تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



روزی, روزگاری دهقانی گربه ای داشت كه از بدجنسی لنگه نداشت. یك روز دهقان از دست گربه كلافه شد. او را گرفت بد به جنگل و به امان خدا رها كرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهی رسید. روباه همین كه گربه را دید انگشت به دهان ماند كه این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت «سال های سال است در جنگل زندگی می كنم و تا حالا چنین جانوری ندیده بودم.» بعد رفت جلو. از ترس تعظیم كرد و گفت «ای جانور رشید و زیبا, بگو ببینم است شریفتان چیست و از كجا می آیی؟» گربه شستش خبردار شد كه روباه از او ترسیده. كش و قوسی به كمرش داد؛ دستی به سبیل هاش كشید و گفت «اسمم گربة شیرافكن است و از جنگل های دور می آیم.» روباه گفت «چه افتخاری! جناب گربة شیرافكن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید.» و گربه را با احترام به خانة خودش برد. روز بعد, روباه برای تهیة غذا رفت بیرون و گربه ماند تو خانه. روباه در جنگل این ور و آن ور می رفت و دنبال خوراك می گشت كه به گرگی رسید. گرگ گفت «روباه جان! این روزها خیلی كم پیدایی. هیچ معلوم است كجایی؟» روباه گفت «شوهر كرده ام!» گرگ پرسید «به كی؟» «به یكی كه از جنگل های دور آمده و اسمش گربة شیرافكن است.» «می شود ایشان را ببینم و با او آشنا شوم؟» «كار نشد ندارد! اما باید اول سبیلش را خوب چرب كنی.» «چطور؟» روباه گفت «شوهرم خیلی غیرتی است و اگر از كسی خوشش نیاید در یك چشم به هم زدن یك لقمة چپش می كند و تا حالا هیچكی جرئت نكرده بدون هدیه بیاید به حضورش.» و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسید. خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت «روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خیلی وقت است پیدات نیست.» روباه فت «چه كنم! شوهرداری فرصت برایم باقی نگذاشته.» خرس پرسید «مگر شوهر كرده ای؟» روباه گفت «بله.» «به كی؟» «به یكی كه از جنگل های دور آمده و اسمش گربة شیرافكن است.» «می شود من را با او آشنا كنی؟» روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتیب كار را می دهم. اما, بد نیست بدانی كه شوهرم خیلی بدقلق است و در دید و بازدیدها اگر كسی خوب شرط ادب به جا نیاورد و رضایت او را جلب نكند, زود به رگ غیرتش برمی خورد و تند او را می گیرد و در یك چشم به هم زدن می خورد.» خرس گف «ای داد بی داد! پس چه كار باید كرد كه بدون خطر و بی دردسر او را ببینم.» روباه گفت «هدیة به دردبخوری تهیه كن و بیا به دیدنش. این طوری بلكه بخت یارت باشد و جان سالم به در ببری. گرگ گوسفندی گیر آورد و خرس گاوی شكار كرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربة شیرافكن. هدیه هاشان را تقدیم كنند و با او آشنا شوند. گرگ و خرس در بین راه رسیدند به هم. گرگ به خرس گفت «سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربة شیرافكن را ندیدی؟» خرس گفت «علیك سلام برادرجان! من هم چشم به راه دیدارشان هستم.» گرگ گفت «گمان كنم همین دور و برها باشند. بی زحمت یك تك پا برو جلوتر و صداشان كن.» خرس گفت «نه برادرجان! من پایم راه نمی گیرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتری, تو برو.» در این موقع خرگوشی پیدا شد. خرس تا خرگوش را دید صدا زد «آهای كوچولو! بیا جلو ببینم.» خرگوش با ترس و لرز رفت پیش خرس. خرس گفت «می دانی خانة روباه كجاست؟» خرگوش گفت «بله.» خرس گفت «تندی برو بگو ما آمده ایم جناب گربة شیرافكن را ببینیم. خیلی مشتاق دیدار هستیم. هدیه های ناقابلی هم آورده ایم كه تقدیم كنیم.» خرگوش چهار تا پا داشت چهار تای دیگر هم قرض كرد و مثل باد رفت طرف خانة روباه. خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فكر كردند اگر بروند قایم شوند خیلی بهتر از این است كه تمام قد بایستند آنجا. خرس گفت «من می روم بالای درخت.» گرگ گفت «داداش جان! فكری هم به حال من بكن كه نمی توانم بروم بالای درخت.» خرس گرگ را زیر بوته ها پنهان كرد و یك خرده برگ خشك ریخت روش و خودش رفت بالای درخت صنوبر بلندی كه هم در امان باشد و هم بتواند ببیند گربة شیرافكن پیداش می شود. خرگوش خودش را به خانة روباه رساند. سلام كرد و گفت «من را عالیجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم كه خیلی وقت است با هدیه های مناسبی آمده اند اینجا و چشم به راه دیدار جناب شیرافكن هستند.» روباه گفت «الان می رویم پیشوازشان.» و با گربة شیرافكن به راه افتاد. خرس از دور آن ها را دید و به گرگ گفت «دارند می آیند؛ ولی این جناب شیرافكن خیلی كوچولو موچولو است.» گرگ گفت «به هیكلش نگاه نكن. بگذار بیاید جلو ببینیم چه جور جانوری است.» طولی نكشید كه روباه و گربة شیرافكن سر رسیدند و همین كه چشم گربه به لاشة گاو افتاد, موهاش سیخ سیخی شد. خرهای كشید و پرید با پنجه و دندان پوست گاو را درید و از زور خوشی معو . . . معو كرد. خرس از دیدن این صحنه ترسید. فكر كرد گربه دارد می گوید كم است! كم است! و با خودش گفت «عجب جانوری! با این جثة ریزه میزه اش آن قدر پرخور است كه به لاشة گاوی كه شكم چهار پنج تا خرس گشنه را سیر می كند می گوید كم است, كم است.» گرگ هم از معو معو و صدای خره ترس ورش داشته بود, یواش یواش با پوزه اش برگ ها را كنار زد كه بتواندگربة شیرافكن را ببیند. گربه صدای خش خش را شنید. خیال كرد موشی رفته زیر برگ ها قایم شده و مثل برق پرید به پوزة گرگ پنجه كشید. گرگ از درد فریادی زد و پاگذاشت به فرار. گربه كه انتظار چنین چیزی را نداشت, از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبری كه خرس روی آن بود و تند تند رفت بالا. خرس خیال كرد گربة شیرافكن گرگ را از میدان به در كرده و حالا دارد از درخت بالا می آید كه حساب او را هم كف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالای درخت انداخت پایین و افتان وخیزان فرار كرد. روباه چند قدمی دوید دنبال آن ها؛ بعد ایستاد و فریاد زد «كجا فرار می كنید ترسوها؟ بایستید تا شیرافكن تكلیف تان را روشن كند.»
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 12 و 57 دقیقه و 20 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • چشمها را باز کردم ؛ از عمق تاریکی کابوس خوابم به محیط تاریکتر بیداری پرتاب شدم!

