال عادی برگشت انگار نه انگار چیزی این وسط تغییر پیدا کرده است، تنم ماهی یک تخمک گذاشته است، دوباره کلی خون از تنم خارج شده است و داخل رحمم جایی که هرگز نخواهم دید سلول ها ترمیم شدند دوباره نفس کشیدم و این هوای لعتنی و متعفن که بوی جسد شوهرم را گرفته است را فرو دادم، همانطور که قاضی نفس کشیده است همانطور که زن قاضی نفس کشید ه است و همانطور که سربازها‌یی که فردا صبح زود باید بیدار شوند تا مرا بکشند.کاش می‌توانستم از همه‌شان عذر بخواهم کاش می‌توانستم بهشان بگویم نمی‌خواستم آن‌ها را به زحمت بیاندازم و تنها می‌خواستم شوهرم را بکشم و بی‌او مدتی سر کنم و دوباره خودم بشوم خودی که فراموشش کرده ام و در میان گذر عمر، میان خونابه ها و تخمک گذاری ها و میان عشق بازی های وقت و بی‌وقت گمش کرده‌ام و از یادش برده‌ام. چرا اکنون تنم، که در لحظه‌ی کشتن شوهرم آن اندازه با من یکی بود از من دور شده است؟ چرا باور نیست شدن و نبودن این اندازه برایمان سخت است؟ مگر با هم دیگر این کار را شروع نکردیم و به انجام نرساندیم؟ حالا چرا باید آنها مرا به خود وا بگذارند و هر کدام کار خودشان را بکنند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. خون در رگ ها جریان دارد سلول ها تقسیم می شوند روده‌ها در پیچ وتاب هستند و مواد مغذی را جذب می کنند تا زنده بمانم تا صبح بشود تا اخم و تخم سربازها را ببینم و پوز خند قاضی که زیر لب می گوید<<این هم از این...>>چرا از کار وا نمی ایستند تا راحتم کنند و این چه احساس مسخره‌ایی است که در من رشد پیدا می کند و مانند سرطان گوشت و پوست ام را فرا می گیرد که زنده خواهم ماند.انگار نوشته های روی کاغذ قتل، و اسمم مال کس دیگری است و ازآن من نیست. انگار از خودم فاصله گرفته ام، از گوشتی که قرار بود فردا بالای دار برود از کسی که شوهرش را کشته است و دست هایش دشنه‌ایی را بلند کردند و مردی را که شوهرش بود کشتند کسی را که نمی‌دانست می میرد و تنها به این دلیل خونش انگار شوکه شده باشد فوران کرد به بیرون به هوا به زمین و راه گم کرده روی سنگ فرش ماسید و گلبول ها خشک و منجمد شدند و سلول‌ها، بدون مواد غذایی پلاسیده و متعفن شدند بی‌آنکه دوباره تقسیم شوند.

 

خودم را به کنج سلول رساندم و همان جا کز کردم و پایم را توی شکمم جمع کردم ودست‌ام را دورشان حلقه کردم می‌ترسیدم دوباره فرار کنند از من جدا شوند و تن بیضی شکل‌ام را رها کنند.نفس کشیدم و باز نفس کشیدم، نمی‌خواستم ترسم را باور کنم ترسی که از یک چیز نشات می گرفت از پایانی درد‌ناک.زنده بودم و هراس نبودن را داشتم، پوسیدن و تمام شدن. داخل خودم غوز کرده بودم.عین جنینی در زهدان درست قبل از آنکه به دنیا بیاید. درست بعد ازجفت گیری،و لقاح و تخمک و اسپرم، قسیم سلول ها تولد. زود تمام شد زود ....

 

دوست داشتم لباس هایم را در بیاورم، می‌خواستم خودم را پیدا کنم، لمس کنم، جای سینه ام جای دست های لق شده‌ام و پاهای شل و ولم، ه انگار می‌‌خواستند و نمی‌توانستند از کسی که رو به اضمحلال است جدا شوند، ترکش کنند و به زنده گی شان ادامه دهند.بی‌وفایان ما باهم و برای هم او را کشتیم و جانش را گرفتیم، ما با هم.

 

چیزی در این میان در حال نابود شدن است چیزی که خواهی نخواهی ما را به زیر زمین مرتبط می کند شاید توانی افسارگسیخته در من ایحاد شده باشد توانی که نخست کشت و در انتها نیز مرا به زیر کشید.ببدن ام تاب این نقب را ندارد و توان گذر به اندرون خاک را در خود نمی‌بیند.

 

اما کاغذی که توی سینه ام چپاندمش می گوید رفتنی هستم.این من بودم که در میان آن کاغذ قرار گرفته بودم و تشریح شده بودم برگه ایی که زنده گی مرا نوشته بود که مرا کشته بود و از شوهرم گفته بود واز قتل اش، از زمانی نامناسب و جایی نامناسب و آدمی نامناسب.باید نقب می زدم همانند موشی که بینایی اش را از دست داده است و پنجه هایش رشد کرده است. باید تا می توانستم دست و پا می زدم جاهای خشک شده ام را به کار می گرفتم وبا دستان صلبم کف زمین را می کندم.چیزی آن پایین مرا نجات خواهد داد، باید دست و پا می زدم و زدم، کف سرد زندگی ام را کندم و کندم و به اندازه خراشی در خودم فرو رفتم و میان یکی از گورهای سلول های تلنبار شده ام متوقف شدم آه نقب من به گوری از سلول ها خورده بود و دست انم در میان آنها کورکورانه تلاش می کرد و چه بیهوده....

 

دلم می‌خواهد گریه کنم، بلرزم و هراسم را در میان آن کوه گوشت و چربی داد بزنم کم کم در آن تله ی سلولی در آن سکون احتمالا ابدی باید دریابم، می‌توانم و باید بمیرم. وقتی که خورشید سر زد و سپیده مرا روشن کرد و به دستان از هم گسیخته و تن خشکم تابید یخ مردنم باز می‌شود نه از آن روی که نمی هراسیدم، از آن روی که زیستن من به دور دست می رفت.زیستن زنی که شوهرش را کشت و اکنون تا سپیده دم غوز کرده در خود بیدار خواهد ماند.

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 21 و 08 دقیقه و 39 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]