تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



یكی بود؛ یكی نبود. كچلی بود كه برای مردم گاو می چراند و همه از كارش خیلی راضی بودند.

 

یك روز كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از این در و آن در حرف می زدند, صحبت به كاردانی و لیاقت كچل كشید. یكی گفت «بیایید برای كچل فكری بكنیم و برایش زنی دست و پا كنیم

 

همه این حرف را تصدیق كردند؛ و بعد از گفت و گوی مفصل دختر یكی از گاودارها را برای كچل نامزد كردند.

 

این خبر هم مثل هر خبر دیگر خیلی زود پخش شد و مردم شروع كردند به طعن و لعن مردی كه دخترش را نامزد كچل كرده بود. هر كس به بهانه ای به خانة او می رفت و صحبت را می كشاند به نامزدی كچل.

 

یكی می گفت «حیف نیست گاودار اسم و رسم داری مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به یك كچل گاوچران

 

خلاصه! مردم آن قدر به خانه اش رفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدی را با كچل به هم زد.

 

كچل از این ماجرا غص دار شد و آخر سر كه دید چاره ای ندارد, با خود گفت «اگر این دختر قسمت من باشد, نصیبم می شود و اگر قسمتم نباشد, غصه خوردن دردی دوا نمی كند؛ باید صبر كنم و ببینم چه پیش می آید

 

مدتی گذشت, روزی از روزها كچل توی صحرا گاو می چراند كه هوا ابری شد و باران شروع كرد به باریدن. كچل رخت هایش را جلدی از تنش درآورد؛ آن ها را ته دیگچه ای تپاند كه همیشه با خودش به صحرا می برد. بعد, دیگچه را دمر گذاشت رو زمین و لخت و عور نشست رو دیگچه؛ و باران كه بند آمد لباس هایش را از توی دیگچه درآورد و پوشید.

 

از قضا شیطان داشت از آن حدود می گذشت و تا چشمش به كچل افتاد, از تعجب انگشت به دهان ماند, با خود گفت «جل الخالق! این دیگر چه جور موجودی است كه توی این بر و بیابان و زیر آن همه باران رخت هایش خشك خشك مانده و نم برنداشته

 

بعد, یواش یواش رفت جلو و به كچل گفت «خسته نباشی گاوبان

 

كچل گفت «قربان شما! عزت زیاد

 

شیطان گفت «من كه شیطانم همة جانم خیس خالی شده, آن وقت تو در این بیابان كه هیچ سرپناهی هم پیدا نمی شود كجا بودی كه رخت هایت نم برنداشته؟»

 

كچل گفت «افسونی بلدم كه این جور وقت ها نمی گذارد خیس شوم

 

شیطان گفت «به من هم یاد بده

 

كچل گفت «همین طور مفت كالذی كه نمی شود افسونم را به تو یاد بدهم

 

شیطان التماس كنان به پای كچل افتاد كه «افسونت را به من یاد بده. در عوضش من هم افسونی یادت می دهم كه خیلی به دردت بخورد

 

كچل گفت «به شرطی كه تو اول افسونت را بگویی تا دلم قرص شود كلك ملكی در كار نیست

 

شیطان گفت «قبول است! وقتی گاوها چموش شدند و به های و هویت گوش ندادند, چهار بار به چپ, سه بار به راست, دو بار به زمین و یك بار به آسمان فوت كن و تند بگو گره بند و دیگر كاریت نباشد؛ چون با همین یك كلمه هر موجودی سرجایش میخكوب می شود و نمی تواند جم بخورد.

 

هر وقت هم كه خواستی دوباره راه بیفتند, همان طور فوت كن و بگو گره كش . خلاصه با این افسون كارت مثل آب خوردن راحت می شود و مجبور نیستی صبح تا شب از پی گاوها سگدو بزنی

 

كچل گفت «من هم الان افسونم را یادت می دهم

 

و رفت دیگچه را آورد نشان شیطان داد و گفت «این هم از افسون من! وقتی باران می گیرد, رخت هایم را می كنم و می گذارم توی این. بعد, دیگچه را وارونه می كنم و می نشینم رویش. باران كه بند آمد رخت هایم را درمی آورم و می پوشم

 

شیطان آه سردی از سینه بیرون داد. با خودش گفت «ای خاك بر سر من كه با همة شیطنتم از یك كچل گاوبان رودست خوردم و به جای چنین كار ساده ای چه افسونی یادش دادم

 

و خجالت زده سرش را انداخت زیر, راهش را گرفت و رفت و حتی برنگشت به پشت سرش نگاهی بیندازد.

 

از آن روز به بعد, كچل به كمك افسونی كه از شیطان یاد گرفته بود خیلی بی دردسر گاوبانی می كرد و مراقب بود كسی از رازش سر درنیاورد.

 

یك روز عصر كچل داشت گاوها را از صحرا بر می گرداند كه یك دفعه صدای دهل و سرنا رفت به هوا. از مردی پرسید «چه خبر شده؟»

 

مرد كركر خندید و گفت «مگر نمی دانی؟ امشب می خواهند نامزدت را ببرند خانة شوهر

 

كچل گفت «تا قسمت چه باشد

 

بعد گاوهای مردم را برد یكی یكی در خانة صاحبشان تحویل داد و رفت سر و وضعش را طوری عوض كرد كه هیچ كس نتواند او را بشناسد و تند خودش را به مجلس عروسی رساند و در لابه لای مهمان ها نشست.

 

آخر شب كه عروس و داماد را به حجله بردند, كچل دزدكی خودش را به حجله رساند و پشت پرده قایم شد. همین كه داماد شروع كرد به حرف های عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس, كچل به چپ و راست و زمین و آسمان فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و آن دو تا را مثل آهن و آهنربا به هم چسباند؛ طوری كه دیگر نتوانستند از جایشان جم بخورند.

 

صبح پا تختی كه در و همسایه ها رفتند سراغ عروس و داماد, فهمیدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نیامده اند بیرون و همه نگران حال آن ها هستند و دارند با هم مشورت می كنند كه برای حل این مشكل چه بكنند و چه نكنند.

 

آخر سر ساقدوش گفت «اینكه این همه جر و بحث لازم ندارد, من الان می روم توی حجله ببینم چه خبر است.» و بلند شد رفت به حجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزدیك بود از تعجب شاخ دربیاورد؛ چون دید عروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ایستاده اند و تكان نمی خورند.

