تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

روزی, روزگاری گنجشكی در چلة زمستان از لانه بیرون آمد كه دانه پیدا كند. كمی كه از لانه دور شد, دید تا چشم كار می كند بر بیابان از برف سفید شده و هر جا هم آب بوده یخ بسته.

گنجشك رفت نشست رو یك تكه یخ. این ور و آن ور نگاه كرد بلكه چیزی گیر بیاورد. اما هر چه چشم انداخت چیزی پیدا نكرد.

گنجشك كه سردش شده بود و پاهاش حسابی یخ كرده بود به یخ گفت «ای یخ! تو چرا این قدر زور داری؟»

یخ با تعجب گفت «من زور دارم؟ اگر من زور داشتم حال و روزم بهتر از این بود و خورشید آبم نمی كرد.»

گنجشك رفت دم آفتاب نشست. رو كرد به خورشید. گفت «ای خورشید! چرا تو این قدر زور داری؟»

خورشید گفت «تو چقدر ساده ای. اگر من زور داشتم یك تكه ابر جلوم را نمی گرفت.»

گنجشك رفت سراغ ابر. گفت «ای ابر! چرا تو این قدر زور داری؟»

ابر گفت «خدا پدرت را بیامرزد. اگر من زور داشتم باد من را به این طرف و آن طرف نمی برد و می گذاشت برای خودم یك جا آرام بگیرم.»

گنجشك رفت پیش باد. گفت «ای باد! بگو بدانم چرا تو این قدر زور داری؟»

باد گفت «برو بابا تو هم دلت خوش است. اگر من زور داشتم كوه جلوم را نمی گرفت.»

گنجشك رفت رو كوه نشستت و گفت «ای كوه! چرا تو این قدر زور درای؟»

كوه گفت «عجب حرفی می زنی! اگر من زور داشتم علف رو سرم سبز نمی شد.»

گنجشك به علف گفت «ای علف! تو چرا این قدر زور داری؟»

علف گفت «زورم كجا بود! اگر من زور داشتم بزی من را نمی خورد.»

گنجشك پرید رفت پیش بزی. گفت «ای بزی! چرا تو این قدر زور داری؟»

بزی گفت «به حق چیزهای نشنفته! اگر من زور داشتم قصاب گوش تا گوش سرم را نمی برید.»

گنجشك رفت سر وقت قصاب. گفت «ای قصاب! چرا تو این قدر زور داری؟»

قصاب گفت «ای بابا! اگر من زور داشتم موش تو خانه ام لانه نمی كرد و این همه دردسر برایم درست نمی كرد.»

گنجشك رفت پیش موش. گفت «ای موش! چرا تو این قدر زور داری؟»

موش گفت «كی این حرف را زده؟ اگر من زور داشتم گربه من را یك لقمة چپش نمی كرد.»

گنجشك كه دیگر خسته شده بود رفت سراغ گربه و گفت «ای گربه! از بس كه این ور و آن ور رفتم و از این و آن پرسیدم ذله شدم. تو را به خدا به من بگو تو چرا این قدر زور داری؟»

گربه كه دید گنجشك راست راستی كلافه شده دلش سوخت و همان طور كه دور و برش را می پایید و مواظب بود سگ همسایه پیداش نشود, گفت «زور دارم و زور بچه؛ سالی میزام هفت بچه؛ یكیش آرام جانم؛ یكیش سر و روانم؛ یكیش كفتر پرانم؛ یكیش بی تو نمانم؛ زنی می خوام زنانه؛ پوستین كنه انبانه؛ گذارد كنج خانه؛ پر كند دانه دانه؛ از گندم و شاهدانه . . . »




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 19 و 01 دقیقه و 49 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

یكی داشت؛ یكی نداشت. پیرزنی سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.

روزی از روزها از تنهایی حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتی دختر كوچكترم را فرستاده ام خانة بخت, خانه ام خیلی سوت و كور شده, خوب است بروم سری بزنم به او و آب و هوایی عوض كنم.»

پیرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانة دختر تازه عروسش كه بیرون شهر, بالای تپه ای قرار داشت.

چشمتان روز بد نبیند! از دروازة شهر كه پا گذاشت بیرون گرگ گرسنه ای جلوش سبز شد. پیرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالایی كرد.

