تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

خاركنی خری داشت كه تا می توانست از گرده اش كار می كشید. صبح ها سوارش می شد؛ می رفت به صحرا و عصرها همة خارهایی را كه كنده بود بارش می كرد و خودش هم می رفت آن بالا رو پشتة خارها می نشست و برمی گشت به خانه و شب ها یك مشت كاه پوسیده جلوش می ریخت.

 

خر از این زندگی به تنگ آمده بود و همیشه تو فكر بود راهی پیدا كند و یك جوری ریشش را از چنگ صاحبش بكشد بیرون. آخر سر عقلش تا اینجا قد داد كه خودش را به ناخوشی بزند و دیگر به كاه لب نزند.

 

یك شب كه خسته و وامانده از صحرا برگشته بود خانه, خودش را انداخت زمین و دیگر كاه نخورد.

 

صبح آن شب, وقتی خاركن دید خر دراز به دراز افتاده رو زمین و لب نزده به كاه, غصه دار شد. در دل گفت «با این حال و روزی كه این دارد گمان نكنم حالا حالاها خوب بشود

 

و به خر سیخونك زد و وقتی دید خر نای از جا جنبیدن ندارد, ریشی خاراند؛ او را خوب ورنداز كرد و با خود گفت «نه! این خر دیگر برای ما خر بشو نیست. من هم كه حالش را ندارم خر ناخوش نگه دارم

 

خاركن كس و كارش را صدا زد و به كمك آن ها خر را كشید برد انداخت تو بیابان.

 

خر خوشحال شد و همین كه دید كسی دور و برش نیست, بلند شد. راه افتاد رفت تا به جنگلی رسید و شروع كرد به چریدن و بعد از چند روز آبی دوید زیر پوستش و كم كم چاق و چله شد؛ طوری كه اگر كسی آن را می دید باور نمی كرد كه این همان خر لاغر مردنی مرد خاركن است.

 

یك روز خر داشت بی خیال تو جنگل می گشت و علف تر و تازه می لمباند كه شیری آمد به جنگل و چنان غرش بلندی سر داد كه نزدیك بود خر از ترس زهره ترك شود.

 

خر با خودش گفت «این دیگر صدای چه جور جانوری است؟ نكند شیری, ببری یا پلنگی باشد, یك دفعه جلوم سبز شود و یك لقمة چپم بكند

 

و فكری ماند چه كند, چه نكند. آخر سر به این نتیجه رسید كه «ما هم برای خودمان صدایی دارم! خوب است فعلاً آن را ول كنیم و زهره چشمی از طرف بگیریم

 

بعد, همة زورش را گذاشتت رو صداش و شروع كرد به عر عر.

 

شیر صدای خر را شنید و ترس افتاد توی دلش. با خودش گفت «ای داد بی داد! ما را بگو دلمان خوش بود كه صدایمان رو دست ندارد

 

و افتاد توی هول و ولا كه نكند زور صاحب آن صدا از زور او بیشتر باشد و با ترس و لرز راه افتاد تو جنگل.

 

خر هم از سمت دیگر با ترس و لرز پیش آمد كه یك دفعه رسیدند به هم.

 

خر, شیر را از یال و كوپالش شناخت و خیلی ترسید؛ ولی به روی خودش نیاورد. اما شیر چون تا آن موقع خر ندیده بود, هر چه فكر كرد این چه جور جانوری است ایستاده رو به روش, عقلش به جایی نرسید؛ همین قدر فهمید كه از خودش بلندتر و كشیده تر است و گوش های درازی دارد.

 

شیر خواست برگردد, اما ترسید كه خر از پشت سر به او حمله كند. این بود كه رفت جلو سلام كرد.

 

خر جواب سلام شیر را داد و پرسید «تو كی هستی كه بی خودی برای خودت تو جنگل ول می گردی؟»

 

شیر گفت «قربان! من شیرم.

 

آمده ام دستبوس شما و خواهش كنم من را به نوكری خودتان قبول كنید

 

خر گفت «من هم شیر شكرم و خواهشت را قبول می كنم. ولی بدان اگر سه مرتبه نافرمانی كنی یا گناهی از تو سر بزند, دل و جگرت را از پشت كمرت می كشم بیرون

 

شیر گفت «مطمئن باشید هیچ خطایی از من سر نمی زند

 

خلاصه! شیر نوكر شد و خر ارباب. اما با همة این احوال همة فكر و ذكر خر این بود كه هر طوری شده شیر را از سر خود واكند.

