تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

یک عمر لاشخوری کرده بود وبچه‌های ریقو و کچل پرنده‌ها را با تن سرخ و چشمهای کورشان از لانه‌هاشان دزدیده بود و خورده بود تا این جور اینجا بیافتد. فلج و ناتوان، حتی برای این که خودش را از روی خاک بلند کند یا تکانی به پروبال‌اش بدهد. نای این را نداشت که نوک‌اش را به تن مورچه‌های سمجی که دوراش حلقه زده بودند، بزند و فراری‌شان دهد. آنها یواش یواش وآرام آرام و از سر صبر، بهش نزدیک می‌شدند و از پاهای سست‌اش و بدن کرخت‌اش بالا می‌رفتند وکم کم و با احتیاط گازش می‌گرفتند. در مدتی که نیمه جان روی زمین افتاده بود، چندین و چند بار تمام توان‌اش را جمع کرد و به خودش تکانی داد و بالهای سست و خواب‌رفته‌اش رابه هم زد و مورچه‌ها را از خوداش دورکرد. مورچه‌ها به سادگی از تنش دور می‌شدند و دوباره پس از دقایقی لجوجانه به سمتش هجوم می‌آوردند. با روششان آشنا بود. وقت‌هایی که به لاشه‌ای حمله می‌کردند آنها را دیده بود که چه طور دور گوشت لاشه جمع شده‌اند و تکه تکه گوشتهای سرد مردار را با دندانهای تیزشان می‌کنند و همراه خودشان می‌بردند. این جور مواقع از ترس آن که گوشتها ته‌بکشد، به سمتشان حمله می‌برد و آنها را از نزدیک لاشه دور می‌کرد و تکه‌های بزرگ گوشت را با مورچه‌های سیاه و ترشی که لجوجانه به گوشتها چسبیده بودند، می بلعید.آن موقع قوی و جوان بود. اما حالا قضیه فرق می‌کرد، آنها قدرتمند و زیاد بودند و او تقریبا به طور کامل توانش را از دست داده بود. وقتی او با هزار زحمت آنها را از خودش دور می‌کرد آنها ابتدا صبرمی‌کردند وبرای مدتی با چشمهای درشت و دندانهای بی‌رحمشان بهش زل می‌زدند و نگاهش می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا آخرین توانش را هم از دست بدهد و دوباره بتوانند به سمتش هجوم بیاورند. انگار می دانستند که نیرویش رو به تحلیل است و آنها تنها باید صبر کنند و منتظر موقعیت مناسب بمانند. وقت‌هایی که مورچه‌ها موقتا دست از سرش بر می‌داشتند کلاغ کمی احساس راحتی می‌کرد و سعی می‌کرد دوباره نیرویش را جمع کند و آنها را در بالهای خسته‌اش جمع کند و دوباره به آسمان پر بکشد و از شر مورچه‌های سمج خلاص شود اما تا اولین بال را می‌زد تمام نیرویش به پایان می‌رسید و بی‌حال روی زمین ولو می‌شد. آن وقت دوباره مورچه‌ها به سمتش حمله می‌کردند و پاها و بدنش را گاز می‌گرفتند. درد در جانش می‌پیچید، وول می‌خورد و در تمام بدنش منتشر می‌شد و بدنش را به رعشه می‌انداخت و توانش را کمتر و کمتر می‌کرد و بی‌حال و بی‌حالترش می‌کرد. اکنون که تن سیاهش بی‌صاحب درست شبیه لاشه‌های گند کرده در گرما و نور آفتاب رها شده بود، نور داغ خورشید در تن سیاهش نفوذ می‌کرد وخمارش می‌کرد و برای لحظه‌ای بدنش را آرام می‌کرد. قبلا پرنده‌های مریضی را دیده بودکه توی گرمای آفتاب کز می‌کنند و منتظر مرگ می‌مانند، آن وقت‌ها پیش خودش می‌گفت: چرا می‌خواهند توی این گرما جان دهند؟ و حالا خودش تن به کرختی‌اش سپرده بود.گرما دردی را که دندان‌های مورچه‌ها ایجاد کرده بود کاهش می‌داد، انگار نه انگار که آنها با هر ضربه تکه‌ای از بدن نحیفش را کنده‌اند و برده‌اند. تنها در این بین سنگینی تن سیاه آنها را روی تنش حس می‌کرد و به نظرش دقیقه به دقیقه، وزنشان بیشتر و بیشتر می‌شد. انگار گوشت تن او آنها را پروار و پروارتر کرده بود. با زحمت بیشتر تکان نیم بندی به خودش داد و دوباره بیحال افتاد.

 

