تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



یكی بود؛ یكی نبود. زیر گنبد كبود غیر از خدا هیچ كس نبود. بزی بود كه در و همسایه ها صداش می كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول, منگول و حبة انگور.

 

روزی از روزها, بز زنگوله پا خبر شد گرگی آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خیلی دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از این به بعد خوب حواستان را جمع كنید و هیچ وقت بی گدار به آب نزنید. اگر كسی آمد در زد, تا مطمئن نشده اید من هستم در را وا نكنید

 

بچه ها گفتند «به روی چشم

 

و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه.

 

چندان طولی نكشید كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كیه؟»

 

گرگ گفت «منم, مادرتان

 

بچه ها گفتند «دروغ نگو! صدای مادر ما نازك است؛ اما صدای تو كلفت است

 

گرگ رفت و كمی بعد برگشت و باز در زد.

 

بچه ها پرسیدند «كیه؟»

 

گرگ صدایش را نازك كرد و گفت «منم, مادرتان, زود در را وا كنید. به پستان شیر دارم و به دهان علف

 

بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفید است؛ اما دست تو سیاه است

 

گرگ راه افتاد یكراست رفت به آسیاب. دستش را زد تو كیسة آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد.

 

بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پای مادر ما قرمز است؛ اما پای تو قرمز نیست

 

گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتی حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.

 

بچه ها گفتند «كیه؟»

 

گرگ گفت «منم, مادرتان, بز زنگوله پا

 

بچه ها دیدند صدا صدای مادرشان است. برای اینكه مطمئن شوند از درز پایین در نگاه كردند و تا دست های سفید و پاهای قرمز را دیدند در را باز كردند و گرگ خیز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبة انگور تند پرید تو سوراخ آبراه قایم شد و از دست گرگ جان به در برد.

 

نزدیك غروب, بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و دید در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. این ور چرخید, آن ور چرخید و بچه هاش را صدا زد.

 

حبة انگور صدای مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بیرون و به مادرش گفت كه چه بلایی سرشان آمده.

 

مادرش پرسید «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود یا شغال؟»

 

حبة انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم, نفهمیدم

 

بز زنگوله پا رفت خانة شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردی؟»

 

شغال گفت «نه. اگر باور نمی كنی بیا تو و همه جا را بگرد

 

بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردی؟»

 

شغال باز هم جواب داد «نه

 

و دستی به شكمش زد و گفت «ببین! شكم من خالیه خالیه و از گشنگی چسبیده به پشتم.

 

این كار كار گرگ است

 

بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانة گرگ. همین كه به آنجا رسید یكراست رفت رو پشت بام و بنا كرد به جست و خیز كردن و گرد و خاك به راه انداختن.

 

گرگ كه دیگ بار گذاشته بود و داشت برای بچه هاش آش می پخت, سرش را از دریچه بیرون برد و فریاد زد

 

«این كیه تاپ و تاپ می كنه؟

آش من را پر از خاك می كنه؟»

 

بز زنگوله پا گفت

 

«منم! منم زنگوله پا

كه ور می جم دوپا دوپا

چارسم دارم به زمین

دوشاخ دارم به هوا

كی برده شنگول من؟

كی خورده منگول من؟

كی میاد به جنگ من؟

گرگ گفت

 

«من بردم شنگول تو

من خوردم منگول تو

من میام به جنگ تو

 

بز زنگوله پا پرسید «چه روزی می آیی به جنگ من؟»

 

گرگ جواب داد «روز جمعه

 

بز زگوله پا رفت به صحرا؛ سیر دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پیش شیر دوش. گفت «شیر دوش! شیر من را بدوش و یك انبان كره برای من درست كن. دو غش هم برای خودت

 

بعد انبان كره را ورداشت برد پیش چاقو تیزكن. گفت «این را بگیر و به جای آن شاخ هایم را تیز كن

 

چاقو تیزكن انبان كره را گرفت شاخ های بز را حسابی تیز كرد.

 

گرگ هم رفت پیش دلاك. گفت «بی زحمت دندان های من را تیز كن

 

دلاك گفت «كو مزدش؟»

 

گرگ گفت «مگر مزد هم می خواهی؟»

 

دلاك گفت «بی مزد و مواجب كه نمی شود كار كرد. مگر نشنیده ای كه بی مایه فطیر است؟»

 

گرگ برگشت خانه. یك انبان ورداشت چسید توش و درش را بست و برد برای دلاك. گفت «این هم مزدت

 

دلاك در انبان را كه واكرد, باد انبان در رفت؛ اما به روی خودش نیاورد. در دل گفت «به جای مزد چس می آوری؟ یك بلایی سرت بیارم كه تو قصه ها بنویسند

 

بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان های گرگ را از دم كشید و جاشان دندان چوبی گذاشت.

 

روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ برای جنگ رفتند به میدان. زنگوله پا گفت «چطور است پیش از جنگ آب بخوریم كه تشنه مان نشود

 

و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود كرد دارد آب می خورد. گرگ هم به خیال خودش, برای اینكه عقب نماند آن قدر آب خورد كه شكمش مثل طبل باد كرد.

 

بز زنگوله پا با شاخ های تیز و گردن كشیده, سم به زمین زد و گرگ را دعوت كرد به جنگ.

 

گرگ گفت «حالا دیگر برای من شاخ و شانه می كشی؟ الان نشانت می دهم

 

و پرید خرخرة زنگوله پا را بگیرد كه همة دندان های چوبیش ریخت.

 

زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب, آمد جلو, با شاخ زد شكم گرگ را سفره كرد و شنگول و منگول را از تو شكمش درآورد و بردشان خانه, پیش حبة انگور.

 

قصة ما به سر رسید؛

كلاغه به خونه ش نرسید.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 04 دقیقه و 44 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • روزی, روزگاری كك و مورچه ای با هم دوست بودند.

     

    یك روز كك به مورچه گفت «دلم از گشنگی ضعف می رود

     

    مورچه گفت «من هم مثل تو

     

    كك گفت «بریم چیزی بگیریم و شكم مان را وصله پینه كنیم

     

    و نشستند به صحبت كه «چه بگیریم؟ چه نگیریم؟»

    «گردو بگیریم پوست دارد

    «كشمش بگیریم دم دارد

    «سنجد بگیریم هسته دارد

    «بهتر است گندم بگیریم ببریم آسیاب آرد كنیم؛ بیاریم خانه نان بپزیم و بخوریم

     

    كك رفت گندم گرفت آورد داد به مورچه.

     

    مورچه گندم را برد آسیاب آرد كرد و آورد خانه. آرد را الك كرد و تو لاوك خمیر كرد و چونه درست كرد.

     

    كك هم رفت تنور را آتش كرد كه نان بپزد. اما, همین كه خواست نان اول را بچسباند به تنور پاش سر خورد؛ افتاد تو تنور و سوخت.

     

    مورچه شیون و زاری راه انداخت و از خانه رفت بیرون. بنا كرد به سر و سینه زدن و خاك به سر خودش ریختن.

     

    كفتری از بالای درخت پرسید «مورچه خاك به سر! چرا خاك به سر؟»

     

    مورچه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر

     

    كفتر هم پرهای دمش را ریخت.

     

    درخت پرسید «كفتر دم بریز! چرا دم بریز؟»

     

    كفتر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز

     

    درخت هم برگ هاش را ریخت.

     

    آب آمد از پای درخت رد شود, دید درخت برگ ندارد. پرسید «درخت برگ ریزان! چرا برگ ریزان؟»

     

    درخت جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان

     

    آب هم گل آلود شد و رفت به طرف گندم زار.

     

    گندم ها پرسیدند «آب گل آلود! چرا گل آلود؟»

     

    آب جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود

     

    گندم ها هم سر و ته شدند.

     

    در این موقع دهقان به گندم زار رسید و دید گندم ها سر و ته شده اند.

     

    دهقان پرسید «گندم سر و ته! چرا سر و ته؟»

     

    گندم ها جواب دادند «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته

     

    دهقان هم بیلی را كه دستش بود زد به پشتش و برگشت خانه.

     

    دختر دهقان وقتی دید باباش بیل زده به پشتش, پرسید «بابا بیل به پشت! چرا بیل به پشت؟»

     

    دهقان جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت

     

    دختر هم كاسة ماستی را كه دستش بود و آورده بود با نان بخورند ریخت به صورت خودش.

     

    ننة دختر تا او را دید, پرسید «دختر ماست به رو! چرا ماست به رو؟»

     

    دختر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر م بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو

     

    ننه هم همین طور كه دم تنور نشسته بود و نان می پخت, پستانش را چسباند به تنور داغ.

     

    در این بین پسرش سر رسید و پرسید «ننه جز و وز! چرا جز و وز؟»

     

    ننه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سرو ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز

     

    پسر هم با نك قلم دوات زد یك چشم خودش را كور كرد.

     

    وقتی رفت مكتب, ملا دید یك چشم پسر كور شده. پرسید «پسر یك چشمی! چرا یك چشمی؟»

     

    پسر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یك چشمی

     

    ملا هم یك لنگ سبیلش را كند.

     

    وقتی ملا سوار خرش شد, خر پرسید «ملا یك سبیل! چرا یك سبیل؟»

     

    ملا جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یك چشمی؛ ملا یك سبیل

     

    خر رو دو پاش بلند شد و عرعر كرد «كك به تنور به من چه؛ مورچه خاك به سر به من چه؛ كفتر دم بریز به من چه؛ درخت برگ ریزان به من چه؛ آب گل آلود به من چه؛ گندم سر و ته به من چه؛ بابا بیل به پشت به من چه؛ دختر ماست به رو به من چه؛ ننه جز و وز به من چه؛ پسر یك چشمی به من چه؛ ملا یك سبیل به من چه؛ می خندم و می خندم. به ریش همه می بندم

     

    ملا گفت «بی خود كه خر نشدی. این طور شد كه خر شدی

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 03 دقیقه و 15 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • روزی, روزگاری گنجشكی در چلة زمستان از لانه بیرون آمد كه دانه پیدا كند. كمی كه از لانه دور شد, دید تا چشم كار می كند بر بیابان از برف سفید شده و هر جا هم آب بوده یخ بسته.

    گنجشك رفت نشست رو یك تكه یخ. این ور و آن ور نگاه كرد بلكه چیزی گیر بیاورد. اما هر چه چشم انداخت چیزی پیدا نكرد.

    گنجشك كه سردش شده بود و پاهاش حسابی یخ كرده بود به یخ گفت «ای یخ! تو چرا این قدر زور داری؟»

    یخ با تعجب گفت «من زور دارم؟ اگر من زور داشتم حال و روزم بهتر از این بود و خورشید آبم نمی كرد.»

    گنجشك رفت دم آفتاب نشست. رو كرد به خورشید. گفت «ای خورشید! چرا تو این قدر زور داری؟»

    خورشید گفت «تو چقدر ساده ای. اگر من زور داشتم یك تكه ابر جلوم را نمی گرفت.»

    گنجشك رفت سراغ ابر. گفت «ای ابر! چرا تو این قدر زور داری؟»

    ابر گفت «خدا پدرت را بیامرزد. اگر من زور داشتم باد من را به این طرف و آن طرف نمی برد و می گذاشت برای خودم یك جا آرام بگیرم.»

    گنجشك رفت پیش باد. گفت «ای باد! بگو بدانم چرا تو این قدر زور داری؟»

    باد گفت «برو بابا تو هم دلت خوش است. اگر من زور داشتم كوه جلوم را نمی گرفت.»

    گنجشك رفت رو كوه نشستت و گفت «ای كوه! چرا تو این قدر زور درای؟»

    كوه گفت «عجب حرفی می زنی! اگر من زور داشتم علف رو سرم سبز نمی شد.»

    گنجشك به علف گفت «ای علف! تو چرا این قدر زور داری؟»

    علف گفت «زورم كجا بود! اگر من زور داشتم بزی من را نمی خورد.»

    گنجشك پرید رفت پیش بزی. گفت «ای بزی! چرا تو این قدر زور داری؟»

    بزی گفت «به حق چیزهای نشنفته! اگر من زور داشتم قصاب گوش تا گوش سرم را نمی برید.»

    گنجشك رفت سر وقت قصاب. گفت «ای قصاب! چرا تو این قدر زور داری؟»

    قصاب گفت «ای بابا! اگر من زور داشتم موش تو خانه ام لانه نمی كرد و این همه دردسر برایم درست نمی كرد.»

    گنجشك رفت پیش موش. گفت «ای موش! چرا تو این قدر زور داری؟»

    موش گفت «كی این حرف را زده؟ اگر من زور داشتم گربه من را یك لقمة چپش نمی كرد.»

    گنجشك كه دیگر خسته شده بود رفت سراغ گربه و گفت «ای گربه! از بس كه این ور و آن ور رفتم و از این و آن پرسیدم ذله شدم. تو را به خدا به من بگو تو چرا این قدر زور داری؟»

    گربه كه دید گنجشك راست راستی كلافه شده دلش سوخت و همان طور كه دور و برش را می پایید و مواظب بود سگ همسایه پیداش نشود, گفت «زور دارم و زور بچه؛ سالی میزام هفت بچه؛ یكیش آرام جانم؛ یكیش سر و روانم؛ یكیش كفتر پرانم؛ یكیش بی تو نمانم؛ زنی می خوام زنانه؛ پوستین كنه انبانه؛ گذارد كنج خانه؛ پر كند دانه دانه؛ از گندم و شاهدانه . . . »

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 19 و 01 دقیقه و 49 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • یكی داشت؛ یكی نداشت. پیرزنی سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.

    روزی از روزها از تنهایی حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتی دختر كوچكترم را فرستاده ام خانة بخت, خانه ام خیلی سوت و كور شده, خوب است بروم سری بزنم به او و آب و هوایی عوض كنم.»

    پیرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانة دختر تازه عروسش كه بیرون شهر, بالای تپه ای قرار داشت.

    چشمتان روز بد نبیند! از دروازة شهر كه پا گذاشت بیرون گرگ گرسنه ای جلوش سبز شد. پیرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالایی كرد.

    گرگ گفت «ای پیرزن! كجا می روی؟»

    پیرزن گفت «می روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

    گرگ گفت «بی خود به خودت زحمت نده. چون من همین حالا یك لقمه ات می كنم.»

    پیرزن گفت «یك لقمه پوست و استخوان كه سیرت نمی كند؛ بگذار برم خانة دخترم؛ چند روزی خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بیارد و حسابی چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»

    گرگ گفت «بسیار خوب! اما یادت باشد من از اینجا جم نمی خورم تا تو برگردی.»

    پیرزن گفت «خیالت تخت باشد. زود برمی گردم.»

    و راه افتاد.

    چند قدم كه رفت پلنگی, مثل اجل معلق پرید جلوش و پرسید «كجا می روی پیرزن؟»

    پیرزن از ترس جانش تعظیم كرد و گفت «می روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

    پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خیلی گرسنه ام و همین حالا باید تو را بخورم.»

    پیرزن گفت «یك لقمه پیرزن كجای شكمت را پر می كند؟ بگذار برم خانة دخترم, چند روزی خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابی چاق وچله بشوم, آن وقت برمی گردم اینجا, من را بخور.»

    پلنگ گفت «بدفكری نیست. تا تو برگردی, من دندان رو جگر می گذارم و همین دور و بر می پلكم.»

    پیرزن گفت «زیاد چشم به انتظارت نمی گذارم؛ زود برمی گردم.»

    و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانة دخترش نرسیده بود كه شیری غرش كنان جلوش را گرفت. پیرزن از ترس سر جاش خشكش زد و اته پته كنان سلام كرد و جلو شیر افتاد به خاك.

    شیر گفت «كجا داری می روی پیرزن؟»

    پیرزن گفت «دارم می روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

    شیر گفت «نه. نمی گذارم؛ چون شكم من از گشنگی افتاده به غار و غور و همین حالا تو را می خورم.»

    پیرزن گفت «ای شیر! تو سلطان جنگلی؛ دل و جگر گاو نر ران گورخر هم شكمت را سیر نمی كند؛ تا چه رسد به من پیرزن كه یك چنگ پوست و استخوان بیشتر نیستم؛ صبر كن برم خانة دخترم, چند روزی خوب بخورم و بخوابم, حسابی چاق و چله بشوم و برگردم.

    آن وقت من را بخور.»

    شیر گفت «برو! اما زیاد معطل نكن كه خیلی گشنه ام.»

    پیرزن گفت «زیاد چشم به راهت نمی گذارم.»

    و راهش را گرفت رفت تا به خانة دخترش رسید.

    دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پیرزن را بالای سفره نشاندند و پلو و خورش و میوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.

    پیرزن سه چهار روز خورد و خوابید. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو یك كدو تنبل بزرگ برای من بیار.»

    دختر رفت كدوی بزرگی آورد.

    پیرزن گفت «در جمع و جوری برای كدو بساز و توی كدو را خوب خالی كن.»

    دختر پرسید «برای چه این كار را بكنم؟»

    پیرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پیش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتی خواستم برم, می روم توی كدو؟ تو هم ببرم بیرون هلم بده و قلم بده.»

    دختر توی كدو را خوب خالی كرد. پیرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بیرون و از سرازیری جاده قلش داد پایین.

    كدو قلقله زن قل خورد تا رسید نزدیك شیر.

    شیر تا دید كدو دارد می آید, پرید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

    كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

    شیر گفت «خیلی خوب.»

    و كدو را قل داد و ول داد.

    كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك پلنگ.

    پلنگ تا دید كدو دارد می آید, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

    كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

    پلنگ هم گفت «خیلی خوب!»

    و كدو را قل داد و ول داد.

    كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك گرگ.

    گرگ تا دید كدو دارد می آید, دوید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

    كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

    گرگ صدای پیرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه می گذاری؟ تو همان پیرزنی هستی كه قرار بود بخورمت. حالا رفته ای توی كدو.»

    گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همین كه از این ور كدو رفت تو, پیرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بیرون. دوید توی خانه اش و در را پشت سرش بست.

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 13 و 19 دقیقه و 48 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  •  یكی داشت؛ یكی نداشت. پادشاهی سه پسر داشت. دوتاش كور بود و یكیش اصلاً چشم نداشت. پسرها رفتند پیش پادشاه؛ تعظیم كردند و گفتند «ای پدر! دلمان خیلی گرفته. اجازه بده چند روزی بریم شكار و حال و هوایی عوض كنیم.»

    پادشاه اجازه داد. پسرها رفتند پیش میرآخور. گفتند «سه تا اسب خوب و برو بده ما بریم شكار.»

    میرآخور گفت «بروید تو اصطبل و هر اسبی كه خواستید ببرید.»

    رفتند دیدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست. دوتاش چلاق بود و یكیش اصلاً پا نداشت. اسب ها را آوردند بیرون و رفتند به میرشكار گفتند «سه تا تفنگ خوب بده ما بریم شكار.»

    میرشكار گفت «بروید تو اسلحه خانه و هر تفنگی كه می خواهید بردارید.»

    پسرها رفتند دیدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست. دوتاش شكسته بود و یكیش قنداق نداشت. آن ها را ورداشتند؛ سوار اسب هاشان شدند و از دروازه ای كه در نداشت رفتند به بیابانی كه راه نداشت. از كوهی گذشتند كه گردنه نداشت و به كاروانسرایی رسیدند كه دیوار نداشت. تو كاروانسرا سه تا دیگ بود. دوتاش شكسته بود و سومی اصلاً ته نداشت.

    همین جور كه می رفتند سه تا تیر و كمان پیدا كردند. دوتاش شكسته بود و یكیش اصلاً زه نداشت. رسیدند به سه تا آهو و با همان تیر و كمان ها آن ها را زدند. وقتی رفتند بالای سرشان, دوتاش مرده بود و یكیش اصلاً جان نداشت. آهو ها را بردند تو همان كاروانسرایی كه دیوار نداشت. پوستشان را كندند و آن ها را گذاشتند تو همان دیگ هایی كه دوتاش شكسته بود و یكیش ته نداشت. زیرشان را آتش كردند؛ استخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت.

    تشنه كه شدند, گشتند دنبال آب. سه تا نهر پیدا كردند. دوتاش خشك بود؛ یكیش اصلاً آب نداشت. از زور تشنگی پوز گذاشتند به نهری كه نم داشت و بنا كردند به مكیدن. دوتاشان تركید؛ یكیشان اصلاً سر از نهر ورنداشت.

    به شاه خبر دادند این چه شكاری بود كه این بچه ها رفتند. شاه وزیرش را خواست و گفت «به اجازة چه كسی گذاشتی این بچه ها برند شكار؟ زود برو تا بلایی سرشان نیامده آن ها را برگردان كه حوصلة درد سر ندارم.»

    رفتیم بالا آرد بود؛

    اومدیم پایین خمی بود؛

    قصة ما همین بود.

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 13 و 17 دقیقه و 17 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]