 

ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛ و وقتی جوابی نشنید, بنای آه و ناله و داد و فریاد را گذاشت. فامیل های عروس و داماد كه پشت در حجله منتظر بودند, یك دفعه ریختند توی حجله و تا فهمیدند عروس و داماد به هم چسبیده اند, دست در بازوی عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زور زدن.

 

كچل كه از پشت پرده اوضاع را زیر نظر داشت, این ور و آن ور فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و همه را به هم چسباند.

 

بگذریم! كچل هر كه را كه به كمك آمد, با همان افسون به هم چسباند؛ طوری كه دیگر كسی جرئت نكرد قدم جلو بگذارد. و خیلی ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلایی به سرشان بیاید.

 

طولی نكشید كه خبر چسبیدن عروس و داماد و فك و فامیلش دهان به دهان چرخید و به گوش همة مردم آن شهر رسید.

 

تمام حكیمان و بزرگان شهر جمع شدند و هر چه فكر كردند راهی برای جدا كردن آن ها پیدا نكردند. آخر سر مردی گفت «در یكی از شهرهای نزدیك پیرزنی را می شناسد كه هر كاری از دستش برمی آید و تا حالا هزار درد بی درمان را درمان كرده است؛ و گرة این كار هم به دست كسی غیر از او باز نمی شود

 

هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه الاغی را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و گفتند «خدا پدرت را بیامرزد؛ تند برو و پیرزن را وردار بیار اینجا, بلكه برای این مشكل چاره ای پیدا كند

 

عصر همان روز خبر آوردند كه پیرزن دارد می آید و مردم جلو خانة داماد جمع شدند كه ببینند آخر عاقبت این ماجرا به كجا می كشد. كچل وقتی از این قضیه مطلع شد, بی سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در و گوشه ای ایستاد به تماشا.

 

مردی كه به دنبال پیرزن رفته بود, با خوشحالی از لا به لای جمعیت برای الاغی كه پیرزن سوارش بود راه باز كرد, آمد جلو و دم در نگه داشت.

 

پیرزن به مرد گفت «ننه جان! خدا عمرت بده كمكم كن بیام پایین

 

مرد تا دست پیرزن را گرفت كه از الاغ پیاده اش كند, كچل به چپ و راست و پایین و بالا فوت كرد و آهسته گفت گره بند, كه مرد, الاغ و پیرزن درجا خشكشان زد. مردم از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول شدند به تماشای پیرزن كه بین زمین و هوا خشكش زده و فرصت نكرده بود یك لنگش را از روی الاغ پایین بیاورد.

 

خلاصه! چند شب و چند روز همة فكر و ذكر مردم آن شهر این بود كه برای بلایی كه به سرشان آ,ده بود راه حلی پیدا كنند؛ تا اینكه مردی گفت «غلط نكنم این دردسر را كچل گاوچران راه انداخته. بروید و او را هر كجا كه هست پیدا كنید و بیاورید اینجا

 

مردم رفتند و گشتند و كچل را پیدا كردند و آوردند.

 

مرد به كچل گفت «ای كچل! این همه بلا را تو به سر ما آورده ای؛ بیا این ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ ما هم در عوض دست نامزدت را می گذاریم توی دست تو

 

كچل گفت «اگر همه تان قسم می خورید كه بعداً زیر حرفتان نزنید, من حرفی ندارم

 

آن وقت همه قسم خوردند و كچل را بردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند. كچل به چهار طرفش فوت كرد و زیر لب گفت گره كش و همه را از هم جدا كرد.

 

پدر دختر وقتی دید همه چیز به حال عادی برگشت, دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و گفت «ان شاءالله به پای هم پیر شوید. این دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمی دانستیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 51 دقیقه و 41 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • روزی, روزگاری شاهی رفت شكار و به آهوی خوش خط و خالی برخورد. شاه داد زد «دوره اش كنید! می خواهم او را زنده بگیرم

     

    همراهان شاه دور آهو را گرفتند و آهو وقتی دید محاصره شده, جفت زد از بالای سر شاه پرید و در رفت. شاه گفت «خودم تنها می روم دنبالش؛ كسی همراه من نیاید

     

    و سر گذاشت بیخ گوش اسبش و مثل باد از پی آهو تاخت. اما, هر چه رفت به آهو نرسید و تنگ غروب آهو از نظرش ناپدید شد.

     

    شاه, گشنه و تشنه از اسب پیاده شد. به دور و برش نظر انداخت دید تا چشم كار می كند بیابان است و نه از سبزه خبری هست و نه از آب و آبادی. با خودش گفت «خدایا! این تنگ غروبی در این بیابان چه كنم و از كدام طرف برم كه برسم به آبادی و از تشنگی هلاك نشوم؟»

     

    در این موقع دید آن دور دورها چوپانی یك گله گوسفند انداخته جلوش و دارد به سمتی می رود. خودش را به چوپان رسساند و پرسید «ای فرزند! كجا می روی؟»

     

    چوپان با احترام جواب داد «قربان! می روم به ده گوسفندهای مردم را برسانم دستشان

     

    شاه گفت «می شود من هم همراهت بیایم؟»

     

    چوپان گفت «چه فرمایشی می فرمایید قربان! شما قدم رنجه بفرمایید

     

    شاه و چوپان صحبت كنان آمدند تا رسیدند به آبادی

     

    اهل آبادی دیدند سواری با چوپان دارد می آید. كدخدای ده رفت جلو و از چوپان پرسید «این تازه وارد چه كسی است و اینجا چه كار دارد؟»

     

    چوپان جواب داد «خدا می داند! تو بیابان بود. غلط نكنم راه را گم كرده

     

    كدخدا با یك نظر از سر و وضع سوار و یراق طلای اسبش فهمید این شخص باید شخص بزرگی باشد. رفت جلو از او پرسید «قربان! شما كی هستید؟»

     

    شاه گفت «عجالتاً یك نفر غریبم. امشب به من راه بدهید, فردا معلوم می شود كی هستم

     

    كدخدا گفت «قدمتان رو چشم! بفرمایید منزل

     

    و شاه را برد خانه؛ اتاق مجزایی براش ترتیب داد و بعد از شام جای مرتبی براش انداخت و شاه گرفت خوابید.