حس کرد می‌خواهد بخوابد، خوابی طولانی و عمیق. هر چه بیش تر توانش تحلیل می‌رفت تمایلش برای خواب بیشتر می‌شد. خوابی که در آن گرسنگی و فلاکتش را فراموش می‌کرد. بدبختی که گریبانش را به یکباره گرفت و پیرش کرد. پیش خودش گفت: حتما یک بیماری بود. یک مرض مانند همه‌ی مرض‌ها. اما خودش قبول داشت که بیماریش خفت‌آور و تحقیر کننده است. بیماری که قوای بدنش را روز به روز تحلیل برده بود و او را به شکل لاشه‌ای نیمه جان درآورده بود. لاشه‌ای که توان برخاستن نداشت و تنها خودش را در انتظار مرگ می‌دید. مرگی که بارها و بارها شکمش را سیر کرده بود و به دادش رسیده بود حالا به انتظار او نشسته بود. فکر کرد: کاش لااقل مورچه‌ها نبودند و می‌توانستم آرام بمیرم. کاش مریض نبودم. اگر بیمار نمی‌شد می‌توانست سالهای سال توی هوا چرخ بخورد و در حالی که پر می‌زند چشمان تیزبینش را به زمین زیر پایش بدوزد. می‌توانست از دور مردارها راتشخیص دهد و با شادمانی به سمتشان برود و تا جا داشت شکمش را از گوشتهای سیاه و بو گرفته آنها پرکند و باقیش را برای مورچه‌ها که ملتمسانه دور جسد حلقه زده بودند رها کند. چه کسی می‌داند شاید برای همین مورچه‌ها کینه‌اش را به دل گرفته بودند، اما آنها همیشه به نظرش کودن می‌آمدند و همیشه ته دلش آنها را تحقیر می‌کرد. شاید آنها این نگاه تحقیر آمیز را حس کرده‌اند و از او نفرت دارند، از او که غذای آنها را می‌بلعد. دوباره و چند باره بهشان نگاه کرد، به کله کوچکشان و هیکل نزارشان. می‌دانست پشت آن هیکل زار شکمی سیرنشدنی دارند. پیش خودش گفت: هیچ وقت سیر نمی‌شوند. اما او روزهای خوشی را پست سر گذاشته‌بود و هرگز وقتی این جور روی زمین نیافتاده بود به مورچه‌ها فکر نکرده‌بود همیشه خودش را بزرگتر از این می‌دید که به آنها فکر کند. او می‌توانست توی آسمان پر بزند تا شکاری جدید پیدا کند یا آنقدر پربزند تا غذایش هضم شود و دوباره و دوباره بتواند به تن مردارها تک بزند و یا اگر حوصله‌اش را داشت بدون مزاحمت مورچه‌ها جوجه‌های کوچک وبی‌پر گنجشک‌ها را از توی لانه‌شان بدزدد. آن وقت دزدکی سر سیاه و زشتش را داخل لانه‌شان می‌کرد و جوجه‌های ریز و کورشان را از سرشان در حالی که دهانشان را به هوای آمدن والدین‌شان بازکرده بودند می‌گرفت و به سرعت پر می‌کشید. خون گرم جوجه را توی دهانش مزمزهمی‌کرد واز گرمی گوشت تازه‌شان لذت می‌برد. از بدن نحیفشان و هیکل بی‌پرشان و تقلاشان هنگام مرگ خوشش می‌آمد. از صدای پرنده‌ها وقتی چوری‌شان را گم می‌کردند و با حسرت و ترس دور شدنش را تماشا می‌کردند کیف می‌کرد. همیشه خودش را به خاطر این که می‌توانست گوشت شکار بخورد برتر از باقی لاشخورها می‌دانست چه برسد به مورچه‌ها. اما دیری این شیرین‌کاری‌هایش دوام نیاورد و زود بیمار شد. در حالی که جوان و قوی بود و می‌بایست سالها و سالها زندگی کند. یکدفعه همانند یک سنگ سقوط کرد. کاش به یک باره مرده بود و این جور خوار نمی شد. باورش نمی‌شد او که تقریبا هر روز به یکی از مردارها تک می‌زد اکنون باید بمیرد و آنقدر زیر نور خورشید بماند تا گوشتش خشک شود و بو بگیرد و باد پرهای بی حاصل و سیاهش را همراه ببرد یا بدتر از آن خوراک مورچه‌ها شود. چند وقت بود که مرتب حالش به هم می‌خورد. او که به بدن همه تک زده بود و گوشت سرد و سیاه شده آنها را بلعیده بود و از مزه خون دلمه شده آنها و گوشت سفت و خوشمزه‌شان کیف کرده بود حالا تحمل هیچکدامشان را نداشت و مرتب معده‌اش گوشتهایی را که بلعیده بود پس می‌فرستاد و همه شان را بالا می‌آورد و مرتب عق می‌زد و هرچه خورده بود بالا می آورد.

 

بهش که فکر می‌کرد بدن ناتوانش می‌لرزید وبی‌اختیار و جنون آمیز شروع به پرپر زدن می‌کرد. ناخواسته، بالا و پایین می‌پرید و خودش را به زمینمی‌زد. بهش که فکر می‌کرد وحشت زده و ترسیده ششهایش را از هوا پر و خالی می‌کرد. منقارش را برای این که بتواند بهتر نفس بکشد بازمی‌کرد فکر می‌کرد دارد آخرین نفسهایش را می‌کشد. کلاغ به طرز وحشتناکی هوای زندگی را تنفس می‌کرد. احساس می‌کرد فشار زیادی بهش وارد می‌شود. حس می‌کرد چشمهای گود افتاده‌اش از حدقه بیرون زده‌اند، انگار در کاسه سرش جانمی‌گرفتند. همان چشمهایی که دورترین نقطه‌ی روی زمین را می‌دیدند اکنون تلاش داشتند توان خود را که در اثر بیماری و ضعف از دست داده‌اند باز یابند. دلش جور عجیبی بهم می‌خورد. فکر کرد: حالم خوب نیست. شاید خیال می‌کنم. شاید چیز بدی سق زده باشم. اما همه‌ی گوشتها حالش را به هم می‌زدند، یک بار، دو بار، ... خواست عق بزند، اما نتوانست. چیزی توی معده‌اش نبود تا بالا بیاورد. نفسش بالا نمی‌آمد. به سختی سعی کرد هوا را فرو بدهد اما نتوانست. دوباره احساس تهوع کرد آن وقت مایع زرد و لزجی از دهانش و مخرجش بیرون ریخت، آن قدر بیرون ریخت تا کلاغ بی حال روی زمین افتاد. تقلاهایش آخرین توانش را ازش گرفته بود. هرچه فکر کرد آخرین باری، که سالم و سر حال گوشت خورده بود را به یاد نیاورد. دیگر طعم گوشت را به یاد نمی‌آورد و تمایلی هم برای به یاد آوردن آن نداشت. تنها تهوع و مایع لزجی که از دهان و مخرجش بیرون می‌ریخت را به یاد می‌آورد مایع لزجی که از بدنش جدا می‌شد بدون آن که او بداند متعلق به کدام قسمت از بدنش است. مدت زیادی نبود که بیمار شده بود اما همین مدت کم او را به کشتن داده بود. فکر کرد: به خون حساس شده‌ام و از خون بیزار شده‌ام. مزه خون حالش را بهم می‌ریخت. خونی که دررگ وپی مردار، بسته شده بود و میان بدن بی‌پر چوری‌ها جریان داشت و آن همه از آن لذت می‌برد. اکنون همان خون از زخمهای کوچکی که جای دندان های ریز و تیز مورچه‌ها ایجاد کرده بود بیرون می‌زد و می‌خواست جان اش را بگیرد. مزه گوشت و خون همراهش در منقارش و امحا و احشایش می‌پیچید. به معده‌اش می‌زد و در روده‌هایش می‌پیچید. آن وقت او اختیارش را از دست می‌داد، ماهیچه‌هایش شل می‌شد و منقارش باز می‌شد و مایع لزج از بدنش بیرون می‌ریخت. مورچه‌ها دور مایع لزجش جمع شده بودند. انگار آن را می‌لیسیدند. فکر کرد: دارند می‌خورندم. و دوباره حالش به هم خورد. وقتی دل وروده‌اش دیگر توان هضم گوشت را نداشت وقتی به گوشت و خون حساس شده بود، وقتی ناتوان و بی حال سعی می‌کرد چیزی به زور بخورد تا جان بگیرد، وقتی با چشمهایش که از زور گرسنگی دودو می‌زد زمین را نگاه می‌کرد بلکه موجودی پیدا کند تا جان بگیرد. وقتی بوی لاشه‌ها و عطر خون حالش را به هم می‌زد و روزی چندین بار عق می‌زد و بیشتر و بیشتر نزار می‌شد و روی زمین تنها و تنها بوی عفن مردارها را حس می‌کرد چیزی در درونش گفت که می‌میری. آن وقت هراسش از زمینی که اکنون روش ولو بود بیشتر شد، هراسی دیوانه‌وار و جنون‌آمیز. هراس از زمینی که می‌بایست روی آن جان دهد. پیش خودش گفت: آن قدربال می‌زنم تا توی هوا بمیرم. آنقدر بال زد تا بالهایش دیگرتوان تنش را نداشت و سقوط کرد. کلاغ، بی‌حال، مایع لزجی را که توی گلویش ماسیده بود فرو داد و سرش را آرام روی خاک نهاد و چشمهای خسته و از حدقه در آمده‌اش را به نقطه‌ای در آسمان که دیگر توان رسیدن بهش را نداشت دوخت و منتظر شد. اکنون سنگینی غیرقابل تحمل مرگ را روی تن خودش حس می‌کرد و بوی شور خون را که از تنش خارج می‌شد، می‌شنید.