    هیچ حرکتی نکردم؛ وحشتی سراپای تن و روحم را به همان نازکای ملحفه‌ام پوشانده بود، اما سنگین! و فشاری که رویم تحمل می‌کردم احساس خفقان را برایم به آرامی تلقین می‌کرد.

    سعی کردم حرکتی هرچند محسوس به پاهای فلج شده از ترسم بدهم؛ شاید بعد از مدتها تلاش بیهوده تنها انگشتهای پاهایم بودند که حرکتی کردند!

    بیاد ندارم که چگونه روبروی میزتوالت نشسته بودم و کورمال کورمال با سرانگشتانم بدنبال آینه کوچک دستی‌ام می‌گشتم. یادم بود که آینه در یکی از کشوها بوده؛ اما هزاران گیره روی میز لمس می‌کردم و این یافتن آینه را برایم سخت تر می‌کرد، شروع کردم به بازکردن کشوها و با تأمل و ترس دستم را داخلشان چرخاندن ...

    وقتی آینه دستی را روی زمین و بغل دست صندلی‌ام یافتم، صدای آونگ ساعت، نمایانگر شروع روز بود اما آثاری از نور دیده نمی‌شد. آینه را روبروی صورتم گرفتم و در آن تاریکی محض، تنها ...گیسهایم بودند که می‌درخشیدند! با هر تکان سرم گرد نقره‌ای رنگ گیسهایم بروی شانه‌ها سرریز می‌شدند، و من هیچ چهره‌ای نداشتم؛ تنها تاریکی و سیاهی بود با گیسهایی نقره‌ای ...

    صدای آونگ ساعت دوباره صبح را آغاز کرد! در رختخوابم غلتی زده و از پهلویی به پهلوی دیگر شدم. سردم بود و بوی خنکی می‌آمد؛ هوا صورتی رنگ بود و روشنایی کدری داخل اتاق می‌تابید... یاد خواب دیشبم افتادم؛ و بی‌اختیار گیسهایم را نگاه کردم! سیاه بودند؛ مثل همیشه!

    دفترچه‌ام را از زیرتخت برداشتم و خواب شبهای پیش را نگاهی انداختم؛ گیسهایم از اول این ماه، هر هفته یکرنگ شده بودند؛ اول زرد، بعد قرمز، آبی، سبز... و حالا نقره‌ای!

    خودنویس نمی‌نوشت، چند بار تکانش دادم و لکه‌های فیروزه‌ای روی لحاف سفیدم پخش شدند.

    به این فکر می‌کردم که کاش گیسهایم صورتی می‌شدند!!!

    نوشتن خوابهایم را دوست داشتم و مدتها بود که اینکار را می‌کردم، مثل خاطرات روزانه‌ام، کاری که همیشه نیمه کاره رهایش کرده بودم. ولی نوشتن خوابها را هیچگاه ترک نکردم، یادم نیست اولین دفترچه‌ی خوابهایم را کجا گذاشته‌ام، شاید همه‌ی آنها در گنجه‌ای است که درش به سختی باز می‌شود و قفلش این چند ماهه خراب شد و شکست. هوس کرده بودم خوابهایم را بخوانم .

    غروب بود و کلیدساز کارش تمام شده با لبخند ملیحی منتظر دستمزدش بود! وقتی در گنجه را باز کردم تنها یک دفترچه روی قفسه‌های خاک خورده دیده می‌شد، دفترچه‌ای که به اندازه‌ی کف دستی بود و کلفتی چندانی نداشت. از تعجب خشکم زده بود، اینهمه تلاش و تقلا برای همین!!!

    کمی به ذهنم فشار آوردم؛ ولی بیاد نیاوردم که واقعاً همین یک دفترچه بوده یا قفسه پُر از دفترچه‌های قطور... و من سربنیستشان کرده‌ام؛ اما، بیادم نیامد. انگار همین بوده و در تخیل من تعدادش بیشتر و بیشتر می‌شده.