گرگ گفت «ای پیرزن! كجا می روی؟»

پیرزن گفت «می روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

گرگ گفت «بی خود به خودت زحمت نده. چون من همین حالا یك لقمه ات می كنم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پوست و استخوان كه سیرت نمی كند؛ بگذار برم خانة دخترم؛ چند روزی خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بیارد و حسابی چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»

گرگ گفت «بسیار خوب! اما یادت باشد من از اینجا جم نمی خورم تا تو برگردی.»

پیرزن گفت «خیالت تخت باشد. زود برمی گردم.»

و راه افتاد.

چند قدم كه رفت پلنگی, مثل اجل معلق پرید جلوش و پرسید «كجا می روی پیرزن؟»

پیرزن از ترس جانش تعظیم كرد و گفت «می روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خیلی گرسنه ام و همین حالا باید تو را بخورم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پیرزن كجای شكمت را پر می كند؟ بگذار برم خانة دخترم, چند روزی خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابی چاق وچله بشوم, آن وقت برمی گردم اینجا, من را بخور.»

پلنگ گفت «بدفكری نیست. تا تو برگردی, من دندان رو جگر می گذارم و همین دور و بر می پلكم.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به انتظارت نمی گذارم؛ زود برمی گردم.»

و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانة دخترش نرسیده بود كه شیری غرش كنان جلوش را گرفت. پیرزن از ترس سر جاش خشكش زد و اته پته كنان سلام كرد و جلو شیر افتاد به خاك.

شیر گفت «كجا داری می روی پیرزن؟»

پیرزن گفت «دارم می روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

شیر گفت «نه. نمی گذارم؛ چون شكم من از گشنگی افتاده به غار و غور و همین حالا تو را می خورم.»

پیرزن گفت «ای شیر! تو سلطان جنگلی؛ دل و جگر گاو نر ران گورخر هم شكمت را سیر نمی كند؛ تا چه رسد به من پیرزن كه یك چنگ پوست و استخوان بیشتر نیستم؛ صبر كن برم خانة دخترم, چند روزی خوب بخورم و بخوابم, حسابی چاق و چله بشوم و برگردم.

آن وقت من را بخور.»

شیر گفت «برو! اما زیاد معطل نكن كه خیلی گشنه ام.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به راهت نمی گذارم.»

و راهش را گرفت رفت تا به خانة دخترش رسید.

دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پیرزن را بالای سفره نشاندند و پلو و خورش و میوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.

پیرزن سه چهار روز خورد و خوابید. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو یك كدو تنبل بزرگ برای من بیار.»

دختر رفت كدوی بزرگی آورد.

پیرزن گفت «در جمع و جوری برای كدو بساز و توی كدو را خوب خالی كن.»

دختر پرسید «برای چه این كار را بكنم؟»

پیرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پیش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتی خواستم برم, می روم توی كدو؟ تو هم ببرم بیرون هلم بده و قلم بده.»

دختر توی كدو را خوب خالی كرد. پیرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بیرون و از سرازیری جاده قلش داد پایین.

كدو قلقله زن قل خورد تا رسید نزدیك شیر.

شیر تا دید كدو دارد می آید, پرید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

شیر گفت «خیلی خوب.»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك پلنگ.

پلنگ تا دید كدو دارد می آید, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

پلنگ هم گفت «خیلی خوب!»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك گرگ.

گرگ تا دید كدو دارد می آید, دوید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

گرگ صدای پیرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه می گذاری؟ تو همان پیرزنی هستی كه قرار بود بخورمت. حالا رفته ای توی كدو.»

گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همین كه از این ور كدو رفت تو, پیرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بیرون. دوید توی خانه اش و در را پشت سرش بست.




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 13 و 19 دقیقه و 48 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

 یكی داشت؛ یكی نداشت. پادشاهی سه پسر داشت. دوتاش كور بود و یكیش اصلاً چشم نداشت. پسرها رفتند پیش پادشاه؛ تعظیم كردند و گفتند «ای پدر! دلمان خیلی گرفته. اجازه بده چند روزی بریم شكار و حال و هوایی عوض كنیم.»

پادشاه اجازه داد. پسرها رفتند پیش میرآخور. گفتند «سه تا اسب خوب و برو بده ما بریم شكار.»

میرآخور گفت «بروید تو اصطبل و هر اسبی كه خواستید ببرید.»

رفتند دیدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست. دوتاش چلاق بود و یكیش اصلاً پا نداشت. اسب ها را آوردند بیرون و رفتند به میرشكار گفتند «سه تا تفنگ خوب بده ما بریم شكار.»

میرشكار گفت «بروید تو اسلحه خانه و هر تفنگی كه می خواهید بردارید.»