 

فکر کرد: مزه بدن خودم را نمی‌دانم. تن خودم چه مزه‌ای می‌دهد؟ از تصور مزه‌ی تن خودش و بوی خون دلش بهم خورد و بدنش رها شد و مایع زرد و لزج از دهان و مخرجش بیرون ریخت و روی خاک گرم و آفتاب خورده به سرعت خشک شد.




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1389 | ساعت 21 و 45 دقیقه و 09 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

یكی بود؛ یكی نبود. كچلی بود كه برای مردم گاو می چراند و همه از كارش خیلی راضی بودند.

 

یك روز كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از این در و آن در حرف می زدند, صحبت به كاردانی و لیاقت كچل كشید. یكی گفت «بیایید برای كچل فكری بكنیم و برایش زنی دست و پا كنیم

 

همه این حرف را تصدیق كردند؛ و بعد از گفت و گوی مفصل دختر یكی از گاودارها را برای كچل نامزد كردند.

 

این خبر هم مثل هر خبر دیگر خیلی زود پخش شد و مردم شروع كردند به طعن و لعن مردی كه دخترش را نامزد كچل كرده بود. هر كس به بهانه ای به خانة او می رفت و صحبت را می كشاند به نامزدی كچل.

 

یكی می گفت «حیف نیست گاودار اسم و رسم داری مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به یك كچل گاوچران

 

خلاصه! مردم آن قدر به خانه اش رفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدی را با كچل به هم زد.

 

كچل از این ماجرا غص دار شد و آخر سر كه دید چاره ای ندارد, با خود گفت «اگر این دختر قسمت من باشد, نصیبم می شود و اگر قسمتم نباشد, غصه خوردن دردی دوا نمی كند؛ باید صبر كنم و ببینم چه پیش می آید

 

مدتی گذشت, روزی از روزها كچل توی صحرا گاو می چراند كه هوا ابری شد و باران شروع كرد به باریدن. كچل رخت هایش را جلدی از تنش درآورد؛ آن ها را ته دیگچه ای تپاند كه همیشه با خودش به صحرا می برد. بعد, دیگچه را دمر گذاشت رو زمین و لخت و عور نشست رو دیگچه؛ و باران كه بند آمد لباس هایش را از توی دیگچه درآورد و پوشید.

 

از قضا شیطان داشت از آن حدود می گذشت و تا چشمش به كچل افتاد, از تعجب انگشت به دهان ماند, با خود گفت «جل الخالق! این دیگر چه جور موجودی است كه توی این بر و بیابان و زیر آن همه باران رخت هایش خشك خشك مانده و نم برنداشته

 

بعد, یواش یواش رفت جلو و به كچل گفت «خسته نباشی گاوبان

 

كچل گفت «قربان شما! عزت زیاد

 

شیطان گفت «من كه شیطانم همة جانم خیس خالی شده, آن وقت تو در این بیابان كه هیچ سرپناهی هم پیدا نمی شود كجا بودی كه رخت هایت نم برنداشته؟»

 

كچل گفت «افسونی بلدم كه این جور وقت ها نمی گذارد خیس شوم

 

شیطان گفت «به من هم یاد بده

 

كچل گفت «همین طور مفت كالذی كه نمی شود افسونم را به تو یاد بدهم

 

شیطان التماس كنان به پای كچل افتاد كه «افسونت را به من یاد بده. در عوضش من هم افسونی یادت می دهم كه خیلی به دردت بخورد

 

كچل گفت «به شرطی كه تو اول افسونت را بگویی تا دلم قرص شود كلك ملكی در كار نیست

 

شیطان گفت «قبول است! وقتی گاوها چموش شدند و به های و هویت گوش ندادند, چهار بار به چپ, سه بار به راست, دو بار به زمین و یك بار به آسمان فوت كن و تند بگو گره بند و دیگر كاریت نباشد؛ چون با همین یك كلمه هر موجودی سرجایش میخكوب می شود و نمی تواند جم بخورد.