     

    نصف شب, شاه از خواب بیدار شد و آمد بیرون دستی به آب برساند. دید یكی كه سر تا پا سفید پوشیده رو پشت بام است. شاه با خودش گفت «دزد آمده بزند به خانة كدخدا. خوب است برم او را بگیرم و محبتی را كه كدخدا در حقم كرده تلافی كنم

     

    و از پله ها بی سر و صدا رفت بالا و یك دفعه مچ مرد سفید پوش را گرفت و گفت «خجالت نمی كشی آمده ای دزدی؟»

     

    مرد سفید پوش گفت «من دزد نیستم؛ تو را هم می شناسم

     

    شاه گفت «من كی هستم؟»

     

    مرد سفید پوش گفت «تو پادشاه همین ولایت هستی

     

    شاه گفت «خوب. حالا تو بگو كی هستی؟»

     

    مرد سفید پوش گفت «من ملكی هستم كه از جانب خدا مأمورم سرنوشت هر بنده خدایی را كه می آید به دنیا رو پیشانیش بنویسم

     

    شاه پرسید «خوب! مگر اینجا كسی می خواهد به دنیا بیاید؟»

     

    ملك جواب داد «بله! امشب خداوند پسری به كدخدا داده كه خیلی خوش اقبال و شاه دوست است؛ اما در هیجده سالگی در شب زفاف گرگ او را پاره می كند.

     

    شاه گفت «من نمی گذارم چنین اتفاقی بیفتد

     

    ملك گفت «ما تقدیر را نوشتیم؛ شما بروید تدبیر كنید و نگذارید

     

    و از نظر شاه ناپدید شد.

     

    شاه از پشت بام آمد پایین و رفت گرفت خوابید.

     

    فردا صبح, كدخدا برای شاه صبحانه آورد و گفت «قربان! قدم شما برای ما مبارك بود و دیشب خداوند غلامزاده ای به ما كرامت كرد

     

    در این موقع سر و صدا بلند شد. كدخدا پاشد آمد بیرون و دید سوارهای شاه خانه اش را محاصره كرده اند و چند تا از آن ها آمده اند تو حیاط. چیزی نمانده بود كه كدخدا از ترس زبانش بند بیاید. سوارها گفتند «پادشاه از سپاهش جدا افتاده و ما رد اسبش را گرفتیم و رسیدیم به خانة تو. زود بگو پادشاه كجاست؟»

     

    كدخدا گفت «خدا را شكر صحیح و سالم است

     

    بعد, برگشت پیش شاه؛ افتاد به پای او و گفت «ای شاه! سوارهایت آمده اند دنبال شما

     

    شاه گفت «حالا كه من را شناختی برو پسری را كه دیشب خدا داده به تو بیار ببینم

     

    كدخدا رفت بچه را آورد به شاه نشان داد. شاه دید بچة قشنگی است. به كدخدا گفت «خداوند تا حالا به من پسری نداده؛ هزار تومان به تو می دهم این بچه را بده به من

     

    كدخدا گفت «اطاعت

     

    و هزار تومان از شاه گرفت و پسر را تقدیم كرد. شاه قنداق پسر را بغل كرد و با خودش گفت «اینكه آهو یك دفعه غیب شد, مصلحت این بود كه عبورمان بیفتد به این ده و به جای آهو یك پسر شكار كنیم

     

    بعد, از كدخدا خداحافظی كرد و بچه را با خودش برد به قصر و سپردش به دست دایه.

     

    سال ها گذشت. پسر بزرگ شد و به سن هفده سالگی رسید. پادشاه یادش افتاد به حرف ملك كه گفته بود این پسر را گرگ در هیجده سالگی و در شب زفاف پاره می كند و داد هفت اتاق تو در تو ساختند و به یك یك آن ها در فولادی گذاشتند و در اتاق وسطی حجله بستند.

     

    یك سال بعد, همین كه پسر به هیجده سالگی رسید, شاه امر كرد شهر را آیین بستند و دخترش را برای پسر عقد كرد و دستش را گذاشت تو دست پسر و عروس و داماد را فرستاد به حجله. بعد, دستور داد یك لشگر سوار نیزه به دست قصر را محاصره كردند و صد مرد كمان به دست دور تا دور اتاق هفت تو حلقه زدند.

     

    شاه به همة نگهبان ها سفارش كرد تا صبح چشم به هم نگذارند و اگر جنبنده ای به اتاق هفت تو نزدیك شد آن را با تیر بزنید.

     

    همین كه عروس و داماد آمدند تو حجله, پسر بوسه ای از روی دختر برداشت؛ اما كنار او ننشست. گفت «ای شاهزاده خانم! اجازه بده نمازم را بخوانم

     

    دختر گفت «هر طور میل شماست

     

    پسر ایستاد به نماز و آن قدر طولش داد كه حوصلة دختر سر رفت. دست كرد تو جیبش دید خیاط تكه مومش را تو جیب او جا گذاشته. دختر تكه موم را ورداشت و برای اینكه خودش را سرگرم كند سروع كرد با آن مجسمه درست كردن. اول یك موش ساخت. بعد آن را خراب كرد و یك گربه دست كرد. آخر سر گرگی ساخت و جون از آن خوشش آمد دیگر خرابش نكرد؛ گذاشتش كنار شمعدان و تماشایش كرد. یك دفعه دید دارد تكان می خورد. دختر گفت «سبحان الله» و رو چشم هاش دست كشید و خوب نگاه كرد.

     

    دید بله, شد قد یك موش. دختر خودش را عقب كشید و زل زد به مجسمة گرگ. مجسمه كم كم به اندازة‌یك گربه شد و باز بزرگ و بزرگتر شد و یك دفعه شد یك گرگ راست راستكی و بد هیبت و خیره خیره به دختر نگاه كرد. بعد زوزه ای كشید و خیز ورداشت رو پسر كه نشسته بود وسط اتاق و دعا می خواند. شكمش را درید و با سر زد در فولادی را شكست و از حجله بیرون دوید.

     

    در این موقع هیاهوی غریبی به راه افتاد. شاه از خواب پرید و سراسیمه آمد بیرون. دید لاشة گرگ بدهیبتی افتاده تو حیاط قصر. شاه تا لاشة گرگ را دید, دستپاچه شد و با عجله خودش را رساند به حجلة عروس و داماد و دید پسر دارد تو خونش غوطه می خورد.