پسرها رفتند دیدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست. دوتاش شكسته بود و یكیش قنداق نداشت. آن ها را ورداشتند؛ سوار اسب هاشان شدند و از دروازه ای كه در نداشت رفتند به بیابانی كه راه نداشت. از كوهی گذشتند كه گردنه نداشت و به كاروانسرایی رسیدند كه دیوار نداشت. تو كاروانسرا سه تا دیگ بود. دوتاش شكسته بود و سومی اصلاً ته نداشت.

همین جور كه می رفتند سه تا تیر و كمان پیدا كردند. دوتاش شكسته بود و یكیش اصلاً زه نداشت. رسیدند به سه تا آهو و با همان تیر و كمان ها آن ها را زدند. وقتی رفتند بالای سرشان, دوتاش مرده بود و یكیش اصلاً جان نداشت. آهو ها را بردند تو همان كاروانسرایی كه دیوار نداشت. پوستشان را كندند و آن ها را گذاشتند تو همان دیگ هایی كه دوتاش شكسته بود و یكیش ته نداشت. زیرشان را آتش كردند؛ استخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت.

تشنه كه شدند, گشتند دنبال آب. سه تا نهر پیدا كردند. دوتاش خشك بود؛ یكیش اصلاً آب نداشت. از زور تشنگی پوز گذاشتند به نهری كه نم داشت و بنا كردند به مكیدن. دوتاشان تركید؛ یكیشان اصلاً سر از نهر ورنداشت.

به شاه خبر دادند این چه شكاری بود كه این بچه ها رفتند. شاه وزیرش را خواست و گفت «به اجازة چه كسی گذاشتی این بچه ها برند شكار؟ زود برو تا بلایی سرشان نیامده آن ها را برگردان كه حوصلة درد سر ندارم.»

رفتیم بالا آرد بود؛

اومدیم پایین خمی بود؛

قصة ما همین بود.




