تبلیغات
شهر فرنگ - خانه سالمندان - قسمت سوم

قسمت اول

قسمت دوم

----------------

بعد از کمی تا قسمتی استراحت در حیاط ، به اتاقش برگشت ، ولی یک آن چشمش به چیزی افتاد ...

حمید داشت با لپ تاپ کار می کرد.

- «ای نامرد! سیستم داشتی و به ما نگفتی!؟»

- «مگه تو نداری؟»

- «نه بابا! مال من خراب شد، به پسرمم میگفتم واسم بگیر میگفت الآن پول نداره اجاره خونشو بده، چه برسه به اینکه 25میلیون بده واسه من لپ تاپ بگیره!»

با هم نشستند و غرق شدند در دنیای اینترنت. خاطره ها را مرور می کردند و راستی، چقدر خاطره ...!

آیدین نگاهی به وبلاگشانداخت.

بازدید امروز: 1 نفر

بازدید دیروز: 0 نفر

آخرین پست: 29 تیر 1396 ، خداحافظ همه.

اشک از چشم هردوشان سرازیر شد. چه کسی فکر می کرد روزی عزیز دردانه ی آیدین به آن حال و روز بیافتد.

با هم به حیاط رفتند تا کمی حال و هوایشان عوض شود.

کمی قدم زدند ، آرام شدند. حمید روی نیمکت نشست.

آیدین بازهم به زندگی اش فکر می کرد ، به پسرش ، به عروسش ، کـ تنهایش گذاشتند. بغض را حتی می شد از آهنگ قدم زدنش فهمید.

وقتی کمی آرام شد، متوجه شد خیلی از نیمکت دور شده است.

برای اینکه سریع تر به اتاقش برود از راه حیاط پشتی رفت.

با قدم های آهسته به سمت پشت ساختمان می رفت کـ ناگهان متوجه چیزی شد.

زیر چراغ برق کلی کاغذ باطله ریخته بود. اما یک کاغذ قدیمی ، کهنه و نیم سوخته جلب توجه می کرد.

کاغذ کهنه را برداشت.

چیزی کـ می دید را باور نمی کرد.

- «نکنه نقشه گنجه!!!»

- «اِ آره! نقشه گنجه!»

- «حتماً سرکاریه»

- «ولی اگه نباشه چی!»

- «اِ! اینکه آدرس همینجاست» «نقشه همینجاست!»

- «واای! اگه حمید بفهمه از خوشحالی ذوق مرگ میشه!!»




طبقه بندی: طنز،  داستان، 

تاریخ : سه شنبه یازدهم دیماه سال 1397 | ساعت 04 و 20 دقیقه و 06 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.