تبلیغات
شهر فرنگ - گمنام3
سر کلاس ادبیات استاد گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتی ... رفت ... ساکت می شوم ، میخندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من می گویم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شادیم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من می خندم و می گویم : خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است ..............





طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم مهرماه سال 1390 | ساعت 19 و 28 دقیقه و 14 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.