تبلیغات
شهر فرنگ - سی سال انتظار

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



مادران شهدا
سی سال انتظار
نرگس : الان سی ساله ازش خبری نیست نه خبری از شهادتش میاد نه از جنازش
خبریه اخه این حق نیست این جوری یه پیرزن تو انتظار باشه اونم نه یکسال دو
سال سی سال به خدا حق نیست
قاسم:به همین خدایی که قسم میخوری به اندازه ی تمام سال های انتظارش پیش
خدا درجه ی بالایی میگیره شک نکن
نرگس: من شک ندارم حرفم اینه که حداقل یه خبری به این پیرزن بدن که کارش
فقط انتظاره انتظار
قاسم: منم دعا میکنم که هر چه زودتر خبری ازش بیارن سی سال خیلیه خیلی .
پاشو بخواب فردا میریم پیش حاج خانم ای قدر هم غصه نخور خدا در همین
نزدیکیست پاشو فردا کلی کار داریم
نرگس : پاشو قاسم صبح شده حاج خانم منتظر ماست پاشو
قاسم : باشه برو زنگ بزن ببین حاج خان جایی نرفته باشه
نرگس: زنگ زدم گوشیش اشغاله نمیدونم چه خبر شده واسه همین نگرانم
قاسم: پس زودتر بریم
نرگس: وای اینجا چه خبره ، نکنه برا حاج خانم اتفاقی افتاده
نرگس و قاسم هر دو مضطرب و نگران به سمت خونه ی حاج خانم دویدند
قاسم از جمعیت میپرسه چه خبر شده برا حاج خانم اتفاقی افتاده
ناگهان صدای حاج خانم بلند میشه ، صدای گریه های پایان انتظار سی ساله ،
مادر برگشتی ، مادر دلم خیلی برات تنگ شده بود ، هر شب تا سحر برات قران می
خوندم ، حالا خودت اومدی دوس دار ی چی برات بخونم و ...........حرف های
ناتمام مادر هم چنان ادامه داشت
صدای گریه ی جمعیت تا سه تا کوچه اونطرف هم می رفت
قاسم با صدای بلند به نرگس میگه دیدی حرف های دیشب ما تا واقعیت چند ساعت
فاصله داشت خدا صدای حاج خانم رو شنید حالا دیگه انتظار حاج خانم به پایان رسید
نرگس و قاسم در حال صحبت بودن که صدای جمعیت بلند شد حاج خانم چی شده ؛حاج
خانم ، اما حاج خانم صدایی نمی شنوه خدا حاج خانم رو به پسرش رسوند حاج
خانم و پسرش در بهشت ابدی در کنار هم تا ابد زندگی می کنند .
تقدیم به مادران بزرگوار شهدا
که سال ها راه شهدا را با استقامت ادامه می دهند .


قاسم محمودی
18بهمن 92
صفر بامداد
نوشته شده در یکشنبه دهم فروردینماه سال 1393 ساعت ساعت 01 و 14 دقیقه و 39 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]