    وقتی خواستم بردارمش؛ زیر دفترچه لایه‌ای گرد به همان قطری که روی بقیه قفسه‌ها بود آنرا پوشانده و دفترچه بسیار سنگین‌تر از شکل ظاهرش بود.

    اتاق تاریک شده بود و لامپ سوخته یکماهی می‌شد که بجهت کم حوصلگی‌ام عوض نشده، و حالا برایم مشکل ایجاد می‌کرد! سعی کردم زیر باریکه نوری که از کوچه می‌تابید قرار بگیرم؛ اما، باریکه‌ای وجود نداشت و من تصور می‌کردم که روبروی خانه‌ام چراغ برق بلندی قرار دارد.

    پنجره‌ی کوچک دستشویی و حمام را باز کردم، وان را پُر کرده و آرام داخلش خزیدم. تنم کمی از داغی‌اش مور مور شد، ولی زود احساس لذت و فریب موجهای کوچکی که می‌ساختم آرامم کرد. دفترچه را باز کردم و صفحه‌ی اولش را نگاهی انداختم؛ صدای چکه‌ی همیشگی از توالت فرنگی به گوش می رسید. گیسهایم داخل آب شده و خیس خورده بودند!

    سرم را به لبه‌ی وان تکیه دادم و هنوز چشمانم روی صفحه اول خیره بود؛ عکس یک وان حمام پُر از کف که با خطوط عمیق مداد کشیده بودم و تصویر خودم را که داخلش خزیده، سر را لبه‌ی وان تکیه زده، در حالیکه دفترچه‌ای در دستانم بود، چکه‌های همیشگی توالت فرنگی با خطوط محوی کشیده شده و تصویر گیسهایم مثل سایه‌ای روی کاشی‌های کف افتاده بودند؛ سایه‌ای زرد...

    دفترچه را بستم و احساس کردم کرختی وَهم گونه‌ای از نوک انگشتان پاهایم و از زیر ناخن‌ها شروع به بالا آمدن می‌کند؛ سریع از وان بیرون آمدم و همـانطور که از تمام هـیکلم آب چـکه می‌کرد وارد اتاق شدم.

    روی تخت افتادم و زیر لحاف خزیدم، صفحه دوم دفترچه را باز کردم و همینطور نگاه زُل و بی‌حسم را به آن دوختم.

    با خطوط عمیقی تختخوابم را کشیده، و ملحفه‌ام با خطوطی محو، بالش پَرم از گیسهای خیسم، تر شده بود و چکه‌های آب از پاهایم که بیرون ملحفه بود روی پارکت می‌ریختند، صدای چکه‌ها در فضا می‌پیچید، و تصویرم با دفترچه‌ای در دستانش؛ مثل سایه‌ای قرمز رنگ روی سقف افتاده بود!

    هراس به آرامی از مرز زانوانم می‌گذشت و حرکتی که در وان حمام سعی در جلوگیری‌اش داشتم بی‌مقاومت پیش می‌آمد. از تخت بیرون پریدم و عریان روبروی آینه رفتم. صفحه سوم دفترچه را بازکردم...

    بغض در گلویم آنقدر آماس کرده که با خطوط عمیق مداد طراحی شده بود. چشمانم خیره به آینه بودند و دفترچه‌ای در آینه می‌دیدم که در دستانم تصویری محو گونه داشت؛ سایه‌ی آبی رنگ چشمانم روی سینه‌ها افتاده بودند!

    سربلند کردم و خودم را در آینه دیدم؛ دفترچه را بستم و حرکت وهم را که از زیر شکم عبور می‌کرد حس کردم.

    پشت پنجره رفته و صفحه چهارم دفترچه را باز کردم. دستانم می‌لرزیدند و تمام موهای تنم راست شده بود. پشتم می‌لرزید و بغضم آرام در گلو می‌جنبید؛ این تصویرها با خطوطی خشن و عمیق طراحی و لبانم محوگونه زمزمه‌وار کشیده شده بودند؛ تصویر سایه واری از فکرم روی تیر چراغ برق روبروی خانه افتاده و نورش را سبزرنگ کرده بود. وهم به وسط قلبم رسیده بود و آرام تپشهایش را کرخت می‌کرد.

    تا کمر از پنجره دولا شدم، صفحه پنجم را باز کردم؛ باد وحشی و گستاخانه به دستانم شلاق زد و دفترچه را پرواز داد؛ نقطۀ کوچکی روی سنگفرشهای کوچه به چشمم خورد، زیر پنجره بود!

    حرکت وهمی که در جانم بالا آمدنش را تجاوزگونه پذیرفته بودم سنگینم کرد؛ ...

    صفحه‌ی پنجم؛

    تصویر جسم عریان دختری که روی سنگفرشهای کوچه طاقباز افتاده بود؛ مایع لزجی با خطوط عمیق و خشن که در اطرافش پاشیده شده بود، هفت رنگ!!!

    تصویر محوی از لبخند روی لبهایش به دندان گزیده می‌شد، و سایه‌ی نقره‌ای از روح‌اش روی ابرهای صورتی آسمان با خطوطی ملایم و یکنواخت کشیده شده بود!....

    باد قفل را شکست، و دربها را بهم کوفت.

    گرد قفسه‌های گنجه را روبید، پرهای بالش به پرواز درآمدند.

    باد، گرد نقره‌ای را از روی گیسهای دختر داخل آینه پاشید. صفحات دفترچه زیر باران شسته و سفید شده بودند... !!!