 

یك روز خر به شیر گفت «میلم كشیده یك چرت بخوابم؛ تو هم دورا دور مراقب باش كسی مزاحم من نشود

 

خر این را گفت و گرفت خوابید؛ چون خیال می كرد وقتی به خواب برود, شیر فرصت را از دست نمی دهد و فرار می كند.

 

راستش را بخواهید مدت ها بود كه شیر خیال داشت فرار كند, ولی می ترسید گیر بیفتد و حالا كه خر رفته بود تو چرت ساختگی, شیر خر را زیر نظر گرفت و دل دل كرد كه بماند یا پا به فرار بگذارد.

 

در این موقع مگسی نشست رو پیشانی خر. شیر دستپاچه شد, پرید جلو و با نوك دمش مگس را پراند.

 

خر چشم هاش را واكرد. داد و بی داد راه انداخت و گفت «كی به تو اجازه داد لالایی خوان ما را بزنی؟ حساب دستت باشد. این یك كار بد. وای به حال و روزت اگر به دوم و سوم برسد

 

شیر گفت «غلط كردم! دیگر این كار را نمی كنم

 

خر گفت «تا ببینم

 

خر, فردای آن روز شیر را انداخته بود دنبال خودش و در جنگل می گشت و باز رفته بود تو این فكر كه چه جوری خودش را از شر شیر خلاص كند كه یك دفعه از حواس پرتی پاش سرید و افتاد تو باتلاق و شروع كرد به دست و پا زدن.

 

شیر مثل باد خودش را رساند به خر و تند رفت زیر شكمش و آوردش بیرون.

 

خر هوار كشید «خیال كردی من آن قدر دست و پا چلفتی ام كه بیفتم تو باتلاق. نه! نشسته بودم سر قبر بابای خدا بیامرزم فاتحه ای بخوانم كه تو نگذاشتی و بلندم كردی

 

شیر گفت «نمی دانستم جناب شیر شكر. ببخشید

 

خر داد زد «پرت و پلا نگو! این هم گناه دوم! حواست را خوب جمع كن كه بار سوم حسابت با كرام الكاتبین است

 

شیر و خر با ترس و لرز چند روزی در كنار هم گذراندند و شب و روز تو نخ هم بودند تا یك روز گذرشان افتاد به كنار رودخانه ای و خر تازه فهمید خیلی تشنه است و از هول و هراس شیر مدتی است یادش رفته آب بخورد. هول و هولكی رفت تو رودخانه آب بخورد كه یك دفعه آب جاكنش كرد و غلتاندش.

 

شیر پرید تو رودخانه و خر را كه در آب غوطه می خورد كشید بیرون.

 

خر چشم غره ای به شیر رفت و گفت «نه! گمان نكنم آب من و تو توی یك جو برود. من داشتم خودم را می شستم؛ آن وقت تو خیال كردی دارم غرق می شوم؟ من از دستت پاك كلافه شده ام و دیگر نمی توانم خنگ بازیت را تحمل كنم. الان حسابت را كف دستت می گذارم

 

همین كه این حرف از دهان خر درآمد, شیر در دل گفت «اینكه خواهی نخواهی من را می خورد, پس بهتر است بزنم به چاك. هر چه بادا باد! یا از دستش جان به در می برم, یا می افتم به چنگش و زودتر تكلیفم روشن می شود

 

شیر دیگر معطل نكرد.

 

خیز ورداشت وسط جنگل و مثل باد پا گذاشت به فرار.

 

خر چند قدم دوید دنبال شیر. بعد ایستاد و فریاد كشید «حیف كه حوصله اش را ندارم وگرنه گرفتنت برای من مثل آب خوردن است. اما بدان هر جا بری نوكرهایم دستگیرت می كنند و می آورندت خدمت خودم. آن وقت می دانم چطور نفله ات كنم كه همة شیرها از شنیدنش به لرزه بیفتند

 

شیر از هولش همین طور كج و مج می دوید و گاهی از ترس به پشت سرش نگاه می كرد, كه به روباهی رسید.

 

روباه پرسید «ای سلطان جنگل! چه شده كه مثل گربة گیج ویج قیقاج می روی و هی نگاه می كنی پشت سرت؟»

 

شیر ماجرای خودش و شیر شكر را برای روباه تعریف كرد.

 

روباه گفت «تا آنجا كه عقل من قد می دهد, هیچ جانوری نیست كه زورش به تو برسد

 

شیر گفت «تا حالا گرفتار شیر شكر نشده ای كه این حرف ها را می زنی

 

روباه گفت «نشانی هاش را بده ببینم

 

شیر گفت «قد و بالاش از من بلندتر است. گوش های درازی دارد و ناخن هایش قلمبه و یك كاسه است

 

روباه گفت «ای بیچاره! اینكه می گویی خر است و دل و جگری دارد باب دندان تو. برگرد بریم شكمش را پاره كن. دل و جگرش را تو بخور و گوشتش را بده من بخورم

 

روباه به شیر دلداری داد و برش گرداند.

 

خر از فرار شیر هنوز كیفش كوك بود كه دید سر و كلة شیر پیدا شد.

 

خر به طرف شیر ایستاد و خوب كه نگاه كرد, دید روباهی هم افتاده دنبال شیر و با احتیاط دارد می آید.

 

خر به طرف شیر و روباه راه افتاد و با صدای بلند گفت «آفرین روباه باوفا! خوب وظیفه ات را انجام دادی و این فراری را دستگیر كردی. صبر كن الان می آیم شكمش را پاره می كنم و دل و جگرش را به خودت می دهم

 

شیر تا این را شنید, گفت «ای روباه حقه باز! به من حقه می زنی؟»

 

و روباه را بلند كرد, زد زمین و كشت و خودش پا گذاشت به فرار.

 

خر یك بار دیگر همة زورش را گذاشت رو صداش و شروع كرد به عر عر و شیر از هولش تندتر دوید.

 

این بود قصة شیر شكر!




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 15 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زن.

 

زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانة آن مرد را پیدا كرد. به بهانه ای رفت تو و پرسید «داری چی می نویسی؟»

 

مرد جواب داد «دارم كتابی می نویسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند

 

زن گفت «ای مرد! تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی كتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟»

 

مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم

 

زن گفت «عمرت را رو این كار تلف نكن كه چیزی عایدت نمی شود

 

مرد گفت «این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یكی رنگ ندارد

 

زن گفت «خلاصه! از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش كن, می خواهی گوش نكن

 

مرد گفت «خیلی ممنون! حالا اگر ریگی به كفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی كه آمده ای برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم ندارید ببینید كسی می خواهد پتة تان را بریزد رو آب

 

زن گفت «خیلی خوب

 

و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرایش كرد. رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.

 

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش.

 

مرد با دستپاچگی پرسید «تو دختر كی هستی؟»

 

زن, پشت چشمی نازك كرد و جواب داد «دختر قاضی شهر

 

مرد گفت «عروس شده ای یا نه؟»

 

زن گفت «نه

 

مرد گفت «چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»

 

زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد

 

مرد پرسید «چطور؟ یك كم واضح تر حرف بزن

 

زن جواب داد «هر وقت خواستگاری برام می آید, پدرم می گوید دخترم كر و لال و كور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می كند

 

مرد گفت «ای دختر! زن من می شوی؟»

 

زن گفت «من حرفی ندارم؛ اما چه فایده كه پدرم قبول نمی كند

 

مرد گفت «دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟»

 

دختر گفت «اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم كر و لال است و به درد تو نمی خورد. تو بگو با همة عیب هاش قبول دارم. این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو

 

مرد گفت «بسیار خوب

 

و رفت پیش قاضی.

 

گفت «ای قاضی! آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری كنم

 

قاضی گفت «خوش آمدی؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمی خورد

 

مرد گفت «دخترت را با همة عیب و نقصش قبول دارم

 

قاضی گفت «حالا كه خودت می خواهی, مبارك است

 

و همة اهالی شهر را جمع كرد. عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.

 

بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.

 

داماد با یك دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است.