 

هر وقت هم كه خواستی دوباره راه بیفتند, همان طور فوت كن و بگو گره كش . خلاصه با این افسون كارت مثل آب خوردن راحت می شود و مجبور نیستی صبح تا شب از پی گاوها سگدو بزنی

 

كچل گفت «من هم الان افسونم را یادت می دهم

 

و رفت دیگچه را آورد نشان شیطان داد و گفت «این هم از افسون من! وقتی باران می گیرد, رخت هایم را می كنم و می گذارم توی این. بعد, دیگچه را وارونه می كنم و می نشینم رویش. باران كه بند آمد رخت هایم را درمی آورم و می پوشم

 

شیطان آه سردی از سینه بیرون داد. با خودش گفت «ای خاك بر سر من كه با همة شیطنتم از یك كچل گاوبان رودست خوردم و به جای چنین كار ساده ای چه افسونی یادش دادم

 

و خجالت زده سرش را انداخت زیر, راهش را گرفت و رفت و حتی برنگشت به پشت سرش نگاهی بیندازد.

 

از آن روز به بعد, كچل به كمك افسونی كه از شیطان یاد گرفته بود خیلی بی دردسر گاوبانی می كرد و مراقب بود كسی از رازش سر درنیاورد.

 

یك روز عصر كچل داشت گاوها را از صحرا بر می گرداند كه یك دفعه صدای دهل و سرنا رفت به هوا. از مردی پرسید «چه خبر شده؟»

 

مرد كركر خندید و گفت «مگر نمی دانی؟ امشب می خواهند نامزدت را ببرند خانة شوهر

 

كچل گفت «تا قسمت چه باشد

 

بعد گاوهای مردم را برد یكی یكی در خانة صاحبشان تحویل داد و رفت سر و وضعش را طوری عوض كرد كه هیچ كس نتواند او را بشناسد و تند خودش را به مجلس عروسی رساند و در لابه لای مهمان ها نشست.

 

آخر شب كه عروس و داماد را به حجله بردند, كچل دزدكی خودش را به حجله رساند و پشت پرده قایم شد. همین كه داماد شروع كرد به حرف های عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس, كچل به چپ و راست و زمین و آسمان فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و آن دو تا را مثل آهن و آهنربا به هم چسباند؛ طوری كه دیگر نتوانستند از جایشان جم بخورند.

 

صبح پا تختی كه در و همسایه ها رفتند سراغ عروس و داماد, فهمیدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نیامده اند بیرون و همه نگران حال آن ها هستند و دارند با هم مشورت می كنند كه برای حل این مشكل چه بكنند و چه نكنند.

 

آخر سر ساقدوش گفت «اینكه این همه جر و بحث لازم ندارد, من الان می روم توی حجله ببینم چه خبر است.» و بلند شد رفت به حجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزدیك بود از تعجب شاخ دربیاورد؛ چون دید عروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ایستاده اند و تكان نمی خورند.

 

ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛ و وقتی جوابی نشنید, بنای آه و ناله و داد و فریاد را گذاشت. فامیل های عروس و داماد كه پشت در حجله منتظر بودند, یك دفعه ریختند توی حجله و تا فهمیدند عروس و داماد به هم چسبیده اند, دست در بازوی عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زور زدن.

 

كچل كه از پشت پرده اوضاع را زیر نظر داشت, این ور و آن ور فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و همه را به هم چسباند.

 

بگذریم! كچل هر كه را كه به كمك آمد, با همان افسون به هم چسباند؛ طوری كه دیگر كسی جرئت نكرد قدم جلو بگذارد. و خیلی ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلایی به سرشان بیاید.

 

طولی نكشید كه خبر چسبیدن عروس و داماد و فك و فامیلش دهان به دهان چرخید و به گوش همة مردم آن شهر رسید.

 

تمام حكیمان و بزرگان شهر جمع شدند و هر چه فكر كردند راهی برای جدا كردن آن ها پیدا نكردند. آخر سر مردی گفت «در یكی از شهرهای نزدیك پیرزنی را می شناسد كه هر كاری از دستش برمی آید و تا حالا هزار درد بی درمان را درمان كرده است؛ و گرة این كار هم به دست كسی غیر از او باز نمی شود

 

هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه الاغی را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و گفتند «خدا پدرت را بیامرزد؛ تند برو و پیرزن را وردار بیار اینجا, بلكه برای این مشكل چاره ای پیدا كند

 

عصر همان روز خبر آوردند كه پیرزن دارد می آید و مردم جلو خانة داماد جمع شدند كه ببینند آخر عاقبت این ماجرا به كجا می كشد. كچل وقتی از این قضیه مطلع شد, بی سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در و گوشه ای ایستاد به تماشا.

 

مردی كه به دنبال پیرزن رفته بود, با خوشحالی از لا به لای جمعیت برای الاغی كه پیرزن سوارش بود راه باز كرد, آمد جلو و دم در نگه داشت.

 

پیرزن به مرد گفت «ننه جان! خدا عمرت بده كمكم كن بیام پایین

 

مرد تا دست پیرزن را گرفت كه از الاغ پیاده اش كند, كچل به چپ و راست و پایین و بالا فوت كرد و آهسته گفت گره بند, كه مرد, الاغ و پیرزن درجا خشكشان زد. مردم از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول شدند به تماشای پیرزن كه بین زمین و هوا خشكش زده و فرصت نكرده بود یك لنگش را از روی الاغ پایین بیاورد.

 

خلاصه! چند شب و چند روز همة فكر و ذكر مردم آن شهر این بود كه برای بلایی كه به سرشان آ,ده بود راه حلی پیدا كنند؛ تا اینكه مردی گفت «غلط نكنم این دردسر را كچل گاوچران راه انداخته. بروید و او را هر كجا كه هست پیدا كنید و بیاورید اینجا

 

مردم رفتند و گشتند و كچل را پیدا كردند و آوردند.

 

مرد به كچل گفت «ای كچل! این همه بلا را تو به سر ما آورده ای؛ بیا این ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ ما هم در عوض دست نامزدت را می گذاریم توی دست تو

 

كچل گفت «اگر همه تان قسم می خورید كه بعداً زیر حرفتان نزنید, من حرفی ندارم

 

آن وقت همه قسم خوردند و كچل را بردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند. كچل به چهار طرفش فوت كرد و زیر لب گفت گره كش و همه را از هم جدا كرد.