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 12 و 55 دقیقه و 39 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  •  

                        یكی بود؛ یكی نبود. در روزگار قدیم پادشاهی بود كه اجاقش كور بود و هر قدر نذر و نیاز كرده بود صاحب فرزند نشده بود.

    روزی از روزها, پادشاه در آینه نگاه كرد ودید ریشش سفید شده. از غصه آه كشید و آینه را محكم زد زمین. در این موقع درویشی آمد تو. گفت «قبلة عالم به سلامت! چرا افسرده حالی؟»

    پادشاه گفت «ای درویش! چرا افسرده حال نباشم. ریشم سفید شده, ولی هنوز صاحب فرزند نشده ام

    درویش سیبی از پر شالش درآورد داد به پادشاه و گفت «نصف این را خودت بخور و نصف دیگرش را بده زنت بخورد. نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد زنت پسری به دنیا می آورد كه باید شش ماه در بغل نگهش دارید و او را زمین نگذارید وگرنه رویش را دیگر نمی بینید

    پادشاه گفت «بگذار من صاحب فرزند بشوم, شش ماه كه سهل است شش سال تمام نمی گذارم پایش به زمین برسد

    پادشاه به حرف درویش عمل كرد و پس از مدتی كه درویش گفته بود, زن پادشاه پسری به دنیا آورد و اسمش را حسن یوسف گذاشتند.

    پادشاه دایه ای گرفت. بچه را به دستش سپرد و سفارش كرد مثل تخم چشم از بجه مواظبت كند و هیچ وقت او را زمین نگذارد.

    پسر پادشاه دو ماهه كه شد براش ختنه سوران گرفتند. سراسر شهر را چراغان كردند و مردم مشغول شدند به رقص و پایكوبی و بزن و بشكن.

    در میان هیاهوی جشن و شادی دایه تنگش گرفت و هر چه به این و آن گفت بچه را یك كم نگه دارند تا او دستی به آب برساند, هیچ كس به حرفش گوش نداد.

    دایه وقتی دید گوش هیچكی بدهكار حرف ها نیست, رفت گوشه ای؛ این ور نگاه كرد؛ آن ور نگاه كرد؛ دید كسی حواسش به او نیست. با خودش گفت «مگر چه طور می شود! بچه را می گذارم همین جا و زود می روم و بر می گردم

    و بچه را به زمین گذاشت. تند رفت جایی و برگشت دید جا تر است و از بچه خبری نیست.

    دایه دو دستی كوفت تو سر خودش و زد زیر گریه. وقتی همه فهمیدند چه اتفاقی افتاده مثل مور و ملخ ریختند رو سرش و تا می خورد كتكش زدند و جشن تبدیل شد به عزا.

    پادشاه ماتم گرفت. لباس سیاه پوشید و داد در و دیوار شهر را پارچة سیاه كشیدند.

    در یك شهر دیگر پادشاهی بود و این پادشاه دختری داشت كه هر روز می نشست كنار پنجره؛ برای چهل تا پرنده اش دانه می پاشید و سرگرم تماشای پرنده ها می شد.

    یك روز كه دختر نشسته بود و دانه ورچیدن پرنده هاش را تماشا می كرد دید یك پرندة آبی خیلی قشنگ هم بین آن هاست و یك دل نه صد دل عاشق پرندة آبی شد. خواست یك مشت دانه براش بریزد كه النگوش لیز خورد و افتاد. پرندة آبی النگو را گرفت به نوكش و پر زد به آسمان و از چشم دختر كه با حسرت به او نگاه می كرد دور شد.

    دختر از غصه بیمار شد و افتاد به بستر. پادشاه همة طبیب های شهر را جمع كرد؛ اما هیچ كدام نتوانستند دختر را درمان كنند. آخر یكی به پادشاه گفت «دستور بده حمامی بسازند و از مردمی كه می آیند حمام بخواه به جای پول حمام قصه بگویند تا دخترت سرگرم شود و غم و غصه یادش برود.

    پادشاه دید بد فكری نیست و داد حمامی ساختند و گفت جارچی ها هم جا جار زدند كه هر كس دلش می خواهد به این حمام بیاید و به جای پول حمام برای دختر پادشاه قصه بگوید.

    پیرزنی صدای جارچی ها را شنید و به پسرش گفت «آهای كچل! می بینی كه چند ماه است به حمام نرفته ام و چیزی نمانده كه بوی گند بگیرم. پاشو برو مثل بچه های مردم قصه ای, چیزی یادبگیر و بیا به من بگو تا بروم حمام

    كچل گفت «ننه! الان خیلی گرسنه ام. اول یك كم نان بده بخورم

    پیرزن گفت «تا نروی قصه یاد نگیری از نان خبری نیست

    كچل با شكم گرسنه و دل پرغصه رفت بیرون پای دیواری نشست و زانوی غم بغل گرفت. طولی نكشید كه دید قطار شتری با بار طلا دارد می آید. كچل جستی زد و سوار یكی از شتر ها شد. شترها رفتند و رفتند تا به در باغی رسیدند. در باغ خود به خود باز شد. شترها رفتند تو، بارهاشان را خالی كردند و برگشتند.

    كچل به قصری كه در باغ بود رفت و وارد اتاقی شد. دید هر جور خوراكی كه فكرش را بكنید آنجا هست. زود خودش را سیر كرد و رفت گوشه ای پنهان شد.

