تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب بهمن 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر





یک هفته پس از خلقت آدم:

چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشکلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت.

 


پانصد سال پس از خلقت آدم:

با یه دونه دامن از اون چینی خال پلنگی ها میری توی غار بلند داد می زنی : هاکومبا زانومبا(یعنی من موقع زنمه)بعد میری توی غار پدر و مادر دختره. با دامن چین چینی جلوت نشسته اند و می گن:از خودت غار داری؟دایناسور آخرین مدل داری؟بلدی کروکدیل شکار کنی؟خدمت جنگ علیه قبیله ادم خوارها رو انجام دادی؟بعد عروس خانم که اون هم از این دامنای چین چینی پوشیده با ظرفی که از جمجمه سر بچه دایناسور ساخته شده برات چای میاره و تو می ریزی روی خودت.



دو هزار و پانصد سال بعد از خلقت آدم:
انسان تازه کشاورزی را آموخته.وقتی داری توی مزرعه به عنوان شخم زدن زمین عمل می کنی با دیدن یه دختر متوجه میشی که باید ازدواج کنی.برای همین با مقدار زیادی گندم به مزرعه پدر دختره میری .اونجا از تو می پرسند:جز خوت که اومدی خواستگاری چند تا خر دیگه داری؟چند متر زمین داری؟چند تا خوشه گندم برداشت می کنی؟ آیا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده ای؟
بعد عروس خانم با کوزه چای وارد میشه و شما هم واسه اینکه نشون بدی خیلی هول شدید تمام کوزه رو روی سرتون خالی می کنید.

 



 

ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازی به این نتیجه می رسید که باید ازدواج کنید و از مادرتان می خواهید که دختری را برایتان انتخاب کند.در اینجا اصلا نیازی نیست که شما دختر را بشناسید چون پس از ازدواج به اندازه کافی فرصت برای شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چای ریزون کماکان پا بر جاست.

 


هم اکنون:
به دلیل پیشرفت تکنولوژی در حال حاضر شما به آخرین نسخه یاهو مسنجر احتیاج دارید.البته از"ام اس ان" یا "آی سی کیو"هم می توانید استفاده کنید ولی انها آیکنهای لازم برای خواستگاری را دارا نمی باشند . پس از نصب یاهو مسنجر به یک روم شلوغ رفته هر اسمی که به نظرتان زیباست "اد" می کنید و با استفاده از آیکنهای مربوطه خواستگاری را انجام می دهید . البته یاهو قول داده که نسخه جدید دارای امکانات ازدواج و زندگی مشترک نیز باشد.

 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 20 و 42 دقیقه و 15 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]



  • ترم اول(ترم جو گیری):
    الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده - تنم مور مور میشه..راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

     

     

    ترم 2(ترم عاشق شدگی):
    آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم.

     



     

    ترم 3(ترم افسردگی):
    الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام.

     

     

    ترم 4(ترم زرنگ شدگی):
    الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...مهشید جون من پشت خطی دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم.

    الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم.. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو.

     



    ترم5 (ترم مشروطه گی):
    الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....قول میدم جبران کنم....



     



     

    ترم 6(ترم ولخرجیدگی) :

    الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

     

     

    ترم7 (ترم پاتوقیده گی):
    سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی

     

     

    ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی):
    الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....

     
    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 20 و 38 دقیقه و 52 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    عروسی رفتن دخترها:

    دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟!

    توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره...

    اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!!

    ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!!

    بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

    حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...!

    البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه...

    یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم!

    ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)گرفته تا لیمو ترش

    خوب، روز موعود فرا می رسه!

    ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!)

    بعد از ناهار...!

    لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر...

    توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!!

    ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع می کنه به آرایش کردن...!

    بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!

    ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

     

     


    عروسی رفتن پسرها:

    اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمی کنه!!

    روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!

    ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

    بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

    توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

    ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

    ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه یا اسپرت...!

    تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

    کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

    خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!)

    ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 53 دقیقه و 39 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    اهل دانشگاهم

     

    رشته ام علافی‌ست

     

    جیب‌هایم خالی‌ست

     

    پدری دارم

     

    حسرتش یک شب خواب!

     

    دوستانی همه از دم ناباب

     

    و خدایی که مرا کرده جواب

     

    اهل دانشگاهم

     

    قبله ام استاد است

     

    جانمازم نمره!

     

    خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

     

    من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

     

    مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

     

    و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

     

    چشم ها را باید شست

     

    جور دیگر باید دید

     

    باید از مردم دانا ترسید!

     

    باید از قیمت دانش نالید!

     

    وبه آن‌ها فهماند

     

    که من ایجا فهم را فهمیدم

     

    من به گور پدر علم و هنر خندیدم!

     

    سروده:سهراب سپهری

     

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 18 و 42 دقیقه و 52 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    خری آمد به سوی مادر خویش******** بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

    برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری ****** خر مادر بگفتا : ای پسر جان

    تورا من دوست دارم بهتر از جان******** ز بین این همه خرهای خوشگل

    یكی را كن نشان چون نیست مشگل***** خرك از شادمانی جفتكی زد

    كمی عرعر نمودو پشتكی زد****** بگفت : مادر به قربان نگاهت **** به قربان دوچشمان سیاهت

    خر همسایه راعاشق شدم من******** به زیبایی نباشد مثل او زن

    بگفت:مادر برو پالان به تن كن ******** برو اكنون بزرگان را خبر كن

    به آداب و رسومات زمانه ******** شدند داخل به رسم عاقلانه

    دوتا پالان خریدند پای عقدش ******** یه افسار طلا با پول نقدش

    خریداری نمودند یك طویله ******** همانطوری كه رسم است درقبیله

    خر دانا كلام خود گشایید ******** وصال عقد ایشان را نمایید

    دوشیزه خر خانم آیا رضائی ******** به عقد این خر خوشتیپ در آیی

    یكی از حاضرین گفتا به خنده ********عروس خانم به گل چیدن برفته

    برای بار سوم خر بپرسید ********كه خر خانم سرشیكباره جنبید

    خران عرعر كنان شادی نمودند******** به یونجه كام خود شیرین نمودند*****به امید خوشی و شادمانی

     

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 18 و 42 دقیقه و 19 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]