 

پدر دختر وقتی دید همه چیز به حال عادی برگشت, دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و گفت «ان شاءالله به پای هم پیر شوید. این دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمی دانستیم




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 51 دقیقه و 41 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

روزی, روزگاری شاهی رفت شكار و به آهوی خوش خط و خالی برخورد. شاه داد زد «دوره اش كنید! می خواهم او را زنده بگیرم

 

همراهان شاه دور آهو را گرفتند و آهو وقتی دید محاصره شده, جفت زد از بالای سر شاه پرید و در رفت. شاه گفت «خودم تنها می روم دنبالش؛ كسی همراه من نیاید

 

و سر گذاشت بیخ گوش اسبش و مثل باد از پی آهو تاخت. اما, هر چه رفت به آهو نرسید و تنگ غروب آهو از نظرش ناپدید شد.

 

شاه, گشنه و تشنه از اسب پیاده شد. به دور و برش نظر انداخت دید تا چشم كار می كند بیابان است و نه از سبزه خبری هست و نه از آب و آبادی. با خودش گفت «خدایا! این تنگ غروبی در این بیابان چه كنم و از كدام طرف برم كه برسم به آبادی و از تشنگی هلاك نشوم؟»

 

در این موقع دید آن دور دورها چوپانی یك گله گوسفند انداخته جلوش و دارد به سمتی می رود. خودش را به چوپان رسساند و پرسید «ای فرزند! كجا می روی؟»

 

چوپان با احترام جواب داد «قربان! می روم به ده گوسفندهای مردم را برسانم دستشان

 

شاه گفت «می شود من هم همراهت بیایم؟»

 

چوپان گفت «چه فرمایشی می فرمایید قربان! شما قدم رنجه بفرمایید

 

شاه و چوپان صحبت كنان آمدند تا رسیدند به آبادی

 

اهل آبادی دیدند سواری با چوپان دارد می آید. كدخدای ده رفت جلو و از چوپان پرسید «این تازه وارد چه كسی است و اینجا چه كار دارد؟»

 

چوپان جواب داد «خدا می داند! تو بیابان بود. غلط نكنم راه را گم كرده

 

كدخدا با یك نظر از سر و وضع سوار و یراق طلای اسبش فهمید این شخص باید شخص بزرگی باشد. رفت جلو از او پرسید «قربان! شما كی هستید؟»

 

شاه گفت «عجالتاً یك نفر غریبم. امشب به من راه بدهید, فردا معلوم می شود كی هستم

 

كدخدا گفت «قدمتان رو چشم! بفرمایید منزل

 

و شاه را برد خانه؛ اتاق مجزایی براش ترتیب داد و بعد از شام جای مرتبی براش انداخت و شاه گرفت خوابید.

 

نصف شب, شاه از خواب بیدار شد و آمد بیرون دستی به آب برساند. دید یكی كه سر تا پا سفید پوشیده رو پشت بام است. شاه با خودش گفت «دزد آمده بزند به خانة كدخدا. خوب است برم او را بگیرم و محبتی را كه كدخدا در حقم كرده تلافی كنم

 

و از پله ها بی سر و صدا رفت بالا و یك دفعه مچ مرد سفید پوش را گرفت و گفت «خجالت نمی كشی آمده ای دزدی؟»

 

مرد سفید پوش گفت «من دزد نیستم؛ تو را هم می شناسم

 

شاه گفت «من كی هستم؟»

 

مرد سفید پوش گفت «تو پادشاه همین ولایت هستی

 

شاه گفت «خوب. حالا تو بگو كی هستی؟»

 

مرد سفید پوش گفت «من ملكی هستم كه از جانب خدا مأمورم سرنوشت هر بنده خدایی را كه می آید به دنیا رو پیشانیش بنویسم

 

شاه پرسید «خوب! مگر اینجا كسی می خواهد به دنیا بیاید؟»

 

ملك جواب داد «بله! امشب خداوند پسری به كدخدا داده كه خیلی خوش اقبال و شاه دوست است؛ اما در هیجده سالگی در شب زفاف گرگ او را پاره می كند.

 

شاه گفت «من نمی گذارم چنین اتفاقی بیفتد

 

ملك گفت «ما تقدیر را نوشتیم؛ شما بروید تدبیر كنید و نگذارید

 

و از نظر شاه ناپدید شد.

 

شاه از پشت بام آمد پایین و رفت گرفت خوابید.

 

فردا صبح, كدخدا برای شاه صبحانه آورد و گفت «قربان! قدم شما برای ما مبارك بود و دیشب خداوند غلامزاده ای به ما كرامت كرد

 

در این موقع سر و صدا بلند شد. كدخدا پاشد آمد بیرون و دید سوارهای شاه خانه اش را محاصره كرده اند و چند تا از آن ها آمده اند تو حیاط. چیزی نمانده بود كه كدخدا از ترس زبانش بند بیاید. سوارها گفتند «پادشاه از سپاهش جدا افتاده و ما رد اسبش را گرفتیم و رسیدیم به خانة تو. زود بگو پادشاه كجاست؟»

 

كدخدا گفت «خدا را شكر صحیح و سالم است

 

بعد, برگشت پیش شاه؛ افتاد به پای او و گفت «ای شاه! سوارهایت آمده اند دنبال شما

 

شاه گفت «حالا كه من را شناختی برو پسری را كه دیشب خدا داده به تو بیار ببینم

 

كدخدا رفت بچه را آورد به شاه نشان داد. شاه دید بچة قشنگی است. به كدخدا گفت «خداوند تا حالا به من پسری نداده؛ هزار تومان به تو می دهم این بچه را بده به من

 

كدخدا گفت «اطاعت

 

و هزار تومان از شاه گرفت و پسر را تقدیم كرد. شاه قنداق پسر را بغل كرد و با خودش گفت «اینكه آهو یك دفعه غیب شد, مصلحت این بود كه عبورمان بیفتد به این ده و به جای آهو یك پسر شكار كنیم

 

بعد, از كدخدا خداحافظی كرد و بچه را با خودش برد به قصر و سپردش به دست دایه.

 

سال ها گذشت. پسر بزرگ شد و به سن هفده سالگی رسید. پادشاه یادش افتاد به حرف ملك كه گفته بود این پسر را گرگ در هیجده سالگی و در شب زفاف پاره می كند و داد هفت اتاق تو در تو ساختند و به یك یك آن ها در فولادی گذاشتند و در اتاق وسطی حجله بستند.

 

یك سال بعد, همین كه پسر به هیجده سالگی رسید, شاه امر كرد شهر را آیین بستند و دخترش را برای پسر عقد كرد و دستش را گذاشت تو دست پسر و عروس و داماد را فرستاد به حجله. بعد, دستور داد یك لشگر سوار نیزه به دست قصر را محاصره كردند و صد مرد كمان به دست دور تا دور اتاق هفت تو حلقه زدند.

 

شاه به همة نگهبان ها سفارش كرد تا صبح چشم به هم نگذارند و اگر جنبنده ای به اتاق هفت تو نزدیك شد آن را با تیر بزنید.

 

همین كه عروس و داماد آمدند تو حجله, پسر بوسه ای از روی دختر برداشت؛ اما كنار او ننشست. گفت «ای شاهزاده خانم! اجازه بده نمازم را بخوانم

 

دختر گفت «هر طور میل شماست

 

پسر ایستاد به نماز و آن قدر طولش داد كه حوصلة دختر سر رفت. دست كرد تو جیبش دید خیاط تكه مومش را تو جیب او جا گذاشته. دختر تكه موم را ورداشت و برای اینكه خودش را سرگرم كند سروع كرد با آن مجسمه درست كردن. اول یك موش ساخت. بعد آن را خراب كرد و یك گربه دست كرد. آخر سر گرگی ساخت و جون از آن خوشش آمد دیگر خرابش نكرد؛ گذاشتش كنار شمعدان و تماشایش كرد. یك دفعه دید دارد تكان می خورد. دختر گفت «سبحان الله» و رو چشم هاش دست كشید و خوب نگاه كرد.

 

دید بله, شد قد یك موش. دختر خودش را عقب كشید و زل زد به مجسمة گرگ. مجسمه كم كم به اندازة‌یك گربه شد و باز بزرگ و بزرگتر شد و یك دفعه شد یك گرگ راست راستكی و بد هیبت و خیره خیره به دختر نگاه كرد. بعد زوزه ای كشید و خیز ورداشت رو پسر كه نشسته بود وسط اتاق و دعا می خواند. شكمش را درید و با سر زد در فولادی را شكست و از حجله بیرون دوید.

 

در این موقع هیاهوی غریبی به راه افتاد. شاه از خواب پرید و سراسیمه آمد بیرون. دید لاشة گرگ بدهیبتی افتاده تو حیاط قصر. شاه تا لاشة گرگ را دید, دستپاچه شد و با عجله خودش را رساند به حجلة عروس و داماد و دید پسر دارد تو خونش غوطه می خورد.

 

شاه برگشت پیش نگهبان ها وگفت «مگر نگفته بودم هر جنبنده ای را كه دیدید بی معطلی با تیر بزنید. پس شما چه كار می كردید كه گرگ به این بزرگی را ندیدید؟»

 

نگهبان ها گفتند «ای پادشاه! این گرگ از بیرون نرفت تو, از تو آمد بیرون

 

شاه برگشت پیش دختر و به او گفت «بگو ببینم این گرگ از كجا به اینجا آمد؟ اگر راستش را نگویی تو را می كشم

 

دختر از اول تا آخر ماجرا را مو به مو برای پدرش تعریف كرد. شاه وقتی حرف های دخترش را شنید با حسرت سری جنباند و گفت «حقا كه تقدیر تدبیر نمی شود. همة زحمت ما هدر رفت

 

بعد, دست دخترش را گرفت؛ از حجله آوردش بیرون و گفت «خدا هر كاری را كه بخواهد بكند می كند و هیچ كس جلودارش نیست




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 44 دقیقه و 54 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

روزی بود؛ روزگاری بود. شهری بود؛ شهریاری بود.

 

پادشاهی بود بود و زنی داشت كه از خوشگلی لنگه نداشت. اما از بخت بد, وزیر پادشاه خیلی بد چشم و بد چنس بود و گلوش پیش زن پادشاه گیر كرده بود.

 

وزیر می دانست اگر این راز را به كسی بروز دهد و به گوش پادشاه برسد, پادشاه طوری شقه شقه اش می كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. این بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه می كشید به هر وسیله ای شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشیند جای او و از این راه به وصال زن پادشاه برسد.

 

روزی از روزها, درویش دنیا دیده ای آمد به شهر. درویش هر روز در میدان شهر معركه می گرفت و كارهایی می كرد كه همه انگشت به دهان می ماندند. طولی نكشید كه خبر رسید به گوش پادشاه. پادشاه وزیر را خواست و گفت «برو ببین این درویش چه كار می كند و برای چه آمده اینجا

 

وزیر رفت درویش را دید و برگشت پیش شاه. گفت «ای پادشاه! این درویش چند چشمه تردستی بلد است كه با آن ها برای خودش ناندانی درست كرده و زندگی می گذراند

 

پادشاه گفت «برو بیارش اینجا تا ما هم تماشایی بكنیم و ببینیم چه كارهایی می كند

 

وزیر رفت درویش را آورد پیش پادشاه.

 

پادشاه چند چشمه از كارهای درویش را دید و تعجب كرد. اما, برای اینكه خودش را از تك و تا نندازد, گفت «این ها كه چیزی نیست, ما بالاترش را دیده ایم

 

درویش به رگ غیرتش برخورد و گفت «ای پادشاه! بگو اتاق را خلوت كنند تا من كاری بكنم كه تا قیام قیامت انگشت به دهان بمانی

 

پادشاه گفت «خلوت

 

و در یك چشم به هم زدن همه از اتاق رفتند بیرون و پادشاه و درویش تنها ماندند.

 

درویش گفت «ای پادشاه! من می توانم از جلد خودم دربیایم و بروم به جلد یكی دیگر

 

پادشاه گفت «چطور این كار را می كنی؟»

 

درویش گفت «بگو مرغی بیارند تا نشانت بدم

 

پادشاه گفت مرغی آوردند. درویش مرغ را خفه كرد و لاشه اش را انداخت رو زمین.

 

پادشاه دید مرغ زنده شد؛ بنا كرد به قدقد كردن و دور اتاق گشتن. درویش هم افتاد گوشة اتاق و بدنش مثل مرده سرد شد.

 

چیزی نمانده بود كه پادشاه از ترس سر و صدا راه بندازد و خدمتكارها را صدا بزند كه یك دفعه مرغ افتاد رو زمین مرد و درویش جان گرفت و پا شد ایستاد جلو پادشاه.

