هر چی جلو ننه ی حمید گرفتیم كه نیاد داخل غسالخونه، نشد. پیرزن یه التماسای از ته جیگر كرد زد ما هم گریه انداخت. حمیدو تكه تكه بود. نمیخواسیم ببیندش. غسلشم نشده بود بیدیم. تو حلقش خورد شده ی صفحه كیلومتر سی جی در میومد هنو. وُ روغنوبنزینِ كادیلاك بعد دو روز هنو چُر میكرد ازش. خلاصه جلودار ننه ش نشدیم، زوری اومد داخل. رفت سمتِ سنگ و بند كفن باز كرد. خیییلی سیلش كرد. ساكت سیلش كرد. دیگه گریه نداشت كه بكنه. یواش گفت : ننه... ننه میفهمُم صدام میفهمیا... ننه اگه امشو اُرسُ پُرست كردن اگه ایرادت گرفتن، چه خدا خودش، چه نكیر منكراش، بوگو باشه شما درس میگینا ... ولی ننه م ازُم راضیه. بوگو ننه م گفت: خدایا مو از حمیدو راضیُم! خدایا در حقُم كم ننهاد هیچوقت!.
بنظرم مث حمیدو، اگه وقت نكردین، حال نكردین، پسند نكردین هیچ مذهبی رو، حداقل قلب ننه تون تسخیر كنین. قلب پدرتون. قضیه تمامه.
اگه اضافه اومد، راه داد، عامو...خاله...خالو. 
بعد اگه بشه همسایه ی ایوری، همسایه اووری؛ خو معركه ن. 
در بالاترینِ مراتبش، اگه شدی كه به غریبه ای رسیدی و بی دلیل دوستش داشتی، تو در بازیِ هستی
جُفت شیش محسوب میشی و شاخِ عارفا و اشراقیا رو حاكم كوت كردی آغا؛ حاكم كوت كردی خانم. 



طبقه بندی: داستان،  داستان پند آموز،  حکایات، 

تاریخ : چهارشنبه پنجم دیماه سال 1397 | ساعت 23 و 08 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو