تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب بهمن 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



دختری با مادرش در رختخواب

 

درددل می کرد با چشمی پر آب

 

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

 

زندگی از بهر من مطلوب نیست

 

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

 

روی دستت باد کردم مادرم!

 

سن من از بیست وشش افزون شد

 

دل میان سینه غرق خون شد

 

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

 

شوهری از بهر من پیدا نشد

 

غم میان سینه شد انباشته

 

بوی ترشی خانه را برداشته!

 

مادرش چون حرف دختش را شنفت

 

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

 

دخترم بخت تو هم وا می شود

 

غنچه ی عشقت شکوفا می شود



غصه ها را از وجودت دور کن

 

این همه شوهر یکی را تور کن!

 

گفت دختر ،مادر محبوب من!

 

ای رفیق مهربان و خوب من!

 

گفته ام با دوستانم بارها

 

من بدم می آید از این کارها

 

در خیابان یا میان کوچه ها

 

سر به زیر و با وقارم هر کجا

 

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

 

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

 

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

 

با سعیدو یاسر و ایضا صفر

 

با سه تاشان رفته بودم سینما

 

بگذریم از مابقی ماجرا!

 

یک سری هم صحبت صادق شدم

 

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

 

یک دو ماهی یار من بود و پرید

 

قلب من از عشق او خیری ندید

 

مصطفای حاج علی اصغر شله

 

یک زمانی عاشق من شد،بله

 

بعد جعفر یار من عباس بود

 

البته وسواسی وحساس بود

 

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

 

شد رفیقم خان داداش المیرا

 

بعد او هم عاشق مانی شدم

 

بعد مانی عاشق هانی شدم

 

بعدهانی عاشق نادر شدم

 

بعد نادر عاشق ناصر شدم

 

مادرش آمد میان حرف او

 

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

 

گرچه من هم در زمان دختری

 

روز و شب بودم به فکر شوهری

 

لیک جز آن که تو را باشد پدر

 

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

 

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

 

واقعا که پوز مادر را زدی

 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 42 دقیقه و 03 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز بوجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .

     

     



     

    ?. روش کوزه ایی:همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

     

     

    ?. روش عرفانی :چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .

     

     

    ?. روش سوسکی :بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

     

     

    ?. روش تیپ :انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد.

    اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفعه !

     

     

    ?. روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بلاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

     

     

    ?.روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

     

     

    7. روش فامیلی :یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین.

     

     

    8. روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) میگیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند

     

     

     
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 39 دقیقه و 21 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    خانمها چطور نیمرو درست میکنن؟



    ۱-ماهیتابه را میزارن رو گاز

    ۲- توی ماهیتابه روغن میریزن

    ۳- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن

    ۴- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن

    ۵- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن

     

     

     

    آقایون چطور نیمرو درست میکنن؟



    ۱- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

    ۲- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن

    ۳- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

    ۴- توی ماهیتابه روغن میریزن

    ۵- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

    ۶- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن

    ۷- چند تا فحش میدن

    ۸- دنبال کبریت میگردن

    ۹- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره

    ۱۰- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد )!

    ۱۱- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن

    ۱۲- تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن

    ۱۳- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

    ۱۴- میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

    ۱۵- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن

    ۱۶- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن

    ۱۷- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن

    ۱۸- دنبال نمکدون میگردن

    ۱۹- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن

    ۲۰- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن

    ۲۱- نمکدون رو پر از نمک میکنن

    ۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون

    ۲۳- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

    ۲۴- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه

    ۲۵- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن

    ۲۶- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

    ۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن

    ۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

    ۲۹- سریع برمیگردن توی آشپزخونه

    ۳۰- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن

    ۳۱- ماهیتابه رو میندازن توی سینک

    ۳۲- دنبال ظرفهای مسی میگردن

    ۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

    ۳۴- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن

    ۳۵- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن

    ۳۶- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن

    ۳۷- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه

    ۳۸- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن

    ۳۹- چند تا فحش میدن و بلند میشن

    ۴۰- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن

    ۴۱- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن

    ۴۲- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن

    ۴۳- با یه پارچه تنظیف قابلمه رو برمیدارن

    ۴۴- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن

    ۴۵- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 30 دقیقه و 10 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]



  • پیغام گیر حافظ :



    رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!

    تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!

    بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

    زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

     



     

    پیغام گیر سعدی:

     

    از آوای دل انگیز تو مستم

    نباشم خانه و شرمنده هستم

    به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

    فلک را گر فرصتی دادی به دستم





     

    پیغام گیر فردوسی :



    نمی باشم امروز اندر سرای

    که رسم ادب را بیارم به جای

    به پیغامت ای دوست گویم جواب

    چو فردا بر آید بلند آفتاب

     



     

    پیغام گیر خیام:

    این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

    ممنون توام که کرده ای از من یاد

    رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

    آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

     



     

    پیغام گیر منوچهری :



    از شرم به رنگ باده باشد رویم

    در خانه نباشم که سلامی گویم

    بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

    زان پیش که همچو برف گردد رویم!

     



     

    پیغام گیر مولانا :



    بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!

    شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !

    برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود

    فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

     



     

    پیغام گیر بابا طاهر:



    تلیفون کرده ای جانم فدایت!

    الهی مو به قوربون صدایت!

    چو از صحرا بیایم نازنینم

    فرستم پاسخی از دل برایت !

     



    پیغام گیر نیما :



    چون صداهایی که می آید

    شباهنگام از جنگل

    از شغالی دور

    گر شنیدی بوق

    بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

    در فضایی عاری از تزویر

    ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

    پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

     



     

    پیغام گیر شاملو :



    بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

    سنگواره ای از دستان آدمیت

    آتشی و چرخی که آفرید

    تا کلید واژه ای از دور شنوا

    در آن با من سخن بگو

    که با همان جوابی گویم

    تآنگاه که توانستن سرودی است

     



    پیغام گیر سایه :



    ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

    دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

    گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

    به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

     



     

    پیغام گیر فروغ :

     

    نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

    و آستانه پر از عشق می شود

    و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

    سلامی دوباره خواهم داد

     



     
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 27 دقیقه و 53 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ولی من کاسه به اندازه کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ ها رو توش بزنم.

     

     

    سه شنبه



    ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن

     

     

    چهار شنبه

     

    من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

     

     

    پنجشنبه

     

    بازم امروز ریچارد ازم خواست که واسش سالاد درست کنم ..خوب منم یه دستور جدید رو امتحان کردم ... تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بزارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین ..

    خوب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره

    ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟

     

    نمیدونم چرا ؟..عجیبه!!! ..حتما خیلی تو کارش استرس داشته ..باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم

     



     

    جمعه

     

    امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک ..خوب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه ی مامانم ..ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتی برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه ..مونده بودن

     

     

    شنبه



    ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ..ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ..وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود

    وقتی ریچارد مرغه رو دید ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود ..

    حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.

    وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد

     

    ..آخه چــــرا من ؟؟چــــــرا من؟

     

    آها ..حتما به خاطر استرس کارشه ..مطمئنم
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 26 دقیقه و 45 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]