تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب بهمن 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



 

1-بد شانسی یعنی : داری با دوست دختر جدیدت راه میری ، یک دفعه دوست دختر فابریکت میاد و تو قبلا بهش گفتی که به غیر از او هیچ دوست دختر دیگه ای نداری و حالا اون تو رو با یه دختر دیگه میبینه ، خب مسلم دیگه بهترین دوست دخترت میپره .


2:بد شانسی یعنی : تو دانشگاه سر کلاس داری ادای استادتو در میاری ، بعد همینکه صورتتو برمیگردونی ، ببینی استادت پشت سرت واستاده و داشته تمام ارهای تو رو میدیده و دوستای نامردتم اصلا چیزی بهت نگفتن که استاد پشت سرته .


3: بد شانسی یعنی : شب عید میخوای برای دوست و آشنا ای کارت بفرستی ، ولی خطها به قدری شلوغه ، که مسنجر به زور بالا میاد ، چه برسه که بخوای ای کارت بفرستی .


4: بد شانسی یعنی : بدون گواهینامه و به صورت کاملا هیدن گونه ( مخفیانه ) ماشین بابا رو دو در میکنی تا بری دنبال رفقا و برین کمی صفا کنین ، رفقا رو بر میداری ، یه اسکوتر هم تو ضبط ماشین میذاری و به صورت شخله گاز شروع میکنی به رانندگی ، سره اولین چهارراه پلیس بهت گیر میده و به جرم نداشتن گواهینامه ، ماشین باباتو 2 هفته تو پارکینگ میخوابونن .


5: بد شانسی یعنی : جلوی دوستات ادعا میکنی که خدای کامپیوتری ، بعد یه روز یکی از دوستات زنگ میزنه که اگه ممکنه بری و ویندوزشو عوض کنی ، بعد و میری اونجا وبه جای اینکه ویندوزشو درست کنی ، میزنی کامپیوترشو داغون میکنی .


6: بد شانسی یعنی : اون گرگه تو کارتون میگ میگ ( همون گرگه و شتر مرغه ) ، چون ما از بچگیمون یادمونه که اون میخواسته این شتر مرغه رو بگیره و هر دفعه بد شانسی میاره ، خلاصه اینکه به نظر بدشانس ترین شخصیت کارتونی همونه .


7: بد شانسی یعنی : آمار وبلاگت به روزی چند هزار نفر رسیده و داری کلی حال میکنی ، یک روز کانکت میشی و اسم وبلاگتو وارد میکنی و میبینی پیغام انسداد این سایت توسط مخابرات اومده جلوت و تو اصلا باور نمیکنی اینو و همین امر باعث میشه تا آمارت به یک دهم آمار قبلیت برسه .


8: بد شانسی یعنی : جلوی دوستات ادعا میکنی خدای کانتر استریک و آنریل تورنومنت هستی ، بعد یه روز دوستات دعوتت میکنن گیم نت و میری اونجا میشینی و آنریل و یا کانتر میزنی ، و تنها چیزی که اونوقت تابلو ، اسم تو که همیشه آخری ( با اون همه ادعا )

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 18 و 34 دقیقه و 17 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    دیشب به خواب دیدم ،گردیده ام نمونه// دربین کارمندان اندر ادارۀ خود

    تشویق می نمودند ،کف می زدند مرتب//در آسمان بختم دیدم ستارۀ خود

     

    آمد مدیرنزدیک ،با چهره ای گشاده// در دست او دو سکّه با یک سوییچ پیکان
    من را به پیش خود خواند ،از بهر اخذ آنها // رفتم گرفتم هردو با دستهای لرزان

     

    با حسرتی فراوان ،در من نظاره می شد// ازسوی هم قطاران حتی مدیر بنده
    من غرق شادی و شور، اشک از دو دیده جاری// از اینکه گشته بودم در این میان برنده

     

    از شدّت مسّرت، از خواب خوش پریدم// دیدم که ظهر نزدیک من توی رختخوابم
    با سرعتی فراوان ،سوی اداره رفتم// در طول راه بودم دائم به فکر خوابم

     

    وارد شدم اداره ،دیدم به روی میزم// بنهاده آبدارچی یک نامۀ از مدیرم
    توبیخ نامه ای بود ،امضای او به زیرش// خواندم چو نامه برخاست صد آه از ضمیرم

     

    تاخیرها و غیبت ،شد موجب نکوهش// رویای دیشب من گردید نقش بر آب
    گفتم دوباره «جاوید» ، وارونه گشت خوابت// مانند دفعۀ پیش خیری ندیدی از خواب

     

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 18 و 33 دقیقه و 43 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    • اووووووووووه !!! پس اشتباه بریدم!

    • كسی ساعت مچی منو ندیده؟!