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 13 و 17 دقیقه و 17 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
روزی, روزگاری دهقانی گربه ای داشت كه از بدجنسی لنگه نداشت. یك روز دهقان از دست گربه كلافه شد. او را گرفت بد به جنگل و به امان خدا رها كرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهی رسید. روباه همین كه گربه را دید انگشت به دهان ماند كه این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت «سال های سال است در جنگل زندگی می كنم و تا حالا چنین جانوری ندیده بودم.» بعد رفت جلو. از ترس تعظیم كرد و گفت «ای جانور رشید و زیبا, بگو ببینم است شریفتان چیست و از كجا می آیی؟» گربه شستش خبردار شد كه روباه از او ترسیده. كش و قوسی به كمرش داد؛ دستی به سبیل هاش كشید و گفت «اسمم گربة شیرافكن است و از جنگل های دور می آیم.» روباه گفت «چه افتخاری! جناب گربة شیرافكن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید.» و گربه را با احترام به خانة خودش برد. روز بعد, روباه برای تهیة غذا رفت بیرون و گربه ماند تو خانه. روباه در جنگل این ور و آن ور می رفت و دنبال خوراك می گشت كه به گرگی رسید. گرگ گفت «روباه جان! این روزها خیلی كم پیدایی. هیچ معلوم است كجایی؟» روباه گفت «شوهر كرده ام!» گرگ پرسید «به كی؟» «به یكی كه از جنگل های دور آمده و اسمش گربة شیرافكن است.» «می شود ایشان را ببینم و با او آشنا شوم؟» «كار نشد ندارد! اما باید اول سبیلش را خوب چرب كنی.» «چطور؟» روباه گفت «شوهرم خیلی غیرتی است و اگر از كسی خوشش نیاید در یك چشم به هم زدن یك لقمة چپش می كند و تا حالا هیچكی جرئت نكرده بدون هدیه بیاید به حضورش.» و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسید. خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت «روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خیلی وقت است پیدات نیست.» روباه فت «چه كنم! شوهرداری فرصت برایم باقی نگذاشته.» خرس پرسید «مگر شوهر كرده ای؟» روباه گفت «بله.» «به كی؟» «به یكی كه از جنگل های دور آمده و اسمش گربة شیرافكن است.» «می شود من را با او آشنا كنی؟» روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتیب كار را می دهم. اما, بد نیست بدانی كه شوهرم خیلی بدقلق است و در دید و بازدیدها اگر كسی خوب شرط ادب به جا نیاورد و رضایت او را جلب نكند, زود به رگ غیرتش برمی خورد و تند او را می گیرد و در یك چشم به هم زدن می خورد.» خرس گف «ای داد بی داد! پس چه كار باید كرد كه بدون خطر و بی دردسر او را ببینم.» روباه گفت «هدیة به دردبخوری تهیه كن و بیا به دیدنش. این طوری بلكه بخت یارت باشد و جان سالم به در ببری. گرگ گوسفندی گیر آورد و خرس گاوی شكار كرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربة شیرافكن. هدیه هاشان را تقدیم كنند و با او آشنا شوند. گرگ و خرس در بین راه رسیدند به هم. گرگ به خرس گفت «سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربة شیرافكن را ندیدی؟» خرس گفت «علیك سلام برادرجان! من هم چشم به راه دیدارشان هستم.» گرگ گفت «گمان كنم همین دور و برها باشند. بی زحمت یك تك پا برو جلوتر و صداشان كن.» خرس گفت «نه برادرجان! من پایم راه نمی گیرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتری, تو برو.» در این موقع خرگوشی پیدا شد. خرس تا خرگوش را دید صدا زد «آهای كوچولو! بیا جلو ببینم.» خرگوش با ترس و لرز رفت پیش خرس. خرس گفت «می دانی خانة روباه كجاست؟» خرگوش گفت «بله.» خرس گفت «تندی برو بگو ما آمده ایم جناب گربة شیرافكن را ببینیم. خیلی مشتاق دیدار هستیم. هدیه های ناقابلی هم آورده ایم كه تقدیم كنیم.» خرگوش چهار تا پا داشت چهار تای دیگر هم قرض كرد و مثل باد رفت طرف خانة روباه. خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فكر كردند اگر بروند قایم شوند خیلی بهتر از این است كه تمام قد بایستند آنجا. خرس گفت «من می روم بالای درخت.» گرگ گفت «داداش جان! فكری هم به حال من بكن كه نمی توانم بروم بالای درخت.» خرس گرگ را زیر بوته ها پنهان كرد و یك خرده برگ خشك ریخت روش و خودش رفت بالای درخت صنوبر بلندی كه هم در امان باشد و هم بتواند ببیند گربة شیرافكن پیداش می شود. خرگوش خودش را به خانة روباه رساند. سلام كرد و گفت «من را عالیجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم كه خیلی وقت است با هدیه های مناسبی آمده اند اینجا و چشم به راه دیدار جناب شیرافكن هستند.» روباه گفت «الان می رویم پیشوازشان.» و با گربة شیرافكن به راه افتاد. خرس از دور آن ها را دید و به گرگ گفت «دارند می آیند؛ ولی این جناب شیرافكن خیلی كوچولو موچولو است.» گرگ گفت «به هیكلش نگاه نكن. بگذار بیاید جلو ببینیم چه جور جانوری است.» طولی نكشید كه روباه و گربة شیرافكن سر رسیدند و همین كه چشم گربه به لاشة گاو افتاد, موهاش سیخ سیخی شد. خرهای كشید و پرید با پنجه و دندان پوست گاو را درید و از زور خوشی معو . . . معو كرد. خرس از دیدن این صحنه ترسید. فكر كرد گربه دارد می گوید كم است! كم است! و با خودش گفت «عجب جانوری! با این جثة ریزه میزه اش آن قدر پرخور است كه به لاشة گاوی كه شكم چهار پنج تا خرس گشنه را سیر می كند می گوید كم است, كم است.» گرگ هم از معو معو و صدای خره ترس ورش داشته بود, یواش یواش با پوزه اش برگ ها را كنار زد كه بتواندگربة شیرافكن را ببیند. گربه صدای خش خش را شنید. خیال كرد موشی رفته زیر برگ ها قایم شده و مثل برق پرید به پوزة گرگ پنجه كشید. گرگ از درد فریادی زد و پاگذاشت به فرار. گربه كه انتظار چنین چیزی را نداشت, از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبری كه خرس روی آن بود و تند تند رفت بالا. خرس خیال كرد گربة شیرافكن گرگ را از میدان به در كرده و حالا دارد از درخت بالا می آید كه حساب او را هم كف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالای درخت انداخت پایین و افتان وخیزان فرار كرد. روباه چند قدمی دوید دنبال آن ها؛ بعد ایستاد و فریاد زد «كجا فرار می كنید ترسوها؟ بایستید تا شیرافكن تكلیف تان را روشن كند.»


طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1389 | ساعت 12 و 57 دقیقه و 20 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.