تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب بهمن 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر





گضنفر جان سلام!

ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ماتا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند .

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست.پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجابه همون آدرس قبلی بیان .

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش4روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم .

پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه .

ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت ...

 



 

دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی .

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی .

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن.

حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد! ‌شرمنده .

همین دیگه .. خبر جدیدی نیست .

قربانت .. مادرت .

راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه

خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم .
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 25 دقیقه و 33 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]



  • یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه سرش.

    مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟

    زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (Jeni یه دختر) نوشته شده بود .

     



     

    مرده میگه : وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش jeni بود.

    زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.

    سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر كوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.

    وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود.

     
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 16 دقیقه و 14 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • آخر این هفته جشن ازدواج ما به پاست

    با حضور گرم خود درآن صفا جاری کنید

     

    ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

    لطفا از آوردن اطفال، خودداری کنید!

     

    بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

    معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

     

    تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه

    با غذا و میوه آن جشن افطاری کنید

     

    البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها!

    پیش فامیل مقابل آبروداری کنید!



     

    میوه، شیرینی، شب پاتختی ام هم لازم است

    پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید!

     

    گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

    دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید!

     

    موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان

    پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید!

     

    هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

    هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید!

     

     

    در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

    کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید!

     

    گرم باید کرد مجلس را، ازاین رو گاه گاه

    چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

     



     

    ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک

    دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید!

     

    لامبادا و تانگو و بابا کرم یا هرچه هست

    از هنرهاتان تماما پرده برداری کنید!

     

    البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای

    پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید!

     

    حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری

    با شاباش و دست و سوت ازاو طرفداری کنید!

     

    کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟

    با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید!

     


    در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

    بی ادا و منت و هرگونه اطواری کنید!

     
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 11 دقیقه و 58 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    آهای حاجی پاشو چه وقت خوابه

    پاشو دیگه وقت حساب کتابه

    هو، نگو این کیه که آزار داره

    پاشو ببین کفن با هات کار داره!

    چه هیکلی زدی به هم، آفرین

    چش نخوری، قد و برم آفرین
    بی‏خودی زور نزن دیگه تو مُردی

    چن ساعتی می‏شه که جون سپردی
    حالا دیگه وقت حساب کتابه

    داد نزنی مُرده ی زیری خوابه

    مُرده‏ی زیری آدمی خلافه
    تیزی باهاش دَفنه تو غلافه
    قاط بزنه تیزی رو وَر می‏داره

    می‏زنه و بابا تو در میاره
    یادت میاد چه روزگاری داشتی

    چه اسکناسا که روهم می‏ذاشتی؟
    هی اسکناس می‏ذاشتی رو اسکناس
    اونم با پول رشوه و اختلاس
    می‏گفتی یک وعده غذا کافیه

     



     

    صرف غذا باعث علافیه!

    می‏گفتی یک آدم با کیاست

    باید کُنه تو زندگی قناعت

    لباس ده سال پیشت تنت بود

    هم تن تو هم تن اون زنت بود

    بعد شعار ضد صهونیستی

    سر می‏دادی شعار ساده زیستی!

    می‏گفتی آدمی که ساده زیسته

    نمره زندگیش همیشه بیسته

    لباس وصله‏دار تنت می‏کردی

    هزار تا نفرین به زنت می‏کردی

    می‏گفتی روسری برات خریدم

    نمی‏دونی چه زحمتی کشیدم

    فقط یادت باشه به هر بهونه

    باید هف هش سالی سرت بمونه

    عروسی و عزا سرت کن خانوم

    خلاصه هر کجا سرت کن خانوم

    زیاد نشورش یهو رنگش می‏ره

    رنگ گل سرخ و قشنگش می‏ره

    هَف هَش سالی با روسریت صفا کن

    تو این هف هش سال حاجیتو دعا کن

    الگوی مصرف که نداشتی حاجی

    هر چی که داشتی جا گذاشتی حاجی

    خیال نکن دنیا هنوز همونه

    پشت سرت نفرین این و اونه

    تو شیشه کردی خون هر فقیرو

    چقد بیچوندی مردم اسیرو
    خیال نمی‏کردی یه ذره هیچم
    یروز منم دور تنت بپیچم!
    مصرف کارای بدت زیاد بود
    خیلی کارات قابل انتقاد بود
    یادت میاد همسایه‏تون نون نداشت

     



     

    حتی پول دوا و درمون نداشت؟
    یادت میاد گفتی به من چه ول کن
    این آدما رو زنده زنده گِل کن؟
    ببین همون همسایه صبورت

    خاک داره با بیل می ریزه تو گورت!

    یکی نبود بهت بگه که بسه

    خدا همیشه جای حق نشسته؟

    یادت نبود فشار قبری هم هس

    خورشید حقی پشت ابری هم هس؟

    هیچکی بهت نگفت فلانی مُرده؟

    نکیر و منکر به گوشت نخورده؟

    نکیر و منکر دوتا بی‏گناهن

    پیام دادن دارن میان، تو راهن!

    اهل مزاح و رشوه خواری نیستن

    اونجوری که تو دوس داری نیستن

    تو مَرد نیستی تو شبیه مَردی

    چرا که اصلاً کار خوب نکردی

    کاری که اینجا دستتو بگیره

    البته این حرفا واسه تو دیره!

    اونقدِ حرص مال دنیا خوردی

    تا آخرش سکته زدی و مُردی

    کاش واسه پول دلت پُر از غم نبود

    مصرف انسانیتت کم نبود

     

     
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 00 دقیقه و 56 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • صبحگاه:

    فرمانده: پس این سربازه‌ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟

    معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

     

     


    ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...

    سلام سارا جان

    سلام نازنین، صبحت بخیر

    عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر

    سلام نرگس

    سلام معصومه جان

    ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

     

     


    صبحانه:

    وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟

    چرا کره بو میده؟

    بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه

    آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

     




    بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

    فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید

    وا نه، لباسامون خاکی میشه ...

    آره، تازه پاره هم میشه ...

    وای وای خاک میره تو دهنمون ...

    من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

     




    ناهار

    این چیه؟ شوره

    تازه، ادویه هم کم داره

    فکر کنم سبزی اش نپخته باشه

    من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم

    من هم همینطور چون جوش میزنم

    فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!

    بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما یم؟

    برو خودت غذا درست کن

    والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو ...

    چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

     



     


    بعد از ناهار

    فرمانده: کجان اینا؟

    معاون: رفتن حمام

    فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود...

    هوووو.... بی شعور

    مگه خودت خواهر مادر نداری...

    بی آبرو گمشو بیرون...

    وای نامحرم...

    کثافت حمال...

    (کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

     




    بعد از ظهر

    فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟

    یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟

    جوجه بدون برنج

    رژیمی عزیزم؟

    آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

     

     


    شب در آسایشگاه

    یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟

    فرمانده: بله بسیار زیاد!

    خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم

    فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

     

     

    فرمانده میره تو آسایشگاه:

    وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو

    راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو

    فرمانده: بلندشید برید بخوابید!

    همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند

    فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟

    واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.

    آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده

    فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.

    سرباز: آخه گناه داره، طفلکی

    مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!

     
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 20 و 43 دقیقه و 38 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]