     

    شاه برگشت پیش نگهبان ها وگفت «مگر نگفته بودم هر جنبنده ای را كه دیدید بی معطلی با تیر بزنید. پس شما چه كار می كردید كه گرگ به این بزرگی را ندیدید؟»

     

    نگهبان ها گفتند «ای پادشاه! این گرگ از بیرون نرفت تو, از تو آمد بیرون

     

    شاه برگشت پیش دختر و به او گفت «بگو ببینم این گرگ از كجا به اینجا آمد؟ اگر راستش را نگویی تو را می كشم

     

    دختر از اول تا آخر ماجرا را مو به مو برای پدرش تعریف كرد. شاه وقتی حرف های دخترش را شنید با حسرت سری جنباند و گفت «حقا كه تقدیر تدبیر نمی شود. همة زحمت ما هدر رفت

     

    بعد, دست دخترش را گرفت؛ از حجله آوردش بیرون و گفت «خدا هر كاری را كه بخواهد بكند می كند و هیچ كس جلودارش نیست

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 44 دقیقه و 54 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • روزی بود؛ روزگاری بود. شهری بود؛ شهریاری بود.

     

    پادشاهی بود بود و زنی داشت كه از خوشگلی لنگه نداشت. اما از بخت بد, وزیر پادشاه خیلی بد چشم و بد چنس بود و گلوش پیش زن پادشاه گیر كرده بود.

     

    وزیر می دانست اگر این راز را به كسی بروز دهد و به گوش پادشاه برسد, پادشاه طوری شقه شقه اش می كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. این بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه می كشید به هر وسیله ای شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشیند جای او و از این راه به وصال زن پادشاه برسد.

     

    روزی از روزها, درویش دنیا دیده ای آمد به شهر. درویش هر روز در میدان شهر معركه می گرفت و كارهایی می كرد كه همه انگشت به دهان می ماندند. طولی نكشید كه خبر رسید به گوش پادشاه. پادشاه وزیر را خواست و گفت «برو ببین این درویش چه كار می كند و برای چه آمده اینجا

     

    وزیر رفت درویش را دید و برگشت پیش شاه. گفت «ای پادشاه! این درویش چند چشمه تردستی بلد است كه با آن ها برای خودش ناندانی درست كرده و زندگی می گذراند

     

    پادشاه گفت «برو بیارش اینجا تا ما هم تماشایی بكنیم و ببینیم چه كارهایی می كند

     

    وزیر رفت درویش را آورد پیش پادشاه.

     

    پادشاه چند چشمه از كارهای درویش را دید و تعجب كرد. اما, برای اینكه خودش را از تك و تا نندازد, گفت «این ها كه چیزی نیست, ما بالاترش را دیده ایم

     

    درویش به رگ غیرتش برخورد و گفت «ای پادشاه! بگو اتاق را خلوت كنند تا من كاری بكنم كه تا قیام قیامت انگشت به دهان بمانی

     

    پادشاه گفت «خلوت

     

    و در یك چشم به هم زدن همه از اتاق رفتند بیرون و پادشاه و درویش تنها ماندند.

     

    درویش گفت «ای پادشاه! من می توانم از جلد خودم دربیایم و بروم به جلد یكی دیگر

     

    پادشاه گفت «چطور این كار را می كنی؟»

     

    درویش گفت «بگو مرغی بیارند تا نشانت بدم

     

    پادشاه گفت مرغی آوردند. درویش مرغ را خفه كرد و لاشه اش را انداخت رو زمین.

     

    پادشاه دید مرغ زنده شد؛ بنا كرد به قدقد كردن و دور اتاق گشتن. درویش هم افتاد گوشة اتاق و بدنش مثل مرده سرد شد.

     

    چیزی نمانده بود كه پادشاه از ترس سر و صدا راه بندازد و خدمتكارها را صدا بزند كه یك دفعه مرغ افتاد رو زمین مرد و درویش جان گرفت و پا شد ایستاد جلو پادشاه.

     

    پادشاه از كار درویش مات و متحیر ماند. گفت «درویش! لم این كار را به من یاد بده. در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم

     

    درویش گفت «یك خم خسروی طلا می خواهم و به غیر از این, شرط دیگری هم دارم

     

    پادشاه یك خم خسروی طلا داد به درویش و گفت «شرط دیگرت را بگو

     

    درویش گفت «هیچ كس نباید از این مطلب بو ببرد و بی اجازة من هم نباید لم این كار را به كسی یاد بدی

     

    پادشاه گفت «قبول دارم.

     

    درویش لم این كار را به پادشاه یاد داد و موقع رفتن گفت «این خم خسروی را در تاریكی شب, طوری كه وزیر نفهمد, برایم بفرست

     

    از آن به بعد, پادشاه كارهاش را گذاشت زمین و آن قدر رفت تو جلد این و آن كه وزیر با خبر شد و فهمید این كار را درویش یاد پادشاه داده است.

     

    این بود كه وزیر پنهانی درویش را خواست و به او گفت «هر چه بخواهی به تو می دهم؛ در عوض كاری را كه به پادشاه یاد داده ای یاد من هم بده

     

    درویش كه عاشق دلخستة دختر وزیر بود و برای رسیدن به وصال او از شهر و دیارش آواره شده بود, به وزیر گفت «به شرطی یادت می دهم كه دخترت را بدی به من

     

    وزیر اول یك خرده جا خورد. اما كمی بعد جواب داد «خیلی خوب! فردا بیا تا جوابت را بدم

     

    و رفت مطلب را با دخترش در میان گذاشت.

     

    دختر گفت «پدرجان! من هیچ وقت چنین كاری نمی كنم؛ چون اگر زن درویش بشوم, پیش همه سرشكسته می شوم و نمی توانم از خجالت سر بلند كنم

     

    وزیر گفت «من هم از این وصلت چندان راضی نیستم؛ اما نمی دانم چه جوابی به درویش بدهم

     

    دختر گفت «به او بگو اگر دختر من را می خواهی یك خم خسروی طلا بیار و او را ببر

     

    صبح فردا, درویش آمد پیش وزیر جوابش را بگیرد.

     

    وزیر گفت «ای درویش! من حاضرم دخترم را بدم به تو؛ به شرطی كه یك خم خسروی طلا بیاری و دختر را ببری

     

    درویش گفت «قبول دارم

     

    وزیر گفت «برو بیار! لم كارت را هم به من یاد بده و دختر را وردار ببر

     

    بعد, به دخترش گفت «تو خودت را راضی نشان بده, وقتی خرمان از پل گذشت, یك جوری دست به سرش می كنم و از شهر می فرستمش بیرون

     

    درویش رفت خم خسروی را آورد و لم كارش را یاد وزیر داد. اما همین كه خواست دست دختر را بگیرد و ببرد, وزیر گفت «كجا؟ این طور كه نمی شود. من وزیر پادشاهم و برای دخترم كیا بیایی دارم. مگر می گذارم خشك و خالی دست دخترم را بگیری و بزنی به چاك

     

    درویش گفت «ما شرط و شروط دیگری نداشتیم

     

    وزیر گفت «این چیزها را هر آدمی كه سرش به تنش بیرزد می داند. اول باید با پادشاه مشورت كنم؛ بعد سور و سات عروسی را تهیه ببینم و در حضور بزرگان شهر جشن بگیرم. گذشته از این ها تو باید یك چله صبر كنی

     

    وزیر گفت و گو را به جر و بحث كشاند. از درویش بهانه گرفت و داد او را از شهر انداختند بیرون و درویش از غصة عشق دختر سر گذاشت به بیابان.

     

    بعد از این ماجرا, وزیر رفت پیش پادشاه و گفت «ای پادشاه! كاری را كه تو بلدی, من هم بلدم. اما این درست نیست كه تو هر روز به جلد این و آن بری و دست به كارهای نگفتنی بزنی؛ چون می ترسم آدم های بدخواه از این قضیه سر دربیارند و رسوایی به بار بیاید

     

    پادشاه گفت «وزیر! حرفت را قبول دارم و از این به بعد بیشتر احتیاط می كنم

     

    چند روز پس از این صحبت, وزیر به پادشاه گفت «چطور است امروز برویم شكار و كسی را همراه نبریم كه اگر خواستیم برویم به جلد مرغ یا جانور دیگری, هیچ كس ملتفت ماجرا نشود.

     

    پادشاه گفت «اتفاقاً مدتی است كه دلم برای پرواز كردن پرپر می زند

     

    و دوتایی رفتند به شكار.

     

    دو سه منزل كه از شهر دور شدند, نزدیك دهی رسیدند به آهویی. وزیر تیر گذاشت به چلة كمان و آهو را زد كشت.

     

    وزیر به پادشاه گفت «ای پادشاه! تا حالا تو جلد آهو رفته ای؟»

     

    پادشاه گفت «نه

     

    وزیر گفت «اگر میل داری بیا برو به جلد آهو و اگر میل نداری, خودم این كار را بكنم

     

    پادشاه گفت «از دویدن آهو خیلی خوشم می آید

     

    و از اسب پیاده شد, رفت تو جلد آهو و تن بی جان خودش افتاد رو زمین.

     

    وزیر كه دنبال فرصتی بود, معطل نكرد؛ رفت به جلد پادشاه و پاشد نشست رو اسب و چهار نعل خودش را رساند به ده.

     

    اهالی ده به هوای اینكه پادشاه آمده دیدارشان, خوشحال شدند, جلوش صف كشیدند؛ دست به سینه ایستادند و منتظر ماندند ببینند چه دستوری می دهد. او هم گفت «با وزیر آمده بودیم شكار كه یك دفعه دلش درد گرفت و مرد. حالا سه چهار نفر از شماها بروید جسدش را ببرید تحویل زن و بچه اش بدهید

     

    و خودش را به تاخت رساند به قصر و یكراست رفت به حرمسرای پادشاه.

     

    زن پادشاه, كه چشم وزیر دنبالش بود, تا دید شاه دارد می آید, دوید پیشوازش. ولی, همین كه نزدیكش رسید, دید این شخص فقط شكل و شمایل شاه را دارد و از نگاه و رنگ و بوی شاه هیچ اثری ندارد. این بود كه یك دفعه تو ذوقش خورد و خودش را پس كشید.

     

    اما, وزیر, كه در شكل و شمایل شاه ظاهر شده بود و برای رسیدن به آرزویش مانعی نمی دید, تا چشمش افتاد به بر و بالا و سر و صورت زیبای زن, پا گذاشت پیش و خواست او را در آغوش بگیرد كه زن باز هم خودش را عقب كشید؛ چون هر لحظه بیشتر می فهمید كه این شخص حال و هوای شاه را ندارد.

     

    زن, از آن به بعد نزدیك شاه نرفت. شب و روز غصه می خورد و هر چه فكر كرد چرا چنین وضعی پیش آمده, عقلش به جایی نرسید و به دنبال پیدا كردن راهی بود كه بگذارد و فرار كند.

     

    حالا بشنوید از پادشاه!

     

    وقتی كه پادشاه رفت به جلد آهو و وزیر رفت به جلد او, پادشاه فهمید از وزیر رودست خورده؛ و از ترس این كه او را با تیر بزند, پاگذاشت به فرار و مثل باد از صحرایی به صحرای دیگر رفت تا رسید به جنگلی و دید طوطی مرده ای زیر درختی افتاده.

     

    پادشاه از جلد آهو درآمد رفت تو جلد طوطی و پر زد به هوا و نشست رو درختی و قاطی طوطی ها شد.

     

    روزی از روزها, دید رو زمین دام پهن كرده اند. تند از آن بالا پرید پایین و پاورچین پاورچین رفت خودش را انداخت به دام. همین كه طوطی به دام افتاد, شكارچی خوشحال و خندان از پشت بوته ها آمد بیرون و او را گرفت.

     

    طوطی به شكارچی خوب كه نگاه كرد, دید همان درویشی است كه تو جلد دیگران رفتن را یادش داده؛ اما به روی خودش نیاورد. فقط گفت «من را ببر به صد اشرفی بفروش به پادشاه فلان شهر

     

    شكارچی دید طوطی از همان شهری اسم می برد كه وزیر از آنجا بیرونش كرده بود و نور امیدی به دلش تابید. با خودش گفت «حتماً در این كار حكمتی هست.

     

    و طوطی را ورداشت برد پیش پادشاه همان شهر.

     

    پادشاه از طوطی خوشش آمد و از شكارچی پرسید «طوطی ات را چند می فروشی؟»

     

    شكارچی جواب داد «صد اشرفی

     

    در بین گفت و گو, شكارچی دو به شك شد كه این پادشاه نباید همان پادشاهی باشد كه لم تو جلد این و آن رفتن را یادش داده؛ اما به روی خودش نیاورد و طوطی را داد صد اشرفی گرفت و رفت.

     

    وزیر كه همة فكر و ذكرش این بود كه هر طور شده دل زن پادشاه را به دست آورد, طوطی را زود فرستاد برای او.

     

    همین كه چشم طوطی افتاد به زن, خوشحال شد. اما, دید زنش خیلی لاغر شده. طوطی پرسید «خانم جان! چرا این قدر گرفته و بی دل و دماغی؟»

     

    زن جواب داد «بیبی طوطی! دست به دلم نگذار. دردی در دل دارم كه نمی توانم به كس بگویم

     

    طوطی گفت «به من بگو

     

    زن گفت «چه كاری از دست تو ساخته است؟»

     

    طوطی گفت «شاید ساخته باشد

     

    مدتی طوطی اصرار كرد و زن انكار تا آخر سر زن گفت «من پادشاه را از جان خودم بیشتر دوست داشتم و حتی از شنیدن اسمش دلم براش غش و ضعف می رفت. عشق و علاقة ما پا برجا بود, تا یك روز شاه با وزیر رفت شكار و چیزی نگذشت خبر آوردند وزیر دل درد گرفت و مرد. همان روز شاه به اندرون آمد و من دیدم شاه همان شاه است, اما نگاه و رنگ و بوی او فرق كرده و یك دفعه مهرش از دلم پاك شد و از آن روز تا امروز یك ماه می گذرد, هر كاری كرده كه من با او مثل روز اول مهربان باشم و دوستش داشته باشم, تیرش به سنگ خورده و من هم آرزویی ندارم, به غیر از اینكه از اینجا و این همه غصه و غم خلاص شوم

     

    طوطی گفت «بی بی جان! بیا جلو و من را بو كن

     

    زن پاشد طوطی را بو كرد و با تعجب گفت «ای وای! این بو, بوی پادشاه است

     

    طوطی گفت «من خود پادشاه هستم

     

    و از اول تا آخر همه چیز را برای زنش تعریف كرد.

     

    زن گفت «حالا چه كار كینم؟»

     

    طوطی گفت «امشب در قفسم را باز بگذار, وقتی وزیر آمد یك خرده روی خوش نشانش بده و با او سر صحبت را باز كن و بگو از وقتی كه وزیر مرده رفتارت عوض شده و مثل گذشته راز دلت را با من در میان نمی گذاری. بعد, او می گوید نه! من هیچ فرقی نكرده ام. آن وقت تو بگو مگر قول نداده بودی لمی را كه درویش یادت داده به من هم یاد بدی. وقتی راضی شد, تو دیگر كاری نداشته باش؛ بقیه اش با من

     

    زن پادشاه هر چه را كه طوطی گفته بود, مو به مو انجام داد.

     

    وقتی كه پادشاه دروغی راضی شد لم به جلد این و آن رفتن را به زن یاد بدهد, زن فرستاد سگ سیاهی را خفه كردند و جسدش را آوردند. بعد, وزیر از جلد پادشاه درآمد و رفت تو جلد سگ.

     

    پادشاه هم زود از جلد طوطی بیرون آمد و رفت تو جلد خودش و تند پاشد ایستاد و گفت «ای وزیر بد جنس! به من نارو می زنی؟ حالا سزایت این است كه تا عمر داری سگ سیاه باشی, كتك بخوری و واغ واغ كنی

     

    زن خوشحال شد و پرید دست انداخت گردن پادشاه.

     

    پادشاه فرستاد درویش را آوردند.

     

    او را وزیر خودش كرد و دختر وزیر اولش را داد به او.

     

    سگ سیاه را هم بردند بستند دم طویله و آن قدر كتكش زدند كه مرد.

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 25 دقیقه و 27 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • خاركنی خری داشت كه تا می توانست از گرده اش كار می كشید. صبح ها سوارش می شد؛ می رفت به صحرا و عصرها همة خارهایی را كه كنده بود بارش می كرد و خودش هم می رفت آن بالا رو پشتة خارها می نشست و برمی گشت به خانه و شب ها یك مشت كاه پوسیده جلوش می ریخت.

     

    خر از این زندگی به تنگ آمده بود و همیشه تو فكر بود راهی پیدا كند و یك جوری ریشش را از چنگ صاحبش بكشد بیرون. آخر سر عقلش تا اینجا قد داد كه خودش را به ناخوشی بزند و دیگر به كاه لب نزند.

     

    یك شب كه خسته و وامانده از صحرا برگشته بود خانه, خودش را انداخت زمین و دیگر كاه نخورد.

     

    صبح آن شب, وقتی خاركن دید خر دراز به دراز افتاده رو زمین و لب نزده به كاه, غصه دار شد. در دل گفت «با این حال و روزی كه این دارد گمان نكنم حالا حالاها خوب بشود

     

    و به خر سیخونك زد و وقتی دید خر نای از جا جنبیدن ندارد, ریشی خاراند؛ او را خوب ورنداز كرد و با خود گفت «نه! این خر دیگر برای ما خر بشو نیست. من هم كه حالش را ندارم خر ناخوش نگه دارم

     

    خاركن كس و كارش را صدا زد و به كمك آن ها خر را كشید برد انداخت تو بیابان.

     

    خر خوشحال شد و همین كه دید كسی دور و برش نیست, بلند شد. راه افتاد رفت تا به جنگلی رسید و شروع كرد به چریدن و بعد از چند روز آبی دوید زیر پوستش و كم كم چاق و چله شد؛ طوری كه اگر كسی آن را می دید باور نمی كرد كه این همان خر لاغر مردنی مرد خاركن است.

     

    یك روز خر داشت بی خیال تو جنگل می گشت و علف تر و تازه می لمباند كه شیری آمد به جنگل و چنان غرش بلندی سر داد كه نزدیك بود خر از ترس زهره ترك شود.

     

    خر با خودش گفت «این دیگر صدای چه جور جانوری است؟ نكند شیری, ببری یا پلنگی باشد, یك دفعه جلوم سبز شود و یك لقمة چپم بكند

     

    و فكری ماند چه كند, چه نكند. آخر سر به این نتیجه رسید كه «ما هم برای خودمان صدایی دارم! خوب است فعلاً آن را ول كنیم و زهره چشمی از طرف بگیریم

     

    بعد, همة زورش را گذاشتت رو صداش و شروع كرد به عر عر.

     

    شیر صدای خر را شنید و ترس افتاد توی دلش. با خودش گفت «ای داد بی داد! ما را بگو دلمان خوش بود كه صدایمان رو دست ندارد

     

    و افتاد توی هول و ولا كه نكند زور صاحب آن صدا از زور او بیشتر باشد و با ترس و لرز راه افتاد تو جنگل.

     

    خر هم از سمت دیگر با ترس و لرز پیش آمد كه یك دفعه رسیدند به هم.

     

    خر, شیر را از یال و كوپالش شناخت و خیلی ترسید؛ ولی به روی خودش نیاورد. اما شیر چون تا آن موقع خر ندیده بود, هر چه فكر كرد این چه جور جانوری است ایستاده رو به روش, عقلش به جایی نرسید؛ همین قدر فهمید كه از خودش بلندتر و كشیده تر است و گوش های درازی دارد.

     

    شیر خواست برگردد, اما ترسید كه خر از پشت سر به او حمله كند. این بود كه رفت جلو سلام كرد.

     

    خر جواب سلام شیر را داد و پرسید «تو كی هستی كه بی خودی برای خودت تو جنگل ول می گردی؟»

     

    شیر گفت «قربان! من شیرم.

     

    آمده ام دستبوس شما و خواهش كنم من را به نوكری خودتان قبول كنید

     

    خر گفت «من هم شیر شكرم و خواهشت را قبول می كنم. ولی بدان اگر سه مرتبه نافرمانی كنی یا گناهی از تو سر بزند, دل و جگرت را از پشت كمرت می كشم بیرون

     

    شیر گفت «مطمئن باشید هیچ خطایی از من سر نمی زند

     

    خلاصه! شیر نوكر شد و خر ارباب. اما با همة این احوال همة فكر و ذكر خر این بود كه هر طوری شده شیر را از سر خود واكند.

     

    یك روز خر به شیر گفت «میلم كشیده یك چرت بخوابم؛ تو هم دورا دور مراقب باش كسی مزاحم من نشود

     

    خر این را گفت و گرفت خوابید؛ چون خیال می كرد وقتی به خواب برود, شیر فرصت را از دست نمی دهد و فرار می كند.

     

    راستش را بخواهید مدت ها بود كه شیر خیال داشت فرار كند, ولی می ترسید گیر بیفتد و حالا كه خر رفته بود تو چرت ساختگی, شیر خر را زیر نظر گرفت و دل دل كرد كه بماند یا پا به فرار بگذارد.

     

    در این موقع مگسی نشست رو پیشانی خر. شیر دستپاچه شد, پرید جلو و با نوك دمش مگس را پراند.

     

    خر چشم هاش را واكرد. داد و بی داد راه انداخت و گفت «كی به تو اجازه داد لالایی خوان ما را بزنی؟ حساب دستت باشد. این یك كار بد. وای به حال و روزت اگر به دوم و سوم برسد

     

    شیر گفت «غلط كردم! دیگر این كار را نمی كنم

     

    خر گفت «تا ببینم

     

    خر, فردای آن روز شیر را انداخته بود دنبال خودش و در جنگل می گشت و باز رفته بود تو این فكر كه چه جوری خودش را از شر شیر خلاص كند كه یك دفعه از حواس پرتی پاش سرید و افتاد تو باتلاق و شروع كرد به دست و پا زدن.

     

    شیر مثل باد خودش را رساند به خر و تند رفت زیر شكمش و آوردش بیرون.

     

    خر هوار كشید «خیال كردی من آن قدر دست و پا چلفتی ام كه بیفتم تو باتلاق. نه! نشسته بودم سر قبر بابای خدا بیامرزم فاتحه ای بخوانم كه تو نگذاشتی و بلندم كردی

     

    شیر گفت «نمی دانستم جناب شیر شكر. ببخشید

     

    خر داد زد «پرت و پلا نگو! این هم گناه دوم! حواست را خوب جمع كن كه بار سوم حسابت با كرام الكاتبین است

     

    شیر و خر با ترس و لرز چند روزی در كنار هم گذراندند و شب و روز تو نخ هم بودند تا یك روز گذرشان افتاد به كنار رودخانه ای و خر تازه فهمید خیلی تشنه است و از هول و هراس شیر مدتی است یادش رفته آب بخورد. هول و هولكی رفت تو رودخانه آب بخورد كه یك دفعه آب جاكنش كرد و غلتاندش.

     

    شیر پرید تو رودخانه و خر را كه در آب غوطه می خورد كشید بیرون.

     

    خر چشم غره ای به شیر رفت و گفت «نه! گمان نكنم آب من و تو توی یك جو برود. من داشتم خودم را می شستم؛ آن وقت تو خیال كردی دارم غرق می شوم؟ من از دستت پاك كلافه شده ام و دیگر نمی توانم خنگ بازیت را تحمل كنم. الان حسابت را كف دستت می گذارم

     

    همین كه این حرف از دهان خر درآمد, شیر در دل گفت «اینكه خواهی نخواهی من را می خورد, پس بهتر است بزنم به چاك. هر چه بادا باد! یا از دستش جان به در می برم, یا می افتم به چنگش و زودتر تكلیفم روشن می شود

     

    شیر دیگر معطل نكرد.

     

    خیز ورداشت وسط جنگل و مثل باد پا گذاشت به فرار.

     

    خر چند قدم دوید دنبال شیر. بعد ایستاد و فریاد كشید «حیف كه حوصله اش را ندارم وگرنه گرفتنت برای من مثل آب خوردن است. اما بدان هر جا بری نوكرهایم دستگیرت می كنند و می آورندت خدمت خودم. آن وقت می دانم چطور نفله ات كنم كه همة شیرها از شنیدنش به لرزه بیفتند

     

    شیر از هولش همین طور كج و مج می دوید و گاهی از ترس به پشت سرش نگاه می كرد, كه به روباهی رسید.

     

    روباه پرسید «ای سلطان جنگل! چه شده كه مثل گربة گیج ویج قیقاج می روی و هی نگاه می كنی پشت سرت؟»

     

    شیر ماجرای خودش و شیر شكر را برای روباه تعریف كرد.

