تبلیغات
شهر فرنگ - چیزی واسه فکر کردن

داری به چی فکر م کنی؟

مرد به خود آمد.دور و بر را از نظر گذراند

نگاهش روی دیوار سفید قفل شد.

شانه بالا انداخت:هیچی!

پرستار قرص را در دهان او گذاشت و لیوان آب را به او داد.

مرد بی آنکه از دیوار چشم بردارد آب نوشید.

پرستار لیوان را گرفت.به چشم مرد خیره شد.

با دستمال لب و دهان او را

پاک کرد:خوبه باز چیزی واسه فکر کردن داری!

مرد آب دهان را قورت داد:تو کسی رو داری به اش فکر کنی؟

پرستار ٬  نگاهش روی دیوارسفید مات شد.



تاریخ : سه شنبه چهاردهم آبانماه سال 1392 | ساعت 12 و 17 دقیقه و 42 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.