 

مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد. آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینكه بگذارد به جای دوری برود كه هیچ كس نتواند ردش را پیدا كند.

 

این طور شد كه بی خبر گذاشت از خانة قاضی رفت. پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری كه هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت.

 

مدتی كه گذشت دكانی برای خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبی.

 

یك روز دید همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد. مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت «ای زن! تو من را از شهر و دیارم آواره كردی, دیگر از جانم چه می خواهی كه در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟»

 

زن خندید و گفت «من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟»

 

مرد گفت «دیگر چه حقه ای می خواهی سوار كنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار

 

زن گفت «اگر قول می دهی برای زن ها كتاب ننویسی و پاپوش درست نكنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم

 

مرد گفت «كدام كتاب؟ بعد از آن بلایی كه سرم آوردی, كتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم كنار

 

زن گفت «اگر به من گوش كنی, كاری می كنم كه قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد

 

مرد گفت «هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم

 

زن گفت «اول قول بده كه من را به عقد خودت در می آوری

 

مرد گفت «قول می دهم

 

زن گفت «حالا كه عقل برگشته به سرت, با یك دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یكراست ببر در خانة قاضی و در بزن. قاضی خودش می آید در را وا می كند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت كجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

 

مرد همین كار را كرد و با یك دسته كولی راه افتاد؛ رفت خانة قاضی و در زد.

 

قاضی آمد در را واكرد و دید دامادش با سی چهل تا كولی ریز و درشت پشت در است. قاضی از دامادش پرسید «این همه مدت كجا بودی؟»

 

مرد جواب داد «ای پدر زن عزیزم! مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به دیدنشان.

 

حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

 

بعد شروع كرد به معرفی آن ها و گفت «این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه

 

كولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ كنان با بار و بساطشان ریختند تو خانة قاضی. یكی می پرسید «جناب قاضی! سگم را كجا ببندم؟»

 

یكی می گفت «جناب قاضی! دستت را بده ماچ كنم كه خاله زای ما را به دامادی قبول كردی

 

دیگری می گفت «خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و یك شكم سیر نخورده

 

یكی می گفت «اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود

 

دیگری می گفت «بزم را كجا ببندم؟ همین طور كه نمی شود ولش كنم تو خانة جناب قاضی

 

قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش كولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی كند. این بود كه دامادش را كنار كشید و به او گفت «تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو

 

مرد گفت «پدر زن عزیزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهریة دخترت چه می شود؟»

 

قاضی گفت «كی از تو مهریه خواست؟»

 

مرد كه از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول كرد. دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی كه فریبش داده بود عروسی كرد

 




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 10 دقیقه و 40 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

یكی بود؛ یكی نبود. زیر گنبد كبود غیر از خدا هیچ كس نبود. بزی بود كه در و همسایه ها صداش می كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول, منگول و حبة انگور.

 

روزی از روزها, بز زنگوله پا خبر شد گرگی آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خیلی دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از این به بعد خوب حواستان را جمع كنید و هیچ وقت بی گدار به آب نزنید. اگر كسی آمد در زد, تا مطمئن نشده اید من هستم در را وا نكنید

 

بچه ها گفتند «به روی چشم

 

و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه.

 

چندان طولی نكشید كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كیه؟»

 

گرگ گفت «منم, مادرتان

 

بچه ها گفتند «دروغ نگو! صدای مادر ما نازك است؛ اما صدای تو كلفت است

 

گرگ رفت و كمی بعد برگشت و باز در زد.

 

بچه ها پرسیدند «كیه؟»

 

گرگ صدایش را نازك كرد و گفت «منم, مادرتان, زود در را وا كنید. به پستان شیر دارم و به دهان علف

 

بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفید است؛ اما دست تو سیاه است

 

گرگ راه افتاد یكراست رفت به آسیاب. دستش را زد تو كیسة آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد.

 

بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پای مادر ما قرمز است؛ اما پای تو قرمز نیست

 

گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتی حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.

 

بچه ها گفتند «كیه؟»

 

گرگ گفت «منم, مادرتان, بز زنگوله پا

 

بچه ها دیدند صدا صدای مادرشان است. برای اینكه مطمئن شوند از درز پایین در نگاه كردند و تا دست های سفید و پاهای قرمز را دیدند در را باز كردند و گرگ خیز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبة انگور تند پرید تو سوراخ آبراه قایم شد و از دست گرگ جان به در برد.