 

پادشاه از كار درویش مات و متحیر ماند. گفت «درویش! لم این كار را به من یاد بده. در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم

 

درویش گفت «یك خم خسروی طلا می خواهم و به غیر از این, شرط دیگری هم دارم

 

پادشاه یك خم خسروی طلا داد به درویش و گفت «شرط دیگرت را بگو

 

درویش گفت «هیچ كس نباید از این مطلب بو ببرد و بی اجازة من هم نباید لم این كار را به كسی یاد بدی

 

پادشاه گفت «قبول دارم.

 

درویش لم این كار را به پادشاه یاد داد و موقع رفتن گفت «این خم خسروی را در تاریكی شب, طوری كه وزیر نفهمد, برایم بفرست

 

از آن به بعد, پادشاه كارهاش را گذاشت زمین و آن قدر رفت تو جلد این و آن كه وزیر با خبر شد و فهمید این كار را درویش یاد پادشاه داده است.

 

این بود كه وزیر پنهانی درویش را خواست و به او گفت «هر چه بخواهی به تو می دهم؛ در عوض كاری را كه به پادشاه یاد داده ای یاد من هم بده

 

درویش كه عاشق دلخستة دختر وزیر بود و برای رسیدن به وصال او از شهر و دیارش آواره شده بود, به وزیر گفت «به شرطی یادت می دهم كه دخترت را بدی به من

 

وزیر اول یك خرده جا خورد. اما كمی بعد جواب داد «خیلی خوب! فردا بیا تا جوابت را بدم

 

و رفت مطلب را با دخترش در میان گذاشت.

 

دختر گفت «پدرجان! من هیچ وقت چنین كاری نمی كنم؛ چون اگر زن درویش بشوم, پیش همه سرشكسته می شوم و نمی توانم از خجالت سر بلند كنم

 

وزیر گفت «من هم از این وصلت چندان راضی نیستم؛ اما نمی دانم چه جوابی به درویش بدهم

 

دختر گفت «به او بگو اگر دختر من را می خواهی یك خم خسروی طلا بیار و او را ببر

 

صبح فردا, درویش آمد پیش وزیر جوابش را بگیرد.

 

وزیر گفت «ای درویش! من حاضرم دخترم را بدم به تو؛ به شرطی كه یك خم خسروی طلا بیاری و دختر را ببری

 

درویش گفت «قبول دارم

 

وزیر گفت «برو بیار! لم كارت را هم به من یاد بده و دختر را وردار ببر

 

بعد, به دخترش گفت «تو خودت را راضی نشان بده, وقتی خرمان از پل گذشت, یك جوری دست به سرش می كنم و از شهر می فرستمش بیرون

 

درویش رفت خم خسروی را آورد و لم كارش را یاد وزیر داد. اما همین كه خواست دست دختر را بگیرد و ببرد, وزیر گفت «كجا؟ این طور كه نمی شود. من وزیر پادشاهم و برای دخترم كیا بیایی دارم. مگر می گذارم خشك و خالی دست دخترم را بگیری و بزنی به چاك

 

درویش گفت «ما شرط و شروط دیگری نداشتیم

 

وزیر گفت «این چیزها را هر آدمی كه سرش به تنش بیرزد می داند. اول باید با پادشاه مشورت كنم؛ بعد سور و سات عروسی را تهیه ببینم و در حضور بزرگان شهر جشن بگیرم. گذشته از این ها تو باید یك چله صبر كنی

 

وزیر گفت و گو را به جر و بحث كشاند. از درویش بهانه گرفت و داد او را از شهر انداختند بیرون و درویش از غصة عشق دختر سر گذاشت به بیابان.

 

بعد از این ماجرا, وزیر رفت پیش پادشاه و گفت «ای پادشاه! كاری را كه تو بلدی, من هم بلدم. اما این درست نیست كه تو هر روز به جلد این و آن بری و دست به كارهای نگفتنی بزنی؛ چون می ترسم آدم های بدخواه از این قضیه سر دربیارند و رسوایی به بار بیاید

 

پادشاه گفت «وزیر! حرفت را قبول دارم و از این به بعد بیشتر احتیاط می كنم

 

چند روز پس از این صحبت, وزیر به پادشاه گفت «چطور است امروز برویم شكار و كسی را همراه نبریم كه اگر خواستیم برویم به جلد مرغ یا جانور دیگری, هیچ كس ملتفت ماجرا نشود.

 

پادشاه گفت «اتفاقاً مدتی است كه دلم برای پرواز كردن پرپر می زند

 

و دوتایی رفتند به شكار.

 

دو سه منزل كه از شهر دور شدند, نزدیك دهی رسیدند به آهویی. وزیر تیر گذاشت به چلة كمان و آهو را زد كشت.

 

وزیر به پادشاه گفت «ای پادشاه! تا حالا تو جلد آهو رفته ای؟»

 

پادشاه گفت «نه

 

وزیر گفت «اگر میل داری بیا برو به جلد آهو و اگر میل نداری, خودم این كار را بكنم

 

پادشاه گفت «از دویدن آهو خیلی خوشم می آید

 

و از اسب پیاده شد, رفت تو جلد آهو و تن بی جان خودش افتاد رو زمین.

 

وزیر كه دنبال فرصتی بود, معطل نكرد؛ رفت به جلد پادشاه و پاشد نشست رو اسب و چهار نعل خودش را رساند به ده.

 

اهالی ده به هوای اینكه پادشاه آمده دیدارشان, خوشحال شدند, جلوش صف كشیدند؛ دست به سینه ایستادند و منتظر ماندند ببینند چه دستوری می دهد. او هم گفت «با وزیر آمده بودیم شكار كه یك دفعه دلش درد گرفت و مرد. حالا سه چهار نفر از شماها بروید جسدش را ببرید تحویل زن و بچه اش بدهید

 

و خودش را به تاخت رساند به قصر و یكراست رفت به حرمسرای پادشاه.

 

زن پادشاه, كه چشم وزیر دنبالش بود, تا دید شاه دارد می آید, دوید پیشوازش. ولی, همین كه نزدیكش رسید, دید این شخص فقط شكل و شمایل شاه را دارد و از نگاه و رنگ و بوی شاه هیچ اثری ندارد. این بود كه یك دفعه تو ذوقش خورد و خودش را پس كشید.

