تبلیغات
شهر فرنگ - من واقعا بدبختم! {از زبان یک دسته گل خواستگاری!}

سلام!میخوام بگم که چرابدبختم پس خوب گوش کن!!!

داستان از اونجایی شروع شد که:

امروز وقتی که آقای مغازه دار اومد و مغازشو باز کرد،مثل همیشه خیلیا برای خریدن گل به گل فروشی اومدن،خب منم منتظر بودم که یکی بیاد منو بخره!!!

چند ساعت بعد دیدم که یه ماشین پرادو اومد و جلوی گلفروشی وایستاد،وقتی صاحب ماشین پیاده شد،دیدم که یه آقای شیک و با کلاسه!خودمو جمع و جور کردم تا بیاد و منو بخره!!!هه،چه خوش شانس.منو خرید و برد.

با هم به یه خونه رفتیم.وقتی که زنگ رو زد دیدم که یه خانم خوشگل در وباز کرده و اون آقا منو داد به اون،بعد از یه عالمه فضولی فهمیدم که مجلس،مجلس خواستگاریه!

اون دو نفر نشستن و داشتن باهم حرف میزدن که یهو دعوا شروع شد...

-:تو چش میگی این وسط!من هر کاری که بخوام انجام میدم!یهو صدا بلند تر شد خانمه داد زد:چی گفتی؟!من قلم پاتو میشکونم!...

بعد از یه عالمه جیغ و داد و موکشیخانمه منو برداش و محکم پرتم کرد بیرون!البته اون مرده هم انداخت بیرون!

خلاصه از بس محکم سرم خورده بود به زمین که غش کردم.بعد از مدتی که از حالت بی هوشی در اومدم دیدم که توی یه جای قرمزم!!!

بله!دقت کردم که دیدم تو شکم یه بز هستم!



طبقه بندی: داستان،  طنز، 

تاریخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1391 | ساعت 07 و 51 دقیقه و 49 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.