 

نزدیك غروب, بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و دید در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. این ور چرخید, آن ور چرخید و بچه هاش را صدا زد.

 

حبة انگور صدای مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بیرون و به مادرش گفت كه چه بلایی سرشان آمده.

 

مادرش پرسید «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود یا شغال؟»

 

حبة انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم, نفهمیدم

 

بز زنگوله پا رفت خانة شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردی؟»

 

شغال گفت «نه. اگر باور نمی كنی بیا تو و همه جا را بگرد

 

بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردی؟»

 

شغال باز هم جواب داد «نه

 

و دستی به شكمش زد و گفت «ببین! شكم من خالیه خالیه و از گشنگی چسبیده به پشتم.

 

این كار كار گرگ است

 

بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانة گرگ. همین كه به آنجا رسید یكراست رفت رو پشت بام و بنا كرد به جست و خیز كردن و گرد و خاك به راه انداختن.

 

گرگ كه دیگ بار گذاشته بود و داشت برای بچه هاش آش می پخت, سرش را از دریچه بیرون برد و فریاد زد

 

«این كیه تاپ و تاپ می كنه؟

آش من را پر از خاك می كنه؟»

 

بز زنگوله پا گفت

 

«منم! منم زنگوله پا

كه ور می جم دوپا دوپا

چارسم دارم به زمین

دوشاخ دارم به هوا

كی برده شنگول من؟

كی خورده منگول من؟

كی میاد به جنگ من؟

گرگ گفت

 

«من بردم شنگول تو

من خوردم منگول تو

من میام به جنگ تو

 

بز زنگوله پا پرسید «چه روزی می آیی به جنگ من؟»

 

گرگ جواب داد «روز جمعه

 

بز زگوله پا رفت به صحرا؛ سیر دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پیش شیر دوش. گفت «شیر دوش! شیر من را بدوش و یك انبان كره برای من درست كن. دو غش هم برای خودت

 

بعد انبان كره را ورداشت برد پیش چاقو تیزكن. گفت «این را بگیر و به جای آن شاخ هایم را تیز كن

 

چاقو تیزكن انبان كره را گرفت شاخ های بز را حسابی تیز كرد.

 

گرگ هم رفت پیش دلاك. گفت «بی زحمت دندان های من را تیز كن

 

دلاك گفت «كو مزدش؟»

 

گرگ گفت «مگر مزد هم می خواهی؟»

 

دلاك گفت «بی مزد و مواجب كه نمی شود كار كرد. مگر نشنیده ای كه بی مایه فطیر است؟»

 

گرگ برگشت خانه. یك انبان ورداشت چسید توش و درش را بست و برد برای دلاك. گفت «این هم مزدت

 

دلاك در انبان را كه واكرد, باد انبان در رفت؛ اما به روی خودش نیاورد. در دل گفت «به جای مزد چس می آوری؟ یك بلایی سرت بیارم كه تو قصه ها بنویسند

 

بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان های گرگ را از دم كشید و جاشان دندان چوبی گذاشت.

 

روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ برای جنگ رفتند به میدان. زنگوله پا گفت «چطور است پیش از جنگ آب بخوریم كه تشنه مان نشود

 

و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود كرد دارد آب می خورد. گرگ هم به خیال خودش, برای اینكه عقب نماند آن قدر آب خورد كه شكمش مثل طبل باد كرد.

 

بز زنگوله پا با شاخ های تیز و گردن كشیده, سم به زمین زد و گرگ را دعوت كرد به جنگ.

 

گرگ گفت «حالا دیگر برای من شاخ و شانه می كشی؟ الان نشانت می دهم

 

و پرید خرخرة زنگوله پا را بگیرد كه همة دندان های چوبیش ریخت.

 

زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب, آمد جلو, با شاخ زد شكم گرگ را سفره كرد و شنگول و منگول را از تو شكمش درآورد و بردشان خانه, پیش حبة انگور.

 

قصة ما به سر رسید؛

كلاغه به خونه ش نرسید.



تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 04 دقیقه و 44 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

روزی, روزگاری كك و مورچه ای با هم دوست بودند.

 

یك روز كك به مورچه گفت «دلم از گشنگی ضعف می رود

 

مورچه گفت «من هم مثل تو

 

كك گفت «بریم چیزی بگیریم و شكم مان را وصله پینه كنیم

 

و نشستند به صحبت كه «چه بگیریم؟ چه نگیریم؟»

«گردو بگیریم پوست دارد

«كشمش بگیریم دم دارد

«سنجد بگیریم هسته دارد

«بهتر است گندم بگیریم ببریم آسیاب آرد كنیم؛ بیاریم خانه نان بپزیم و بخوریم

 

كك رفت گندم گرفت آورد داد به مورچه.

 

مورچه گندم را برد آسیاب آرد كرد و آورد خانه. آرد را الك كرد و تو لاوك خمیر كرد و چونه درست كرد.

 

كك هم رفت تنور را آتش كرد كه نان بپزد. اما, همین كه خواست نان اول را بچسباند به تنور پاش سر خورد؛ افتاد تو تنور و سوخت.

 

مورچه شیون و زاری راه انداخت و از خانه رفت بیرون. بنا كرد به سر و سینه زدن و خاك به سر خودش ریختن.

 

كفتری از بالای درخت پرسید «مورچه خاك به سر! چرا خاك به سر؟»

 

مورچه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر

 

كفتر هم پرهای دمش را ریخت.

 

درخت پرسید «كفتر دم بریز! چرا دم بریز؟»

 

كفتر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز

 

درخت هم برگ هاش را ریخت.

 

آب آمد از پای درخت رد شود, دید درخت برگ ندارد. پرسید «درخت برگ ریزان! چرا برگ ریزان؟»

 

درخت جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان

 

آب هم گل آلود شد و رفت به طرف گندم زار.

 

گندم ها پرسیدند «آب گل آلود! چرا گل آلود؟»

 

آب جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود

 

گندم ها هم سر و ته شدند.

 

در این موقع دهقان به گندم زار رسید و دید گندم ها سر و ته شده اند.

 

دهقان پرسید «گندم سر و ته! چرا سر و ته؟»

 

گندم ها جواب دادند «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته

 

دهقان هم بیلی را كه دستش بود زد به پشتش و برگشت خانه.

 

دختر دهقان وقتی دید باباش بیل زده به پشتش, پرسید «بابا بیل به پشت! چرا بیل به پشت؟»

 

دهقان جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت

 

دختر هم كاسة ماستی را كه دستش بود و آورده بود با نان بخورند ریخت به صورت خودش.

 

ننة دختر تا او را دید, پرسید «دختر ماست به رو! چرا ماست به رو؟»

 

دختر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر م بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو

 

ننه هم همین طور كه دم تنور نشسته بود و نان می پخت, پستانش را چسباند به تنور داغ.

 

در این بین پسرش سر رسید و پرسید «ننه جز و وز! چرا جز و وز؟»

 

ننه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سرو ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز

 

پسر هم با نك قلم دوات زد یك چشم خودش را كور كرد.

 

وقتی رفت مكتب, ملا دید یك چشم پسر كور شده. پرسید «پسر یك چشمی! چرا یك چشمی؟»

 

پسر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یك چشمی

 

ملا هم یك لنگ سبیلش را كند.

 

وقتی ملا سوار خرش شد, خر پرسید «ملا یك سبیل! چرا یك سبیل؟»

 

ملا جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یك چشمی؛ ملا یك سبیل

 

خر رو دو پاش بلند شد و عرعر كرد «كك به تنور به من چه؛ مورچه خاك به سر به من چه؛ كفتر دم بریز به من چه؛ درخت برگ ریزان به من چه؛ آب گل آلود به من چه؛ گندم سر و ته به من چه؛ بابا بیل به پشت به من چه؛ دختر ماست به رو به من چه؛ ننه جز و وز به من چه؛ پسر یك چشمی به من چه؛ ملا یك سبیل به من چه؛ می خندم و می خندم. به ریش همه می بندم

 

ملا گفت «بی خود كه خر نشدی. این طور شد كه خر شدی




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 03 دقیقه و 15 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.