     

    روباه گفت «تا آنجا كه عقل من قد می دهد, هیچ جانوری نیست كه زورش به تو برسد

     

    شیر گفت «تا حالا گرفتار شیر شكر نشده ای كه این حرف ها را می زنی

     

    روباه گفت «نشانی هاش را بده ببینم

     

    شیر گفت «قد و بالاش از من بلندتر است. گوش های درازی دارد و ناخن هایش قلمبه و یك كاسه است

     

    روباه گفت «ای بیچاره! اینكه می گویی خر است و دل و جگری دارد باب دندان تو. برگرد بریم شكمش را پاره كن. دل و جگرش را تو بخور و گوشتش را بده من بخورم

     

    روباه به شیر دلداری داد و برش گرداند.

     

    خر از فرار شیر هنوز كیفش كوك بود كه دید سر و كلة شیر پیدا شد.

     

    خر به طرف شیر ایستاد و خوب كه نگاه كرد, دید روباهی هم افتاده دنبال شیر و با احتیاط دارد می آید.

     

    خر به طرف شیر و روباه راه افتاد و با صدای بلند گفت «آفرین روباه باوفا! خوب وظیفه ات را انجام دادی و این فراری را دستگیر كردی. صبر كن الان می آیم شكمش را پاره می كنم و دل و جگرش را به خودت می دهم

     

    شیر تا این را شنید, گفت «ای روباه حقه باز! به من حقه می زنی؟»

     

    و روباه را بلند كرد, زد زمین و كشت و خودش پا گذاشت به فرار.

     

    خر یك بار دیگر همة زورش را گذاشت رو صداش و شروع كرد به عر عر و شیر از هولش تندتر دوید.

     

    این بود قصة شیر شكر!

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 15 دقیقه و 19 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زن.

     

    زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانة آن مرد را پیدا كرد. به بهانه ای رفت تو و پرسید «داری چی می نویسی؟»

     

    مرد جواب داد «دارم كتابی می نویسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند

     

    زن گفت «ای مرد! تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی كتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟»

     

    مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم

     

    زن گفت «عمرت را رو این كار تلف نكن كه چیزی عایدت نمی شود

     

    مرد گفت «این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یكی رنگ ندارد

     

    زن گفت «خلاصه! از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش كن, می خواهی گوش نكن

     

    مرد گفت «خیلی ممنون! حالا اگر ریگی به كفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی كه آمده ای برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم ندارید ببینید كسی می خواهد پتة تان را بریزد رو آب

     

    زن گفت «خیلی خوب

     

    و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرایش كرد. رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.

     

    مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش.

     

    مرد با دستپاچگی پرسید «تو دختر كی هستی؟»

     

    زن, پشت چشمی نازك كرد و جواب داد «دختر قاضی شهر

     

    مرد گفت «عروس شده ای یا نه؟»

     

    زن گفت «نه

     

    مرد گفت «چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»

     

    زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد

     

    مرد پرسید «چطور؟ یك كم واضح تر حرف بزن

     

    زن جواب داد «هر وقت خواستگاری برام می آید, پدرم می گوید دخترم كر و لال و كور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می كند

     

    مرد گفت «ای دختر! زن من می شوی؟»

     

    زن گفت «من حرفی ندارم؛ اما چه فایده كه پدرم قبول نمی كند

     

    مرد گفت «دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟»

     

    دختر گفت «اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم كر و لال است و به درد تو نمی خورد. تو بگو با همة عیب هاش قبول دارم. این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو

     

    مرد گفت «بسیار خوب

     

    و رفت پیش قاضی.

     

    گفت «ای قاضی! آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری كنم

     

    قاضی گفت «خوش آمدی؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمی خورد

     

    مرد گفت «دخترت را با همة عیب و نقصش قبول دارم

     

    قاضی گفت «حالا كه خودت می خواهی, مبارك است

     

    و همة اهالی شهر را جمع كرد. عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.

     

    بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.

     

    داماد با یك دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است.

     

    مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد. آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینكه بگذارد به جای دوری برود كه هیچ كس نتواند ردش را پیدا كند.

     

    این طور شد كه بی خبر گذاشت از خانة قاضی رفت. پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری كه هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت.

     

    مدتی كه گذشت دكانی برای خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبی.

     

    یك روز دید همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد. مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت «ای زن! تو من را از شهر و دیارم آواره كردی, دیگر از جانم چه می خواهی كه در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟»

     

    زن خندید و گفت «من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟»

     

    مرد گفت «دیگر چه حقه ای می خواهی سوار كنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار

     

    زن گفت «اگر قول می دهی برای زن ها كتاب ننویسی و پاپوش درست نكنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم

     

    مرد گفت «كدام كتاب؟ بعد از آن بلایی كه سرم آوردی, كتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم كنار

     

    زن گفت «اگر به من گوش كنی, كاری می كنم كه قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد

     

    مرد گفت «هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم

     

    زن گفت «اول قول بده كه من را به عقد خودت در می آوری

     

    مرد گفت «قول می دهم

     

    زن گفت «حالا كه عقل برگشته به سرت, با یك دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یكراست ببر در خانة قاضی و در بزن. قاضی خودش می آید در را وا می كند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت كجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

     

    مرد همین كار را كرد و با یك دسته كولی راه افتاد؛ رفت خانة قاضی و در زد.

     

    قاضی آمد در را واكرد و دید دامادش با سی چهل تا كولی ریز و درشت پشت در است. قاضی از دامادش پرسید «این همه مدت كجا بودی؟»

     

    مرد جواب داد «ای پدر زن عزیزم! مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به دیدنشان.

     

    حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

     

    بعد شروع كرد به معرفی آن ها و گفت «این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه

     

    كولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ كنان با بار و بساطشان ریختند تو خانة قاضی. یكی می پرسید «جناب قاضی! سگم را كجا ببندم؟»

     

    یكی می گفت «جناب قاضی! دستت را بده ماچ كنم كه خاله زای ما را به دامادی قبول كردی

     

    دیگری می گفت «خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و یك شكم سیر نخورده

     

    یكی می گفت «اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود

     

    دیگری می گفت «بزم را كجا ببندم؟ همین طور كه نمی شود ولش كنم تو خانة جناب قاضی

     

    قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش كولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی كند. این بود كه دامادش را كنار كشید و به او گفت «تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو

     

    مرد گفت «پدر زن عزیزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهریة دخترت چه می شود؟»

     

    قاضی گفت «كی از تو مهریه خواست؟»

     

    مرد كه از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول كرد. دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی كه فریبش داده بود عروسی كرد

     

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 10 دقیقه و 40 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]