    كمی كه گذشت دید چهل و یك پرنده كه پر یكی از آنها آبی بود, بال زنان از راه رسیدند. چهل پرنده, پیرهن پر را از تن خود درآوردند و شدند چهل دختر زیبا و پریدند تو استخر قصر و شروع كردند به شنا. پرندة آبی هم پیرهن پرش را درآورد و شد یك پسر بلند بالا و خوش سیما و به اتاقی رفت كه كچل خودش را در آنجا پنهان كرده بود. النگویی از جیبش درآورد. گذاشت كنار جانمازش و شروع كرد به نماز خواندن. نمازش كه تمام شد دست هاش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت «خدایا! صاحب این النگو را به من برسان

    بعد النگو را برداشت گذاشت تو جیبش و پیرهنش را پوشید. دخترها هم از استخر درآمدند. پیرهن پرشان را به تن كردند و پرندة آبی را ورداشتند و پر كشیدند به آسمان.

    كچل برگشت خانه و به مادرش گفت «ننه! قصه ای یاد گرفتم. تو برو با خیال راحت حمام كن و بگو پسرم می آید قصه را می گوید

    پیرزن خوشحال شد. رفت حمام و خوب خودش را شست.

    كنیزهای دختر پادشاه به پیرزن گفتند «حالا بیا قصه ات را تعریف كن

    پیرزن گفت «الان پسرم می آید و براتان تعریف می كند

    و كچل را صدا زد.

    كچل آمد شروع كرد به نقل آنچه دیده بود. گفت و گفت و همین كه رسید به آنجا كه پرندة آبی در میان چهل پرنده بود, دختر پادشاه غش كرد و افتاد زمین.

    كنیزها گفتند «به دختر پادشاه چی گفتی كه غش كرد؟»

    و كچل را تا می خورد زدند و بیرونش كردند. بعد به صورت دختر گلاب پاشیدند و شانه هاش را مالیدند تا حالش جا آمد. دختر همین كه چشم باز كرد به دور و برش نظر انداخت و گفت «كچل كجا رفت؟»

    گفتند «خیالتان راحت باشد. كتكش زدیم و انداختیمش بیرون

    دختر پادشاه گفت «بروید زود پیداش كنید و بیاوریدش اینجا

    كنیزها رفتند, كچل را پیدا كردند و آوردند.

    دختر به كچل گفت «بگو ببینم بعد چه شد.

    كچل گفت «دیگر نمی گویم. می ترسم باز غش كنی و این ها بریزند سرم و بزنند پاك خرد و خمیرم كنند

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 12 و 48 دقیقه و 12 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  • برو بقیه اش رو بخون   [ بنویس ]

  • .
    اسكله در مه فرو رفته بود . ولگرد شیشه شراب به بغل، ساندویچش را گاز می‌زد. سرد بود. الوارهای كشتی شكستة‌ی طوفان دیشب به هم می‌خوردند، دریا هنوز بعد از چهار روز حالتهای هیستریكش تمام نشده بود. دستش را داخل جیب فرو و اسكناسهای نمور را با انگشتانش لمس كرد. درست بیاد نداشت كه این سرما، مه، كافه... و تمام اتفاقات شبهای طوفانی متعلق به چه زمانی بوده! شاید وقتی میان ولگرد شدن و بازیافتن بسیاری از گمشده‌هایش در لابلای آشغالهای متعفن خیابانها بود... شیشه را سركشید و پاكتی سیگار از جیبش بیرون آورد. آنرا بوسید و بینی‌اش را سر پاكت گرفت، با تمام وجود عطر داخل پاكت را در ریه فرو داد... لبخند می‌زد!!! «ای كثافت؛ توی زندگی واقعیت هیچوقت چیزی رو برای خودت دست و پا نكردی، باید از همون اول ولگرد بدنیا می‌اومدی!!!» دوباره نوشید، به سلامتی ولگرد بودنش نوشید و... ساعت جیبی‌اش را درآورد و نگاهی انداخت. تكانش داد، كمی فكر كرد و بی‌درنگ دو ساعت جلوتر كشید؛ یك نیمه شب بود. ساعت را در جیب فرو كرد و با جرعه‌ای دیگر از شراب بغض‌اش را بلعید. پیچ رادیواش را باز كرد، روی كارتونها دراز كشید و پتوی وصله شده‌اش را دور خود پیچید؛ چشمانش با صدای موزیك سنگین شده بودند... گرمای شومینه‌ای را در جیبهایش حس می‌كرد. دستانش را در جیب فرو و اسكناسها را لمس كرد. خواب تمام اندامش را شل كرده بود، اما... صدای موزیك قطع شده بود و گوینده اسكله را در هوای یكشب توصیف می‌كرد؛ مثل همین حالا، سرد و مه آلود بوده و ازدحامی دورتادور ولگردی كه دستانش قطعه قطعه شده، آن شب را فرسنگها از امشب دور می‌كرد. پیچ رادیو را بست و با هالة نوری كه در مه با چرخش فانوس دریایی دور و ناپیدا می‌شد چشم می‌دواند... صبح شده و هنوز ولـگرد بیدار بود، تنـش از رطوبت زمین كرخت شده و چشـمانش به پیـچ رادیو بود. دلش می‌خواست پیچ را باز كرده و با صدای موزیك می‌خوابید، ولی می‌ترسید بجای موزیك صدای گوینده را بشنود و... تا ابد بیدار بماند!!!
    2.
    بی هدف پرسه می‌زد؛ و با سكه‌های ته جیبش بازی می‌كرد. صدای وزوز مانندی از سوی كافه می‌آمد. بیاد آخرین باری افتاد كه تنش واقعاً گرم شده بود، غذای درست و حسابیِ داغ از حلقش عبور كرده و دوش آب گرم گرفته بود... آخرین باری كه به معنای واقعی كلمه... زنده بود... ولگرد نبود...! می‌دانست كه با این سكه‌ها برای آخرین بار چیزی را نمی‌توانست تغییر دهد؛ برایش اثبات شده بود كه از درون پاشیده و هیچ نقطة اتكائی در شخصیتش نیست تا با آن به دنبال تغییر دادن شرایط حركت كند. باید با درك و باورحقیقت زندگی؛ دیگر دست و پا نمی زد، چراكه تا گلوگاه فرو رفتن جایی برای نجات باقی نمی‌گذاشت. می‌اندیشید كه اگر او زودتر پیش قدم می‌شد... پیچ رادیو را باز كرد و دوباره با چشمانش تمام اطراف را می‌درید. صدای گوینده را واضح نمی‌شنید، از گرسنگی تمام تنش می‌لرزید، و سوز سرما را سوزش معده‌اش به تمسخر می‌گرفت. وقتی گوینده از یكشب در مركز شهر می‌گفت صدای رادیو را بلندتر كرد... خرخرة‌ی پاره شده پیرزنی ولگرد... از نرده‌های اسـكله دولا شد و شروع كرد به عُـق زدن، با معـدة‌ی خالی فقط اسـید تلخ مزه‌ای دهانش را به گند می‌كشید. رادیو را خاموش كرد و با نفرت تمام انگشت روی ضامن چاقو گذاشت! گوشه ای چمباتمه زده بود و با فاصله‌ای دور از كافه بوی غذاها، دود و تعفن را با هر باز و بسته شدن درب فرو می‌داد تا لذت سیر شدن شكم را درك كند. ولگرد دیگری از كافه بیرون آمد؛ مست و تلوتلوخوران سیگاری آتش زد و به نرده‌های اسكله نزدیك شد.

