تبلیغات
شهر فرنگ - نیمه ی تمام

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر





قاضی روی میز خم شد:خب دخترم؛دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد.چشم گرداند.

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه،رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

قاضی از جا بلند شد.

رفت و روی صندلی کنار او نشست:خب؟!

دخترک آه کشید:گیج شدم.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد،پرسید:چرا؟

دخترک رو به او کرد:آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر.

 نصفه ی دیگرو به مادر.این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن.مگه نه؟

قاضی با تعجب پرسید:سارا دوستته؟

دخترک سر تکان داد:اوهوم.بهترین دوستمه.

عروسک را به سینه چسباند:گیج شدم.

_واسه چی؟!

_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟

_ چه فرقی میکنه؟

_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه ...

قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد.صدای ضربان قلبش را می شنید.

هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد،نتوانست.

از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت:بده به اونی که بیشتر دوستت داره.

کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.

دخترک،عروسک را به سینه چسباند:ولی اون نصفه رو میدم به کسی که 

بیشتر دوستش دارم.

قاضی چشم تنگ کرد:به مادرت؟!

دخترک،موی عروسک را نوازش کرد:نه.میدم اِش به سارا.


   نویسنده:سهیل میرزایی

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبانماه سال 1392 ساعت ساعت 07 و 18 دقیقه و 09 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]