    • دیشب تا دیر وقت مهمونی بودم. یادم نمی آد هیچوقت تو عمرم آن قدر ........ !

    • وای! صفحه ی 47 دستورالعمل جراحیم پاره شده!

    • منظورت چیه كه باید پای چپشو می بریدیم؟!

    • فوراً یه عكس از این زاویه بگیر. این یكی از عجایب خلقته!

    • بهتره این تیكه رو نگه داریم. ممكنه برای تشریح به درد بخوره!

    • ولی كتاب من اینجوری نمی گه! كتاب تو چاپ چندمه؟!

    • فوراً اون تیكه گوشت رو برگردون!

    • صبر كن ببینم! اگه این طحالشه، پس اون چی بود؟!

    • پرستار لطفاً اون گوشت رو به من بده. اون گوشته ... همون چه می دونم... اون عضوی که نمی دونم چی بود دیگه!

    • اوه! زود دوباره همه ی بخیه ها رو باز كنین. یكی از پنس ها كمه!

    • اگه فقط یادم می اومد كه این كارو چه جوری هفته ی پیش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!

    • لعنتی! بازم چراغ ها خراب شد!
    گریه نوزاد

    • می دونی؟ پول خیلی هنگفتی میشه توی تجارت كلیه به جیب زد. اوه! اینجا رو! این آقا یه كلیه اضافه داره!

    • همه برن عقب وایسن! لنز چشمم افتاد بیرون!

    • میشه قلبش رو یه مدت از تپیدن بندازی؟ تمركزم رو به هم می زنه!

    • خیلی خب بچه ها... این برای همه مون می تونه یه تجربه ی جدید باشه!

    • می دونستی این مریض خودشو یك میلیون دلار بیمه ی عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد و گفت !!

    • اشكالی نداره. همون قیچی رو بده. كف زمین رو كه تمیز كردن. نه؟!

    • یادته بخش تشریح می گفت حاضره 1000 دلار برای یه جسد تر و تمیز بده؟!

    • چی؟! منظورت چیه كه اینو واسه عمل نیاورده بودن؟!

    • كاش عینكم رو توی خونه جا نمی ذاشتم!

    • این مریض بیچاره اگه اشتباه نكنم زن و بچه داره. نه؟!
    در انتخاب رشته آگاهانه عمل کنید.(قسمت دوم)

    • پرستار نگاه كن ببین این آقا برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده یا نه؟!

    • خدای من! منظورت چیه كه ازش برای قبول مسئولیت مرگ امضا نگرفتین؟!

    • نگران نباشین. فكر می كنم این تیغ به اندازه ی كافی تیز باشه!

    • چیه؟ چرا اینطوری نگاه می كنین؟! تا حالا ندیدین یه دانشجو اینجا جراحی كنه؟!

    • الو؟ سلام عزیزم. چی؟! منظورت چیه كه طلاق می خوای؟!

    • من که نمی دونم این چه عضویه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بسته یخ!

    • عجله كنین. من نمی خوام این قسمت سریال رو از دست بدم!

    • این گاز خنده خیلی باحاله. می شه یه كم دیگه شو امتحان كنم؟!

    • پس بچه كو؟! مگه مریضو برای سزارین نیاورده بودن؟! اینجا اتاق عمل شماره چنده؟!

    • هی پرستار! یه ست جراحی دیگه روی اون یكی میز باز كن. اون مریض هنوز داره تكون می خوره!

    • مطمئنی كه بعداً ازمون شكایت نمی كنه؟!

    • معلومه كه من این عمل رو قبلاً هم انجام دادم پرستار. تقریباً 20 سال پیش بود!

     

     

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 18 و 32 دقیقه و 11 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام

    آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره

    آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد

    آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟

    آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست

    آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره

    آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟

    آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه

     

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 18 و 31 دقیقه و 06 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  •  

    این مقاله فقط جنبه شوخی و سرگرمی دارد و قصد توهین به شخص خاصی ندارد.

    حسابدار : کسی است که قیمت هر چیز را میداند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

     

    بانکدار : کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

     

    مشاور : کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.


    سیاستمدار : کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.

     

    اقتصاددان : کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.

     

    روزنامه نگار : کسی است که ۵۰% از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و ۵۰% بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

     

    ریاضیدان : مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.

     

    هنرمند مدرن : کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.

     

    فیلسوف : کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.

     

    استاد : کسی است که کاری ندارد ولی حداقل می داند چرا.

     

    روانشناس : کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

     

    معلم مدرسه : کسی است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد.

     

    جامعه شناس : کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند ، او به مردم نگاه می کند.

     

    برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 ساعت ساعت 18 و 29 دقیقه و 41 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]