     

    ساعتش را از جیب درآورد و... دوساعت جلوكشید، یك نیمه شب بود. با دیدن ساعت جیبی از جا پرید. پیچ رادیو را بست. بسرعت نزدیك ولگرد شد و درست پشت سرش ایستاد. ضامن چاقو را نوازش كرد... به تكه‌تكه دستهای ولگرد نگاه كرد؛ سیگار را از لای انگشت خونالودش برداشت، عُق می زد؛ دست كرد داخل جیبهای ولگرد. پولها را شمرد و باقی‌اش را روی دستها ریخت. ساعت جیبی را برداشت و با غرور حس كرد چقدر شبیه هم شده اند... لبخند زد... عُق زد... دوید... در مه ناپدید شد...!
    3.
    درست بیاد نداشت كه كجا همدیگر را دیده اند؛ شاید در اسكله با بوی غذا خود را سیر می‌كردند، یا روبروی روسپی خانه ته جیبهایشان را می‌جستند، شاید در سالنهای مترو به گرما پناه برده، یا شاید ته سیگارها را جمع می‌كردند كه با هم آشنا شدند... بلاخره از جایی این آشنایی شروع شده بود. پیچ رادیواش را باز كرد و گفت: «تنها چیزی كه متعلق به ولگردیم نیست همین قارقاركِه، عاشقش بودم كه نگهش داشتم
    ـ «ا‌َه، خفش كن... تو بدرد همون زندگی می‌خوری
    ـ «نه!!... اینطور نیست، من ولگردی رو ترجیح می‌دم.» ساعتش را از جیب درآورد و گفت: «آخه حرومزاده، منی كه توی آشغالها بدنیا اومدم اینقدر به این نكبتِ ولگردی نمی‌نازم كه تو می‌نازی
    ـ «تو نمی‌تونی حرف منو بفهمی... وقتی از داشته‌هات دست می‌كشی...»
    ـ «اَه، لعــنت، خفه شو دیگه!!!، اینهمه داشتی و عاشق گُه شدی؟! تو واقعاً جات توی دیوونه خونه بوده؛ نه ولگردی توی خیابونا
    ـ «تو اینطور فكر كن، برای من چیز دیگه‌ای مهمه
    ـ «حتماً این مهمه كه قاتی ولگردها بشی و بگی كه هفت سال پیش ولگرد شدی!؟ بگی كه آدمه چیز فهمی بودی، از اونایی كه حتی از ماتحتشون هم روشنفكری میاد بیرون. هان...! تُــف به ذاتت، آخه فكر كردی كه چی؟ ولگردی كه همش همین نیست... ای كاش تو جای من توی آشغالا پس می‌افتادی...»
    ـ «هـــی؛ تو چرا اینقدر عصبی هستی!؟ باور كن نمی‌خوام خودمو به رُخ بكشم، تو اولین كسی هستی كه اینارو بهش گفتم. من توی این هفت سال با هیشكی رفیق نشده بودم
    ـ «... خُب كه چی؟ منت گذاشتی به سر من! تو از یه ضعیفه هم بدتری، حالمو بهم می‌زنی
    ـ «منظورت چیه ؟!؟ ‌‌»
    ـ «هیچی بابا، ولش. فكر می‌كنی دلشو داشته باشی كمی پول و پله بزنیم به جیب؟» چشمانش برق می‌زد. احساس كرد بعد از هفت سال می‌تواند ولگردی را با یك آدم تمام عیار تجربه كند و حتی كاستی هایی كه در این مدت عذابش داده اند را كمی رفع كند . بی درنگ گفت: «هر چی باشه من هستم؛ هــر چــی.» لبخند كجی گوشة‌ی لب ولگرد را بالا بُرد.
    - «
    تو نمی‌خواد زیاد توی زحمت بیافتی رفیق، چاقو داری؟
    ـ «آره، ببین!... عالیه »
    ـ «خوبه. پیرزنی رو می‌شناسم كه باید حسابی الان پس انداز داشته باشه، یك كمی تفریح می‌كنیم و بعد می‌ریم دلی از عزا درمی‌یاریم...شـــراب،غــــذا،... وای... پســـر، حتی می‌تونیم یه سر بریم سراغ خانوم خوشگله! نظرت چیه رفیق؟! »
    ـ «حـــرف نداره...» به مركز شهر رسیده بودند. پیرزن مثل همیشه داخل كوچه‌ای تاریك و تنگ لای آشغالها مشغول جستجو بود. ولگردها نزدیكش شدند. ساعتش را از جیب بیرون كشید؛ دو ساعت جلوتر... یك نیمه شب بود! به رفیقش گفت كه لحظه‌ای بایستاد. نزدیك پیرزن شد و شروع كرد به حرف زدن. دقایقی بعد رفیقش را صدا زد و چاقو را خواست. با نوازشی روی ضامن، لبه تیز چاقو روی خرخره پیرزن بود. به ولگرد اشاره كرد و چاقو را به او سپرد؛ و دقیقاً با آگاهی تمام جاهایی را تفتیـش می‌كرد كه اسكناسها بیرون می‌آمدند. پیرزن زیر لب غُر می‌زد و لعنت می‌فرستاد.