 

اما, وزیر, كه در شكل و شمایل شاه ظاهر شده بود و برای رسیدن به آرزویش مانعی نمی دید, تا چشمش افتاد به بر و بالا و سر و صورت زیبای زن, پا گذاشت پیش و خواست او را در آغوش بگیرد كه زن باز هم خودش را عقب كشید؛ چون هر لحظه بیشتر می فهمید كه این شخص حال و هوای شاه را ندارد.

 

زن, از آن به بعد نزدیك شاه نرفت. شب و روز غصه می خورد و هر چه فكر كرد چرا چنین وضعی پیش آمده, عقلش به جایی نرسید و به دنبال پیدا كردن راهی بود كه بگذارد و فرار كند.

 

حالا بشنوید از پادشاه!

 

وقتی كه پادشاه رفت به جلد آهو و وزیر رفت به جلد او, پادشاه فهمید از وزیر رودست خورده؛ و از ترس این كه او را با تیر بزند, پاگذاشت به فرار و مثل باد از صحرایی به صحرای دیگر رفت تا رسید به جنگلی و دید طوطی مرده ای زیر درختی افتاده.

 

پادشاه از جلد آهو درآمد رفت تو جلد طوطی و پر زد به هوا و نشست رو درختی و قاطی طوطی ها شد.

 

روزی از روزها, دید رو زمین دام پهن كرده اند. تند از آن بالا پرید پایین و پاورچین پاورچین رفت خودش را انداخت به دام. همین كه طوطی به دام افتاد, شكارچی خوشحال و خندان از پشت بوته ها آمد بیرون و او را گرفت.

 

طوطی به شكارچی خوب كه نگاه كرد, دید همان درویشی است كه تو جلد دیگران رفتن را یادش داده؛ اما به روی خودش نیاورد. فقط گفت «من را ببر به صد اشرفی بفروش به پادشاه فلان شهر

 

شكارچی دید طوطی از همان شهری اسم می برد كه وزیر از آنجا بیرونش كرده بود و نور امیدی به دلش تابید. با خودش گفت «حتماً در این كار حكمتی هست.

 

و طوطی را ورداشت برد پیش پادشاه همان شهر.

 

پادشاه از طوطی خوشش آمد و از شكارچی پرسید «طوطی ات را چند می فروشی؟»

 

شكارچی جواب داد «صد اشرفی

 

در بین گفت و گو, شكارچی دو به شك شد كه این پادشاه نباید همان پادشاهی باشد كه لم تو جلد این و آن رفتن را یادش داده؛ اما به روی خودش نیاورد و طوطی را داد صد اشرفی گرفت و رفت.

 

وزیر كه همة فكر و ذكرش این بود كه هر طور شده دل زن پادشاه را به دست آورد, طوطی را زود فرستاد برای او.

 

همین كه چشم طوطی افتاد به زن, خوشحال شد. اما, دید زنش خیلی لاغر شده. طوطی پرسید «خانم جان! چرا این قدر گرفته و بی دل و دماغی؟»

 

زن جواب داد «بیبی طوطی! دست به دلم نگذار. دردی در دل دارم كه نمی توانم به كس بگویم

 

طوطی گفت «به من بگو

 

زن گفت «چه كاری از دست تو ساخته است؟»

 

طوطی گفت «شاید ساخته باشد

 

مدتی طوطی اصرار كرد و زن انكار تا آخر سر زن گفت «من پادشاه را از جان خودم بیشتر دوست داشتم و حتی از شنیدن اسمش دلم براش غش و ضعف می رفت. عشق و علاقة ما پا برجا بود, تا یك روز شاه با وزیر رفت شكار و چیزی نگذشت خبر آوردند وزیر دل درد گرفت و مرد. همان روز شاه به اندرون آمد و من دیدم شاه همان شاه است, اما نگاه و رنگ و بوی او فرق كرده و یك دفعه مهرش از دلم پاك شد و از آن روز تا امروز یك ماه می گذرد, هر كاری كرده كه من با او مثل روز اول مهربان باشم و دوستش داشته باشم, تیرش به سنگ خورده و من هم آرزویی ندارم, به غیر از اینكه از اینجا و این همه غصه و غم خلاص شوم

 

طوطی گفت «بی بی جان! بیا جلو و من را بو كن

 

زن پاشد طوطی را بو كرد و با تعجب گفت «ای وای! این بو, بوی پادشاه است

 

طوطی گفت «من خود پادشاه هستم

 

و از اول تا آخر همه چیز را برای زنش تعریف كرد.

 

زن گفت «حالا چه كار كینم؟»

 

طوطی گفت «امشب در قفسم را باز بگذار, وقتی وزیر آمد یك خرده روی خوش نشانش بده و با او سر صحبت را باز كن و بگو از وقتی كه وزیر مرده رفتارت عوض شده و مثل گذشته راز دلت را با من در میان نمی گذاری. بعد, او می گوید نه! من هیچ فرقی نكرده ام. آن وقت تو بگو مگر قول نداده بودی لمی را كه درویش یادت داده به من هم یاد بدی. وقتی راضی شد, تو دیگر كاری نداشته باش؛ بقیه اش با من

 

زن پادشاه هر چه را كه طوطی گفته بود, مو به مو انجام داد.

 

وقتی كه پادشاه دروغی راضی شد لم به جلد این و آن رفتن را به زن یاد بدهد, زن فرستاد سگ سیاهی را خفه كردند و جسدش را آوردند. بعد, وزیر از جلد پادشاه درآمد و رفت تو جلد سگ.

 

پادشاه هم زود از جلد طوطی بیرون آمد و رفت تو جلد خودش و تند پاشد ایستاد و گفت «ای وزیر بد جنس! به من نارو می زنی؟ حالا سزایت این است كه تا عمر داری سگ سیاه باشی, كتك بخوری و واغ واغ كنی

 

زن خوشحال شد و پرید دست انداخت گردن پادشاه.

 

پادشاه فرستاد درویش را آوردند.

 

او را وزیر خودش كرد و دختر وزیر اولش را داد به او.

 

سگ سیاه را هم بردند بستند دم طویله و آن قدر كتكش زدند كه مرد.




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 25 دقیقه و 27 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.