تبلیغات
شهر فرنگ - داستان کوتاه

شانزده سالم بود که از "سحر" خوشم اومد؛

چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛

اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو و اقرار کنی... که عاشق شدی؛

عشق رو باید ذره ذره میریختی تو خودت؛

شب ها باهاش گریه میکردی صبح ها باهاش بیدار میشدی

و گاهی می بردیش سرکلاس؛

"سحر" دو سال بعدش شوهر کرد! ۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد

خیلی شبیه "سحر" بود رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛

ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛

تن صداش عجیب شبیه "سحر" بود تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛

که شبیه "سحر" می خندید تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان که موهاشو مثل "سحر" ... از یه طرف میریخت تو صورتش


می ترسم "سحر" خیلی می ترسم

هشتاد یا صد سال ام بشه

همش تو رو ببینم

که هر بار یجوری داری

دست به سرم میکنی...



تاریخ : یکشنبه پانزدهم فروردینماه سال 1395 | ساعت 16 و 10 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.