     

    ولگرد شروع كرد به خندیدن. دست روی دست رفیقش گذاشت؛ خون روی صورتش پاشید و در برابر حیرت رفیقش گفت: «مادری مثل اون باید ریق رحمت رو سر می‌كشید، دیگه بسش بود... یالا، یالا فرار كن، از ته كوچه صدا می‌یاد...؛ بعداً می‌بینمت و اگه شد سهمت رو می‌دم، اگر نه؛.... سایه‌اش در انتهای كوچه می‌خندید و فریاد می‌زد: «تو احـمق‌تر از اونی هستی كه بخوای ولگردی رو واقعاً تجربه كنی... پس سهمت همون خونِ روی چاقوت می‌شه...»

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 22 و 02 دقیقه و 38 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • تقدیم به سید محمد حسن ربیعی که همیشه قاصدک.....

     

    سیاه بود. سیاه سیاه. هیچی دیده نمی‌شد.

     

    از وقتی که اینجا رو حس کرده و پا توی دنیا گذاشته بودند؛ همه چیز براشون سیاه بود. پدر، مادر و حتی.....

     

    توی شهر همه کور بودن، چراشو نمی‌دونم، اما اون چیزی که واقعیت داشت این بود که تو شهر کورها همه چیز سیاه بود، سیاه.

     

    الا یه نفر .. قاصدک ...اون ادعا می‌کرد سیاه نیست.

     

    پس چه رنگیه؟

    خودش که می‌گفت سفید...خودش هم بود که اول از همه ولوله دیدن رو تو دل مردم به پا کرد. آخه فقط اون بود که می‌تونست همه جا رو ببینه.

     

    قاصدک شهر یه دوست صمیمی هم داشت. یه دوست از میون همین مردم کور.

     

    شاید باورتون نشه.... یه دختر کوچولو.

     

    آره! یه دختر کوچولو که خیلی هم زیبا بود. حیف که هیچکس نمی‌دید.

     

    ابروهای کشیده و بهم پیوسته، لبهای کوچیکی که خنده از رو اون محو نمی‌شد و چشمهای سیاه و معصومی که همیشه یه غم بزرگ تو اون موج می‌زد.

     

    اونا مدتها بود که با هم دوست بودند. شاید خیلی بیشتر از دوستی، اونا کسی رو غیر از همدیگه نداشتن، ساعتها کنار هم می‌نشستن و قاصدک از رنگها و گلها و زیبایی‌های دنیا برای دختر کوچولو حرف می‌زد. دختر کوچولو هم واسه بقیه تعریف می‌کرد. حرفها دهن به دهن می‌چرخید...

     

    همین حرفها هم بود که آخر کار خودش رو کرد. آنقدر از دنیا و زیباییاش تعریف کرد تا دل همه به ولوله افتاد.

     

    حالا همه می‌خواستند ببینن، رنگها رو حس کنن، گلها رو ببینن،

    حالا همه عاشق شده بودن، عاشق دیدن.

     

    قاصدک گفت بود که فقط یه نفره که می‌تونه کاری کنه که اونا ببینن.

     

    یه غریبه که فقط قاصدک می‌شناختش.

     

    گفته بود که اگه اون بیاد همه می‌تونن ببینن، همه چیز و همه جا رو، فقط باید اون بخواد و به اینجا بیاد.

     

    اون کیه؟

    چه جوری باید سراغش رفت؟ جاش کجاست؟ کسی نمی‌د‌ونست.

     

    باید یه فکری می‌کردند. باید کسی به دنبالش می‌رفت.

     

    فکر کنم اگه قاص...

    - قاصدک! آره قاصدک! چه کسی بهتر از قاصدک.

    - اصلا مگه خودش نبود که حرف از دیدن زد. حالا هم بره و اونو با خودش به شهر بیاره. ما که هیچکدوم نمی‌تونیم ببینیم، جاشم نمی‌دونیم، تازه بدونیم هم از کجا معلوم حرف ما رو گوش کنه،......

     

    خلاصه با توافق همه!! قرار شد قاصدک بره.

     

    وحالا چاره‌ای نداریم جز رسیدن به قسمت تکراری خیلی از قصه‌ها.

     

    جدایی. موقع جدایی رسیده بود. یه جدایی مثل همه جداییها. جدایی دختر کوچولو از قاصدک.

     

    هیچ چاره‌ای نیست. این (( خواست همه‌اس)) و قاصدک هم با میل خودش حاضر شده بره. نه بخاطر بقیه .

     

    فقط به خاطر دختر کوچولو.

     

    اما اون چیزی که مهمه اینه که هیچکس نپرسید: دختر کوچولو چه گناهی کرده.

     

    درسته که اونم دوست داره ببینه، اما چه جوری از قاصدک جدا بشه.

     

    آروم آروم اومد و رو گونه دختر کوچولو نشست. لپش گل انداخت. برقی تو چشمهای سیاهش درخشید. با تموم وجود حسش میکرد. یه چیزی توی دلش......

    ..............................................................................................

    ......بال بال میزد. میخواست خودشو زودتر برسونه. بخاطر عشقش به دختر کوچولو و بخاطر قولی که داده‌بود.

     

    قبول کنین که حق داشت بی تاب باشه. باید زودتر کارشو انجام می‌داد. بایدزودتر پیداش می‌کرد. درست نمی‌دونست کجاست، یه چیزایی شنیده بود، خیلی وقت پیشها، اما دنبالش نرفته بود؛ آخه کاری نداشت که دنبالش بره. اون که همه جا رو می‌دید.

     

    همینطور که خودش رو به نسیم سپرده بود و جلو می‌رفت، یه دفعه باد جلوش رو گرفت.

    -کجا می‌ری؟

     

    - تو سراغی از غریبه داری؟

     

    -چرا. تو باید از اینجا راهت رو انتخاب کنی؟ یا با من بیای تا تو رو پیش اون ببرم و اگه بیای دیگه نمی‌تونی برگردی، یا همین حالا از همون راهی که اومدی برگردی.

    -اما دختر کوچولو، من فقط میخوام ازش دعوت کنم تا با من به شهر بیاد.

    - نمیشه.

    - چرا نمیشه؟ تو منو ببر من خودم ازش خواهش میکنم.

    - گفتم که نمیشه اگه بیای دیگه نمی‌تونی برگردی. تازه به من گفتن که فقط اگه خواستی تو رو ببرم. بقیه چیزاش به من مربوط نیست. گفتم که بدونی اگه بیای دیگه راه برگشتی نیست.

     

    خب بذار بره..

    -نمیشه، تازه من بذارم بره، بارون چی؟ اون که اصلا نمی‌ذاره رد بشه. باید همین جا تصمیمش رو بگیره.

    -اما من باید پیغام دختر کوچولو و مردم رو برسونم...... من که خودم با اون کاری ندارم.

    - خب برگرد و بگو نتونستم پیغامتون رو برسونم.

    - چی؟ بگم نتونستم. به دختر کوچولو بگم نتونستم بیارمش؟ نه محاله؟ من قاصدکم و باید خبر ببرم، مردم راجع به قاصدکی که خبر نیاورده چی میگن .....

     

    یه دفعه بارون هم از راه رسید و یه کمی خیسش کرد و بعد هم با ناز گفت:

    - زود باش تصمیمتو بگیر. اگه نمیخوای می‌تونی برگردی......

    - نه!......

    ...........................................................................................................................

    -......نه! قاصدک دروغگو نیست. اون حتما میاد. می‌دونم .

     

    خیلی وقته منتظره، منم هرچی بهش می‌گم گوش نمی‌کنه!!

    - نکنه اتفاقی افتاده. خودش گفت زود بر می‌گرده...... آره میاد من مطمئنم ... مطمئنم.

     

    دیگه نا نداشت. خیلی خسته بود. احساس دلتنگی می‌کرد. انگار دلش از توی سینه کوچولوش داشت کنده می‌شد.

     

    نسیمی به صورتش خورد. وای.....

    - این همون نسیمه که قاصدک رو برده. اما چرا تنهاست.

     

    دیدی گفتم!!

    - پس قاصدک هم رفت مثل همه قصه‌ها.

    .....نه نه نه !

     

    شروع کرد به صدا کردنش.

    - قاصدک .... قاصدک .....نخیر نیومده.آخه چرا با من؟ حالا من به بقیه چی بگم. به خودم چی باید بگم ...

     

    یه دفعه احساس کرد یه چیزی روی گونه‌اش نشسته. به صورتش دست کشید. خدای من! یکی از پرهای قاصدکه. فقط یکی از پرهاش. نشسته بود رو گونه دختر کوچولو. صورتشو بوسید، به لطافت همون عشقی که دختر کوچولو به دیدن داشت.

     

    چیزی توی دلش بهم پیچید. همون برق از جلوی چشماش رد شد.

    نه یکبار ، نه دوبار .........

     

    دلش ضعف می‌رفت. برق تموم چشمشو گرفت ..... دلش داشت از شدت هیجان می‌ترکید. ..... می‌خواست فریاد بکشه...

     

    کشید! از ته دل فریاد کشید و رو زمین افتاد. دلش.... سینه‌اش شکافت و پرتوهای بیکرانی از سینه‌اش بیرون جهید.

     

    نور همه‌جا رو فراگرفت.

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 42 دقیقه و 09 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]