تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



خیابان خلوت بود.پیاده رو هم. دسته گلی پژمرده روی زمین افتاده بود.زمین سرد بود.آسمان ابری.دستش را روی قلبش گذاشت . دندان هایش را به هم فشرد و با چشمانی پر از التماس به آسمان نگاه کرد.پیراهن ازکش را جمع کرد تا گرم تر شود.درد ، امانش را بریده بود.این بار، هر دو دستش را روی قلبش فشرد تا شاید آرام شود.به درخت تکیه داد و چشم های پر از اشکش را به برگ پاییزی نارنجی رنگی که روی شاخه به شدت با باد مبارزه می کرد ، دوخت. با خودش می گفت : کاش مادرم بود.. مرد قد بلندی در حالی که یقه بارانی اش را بالا زده بود و می دوید،به سرعت از آنجا گذشت بدون این که متوجه دسته گل له شده زیر پایش باشد.به گل هایش نگاه کرد.قطره های اشک ، آرام از گوشه چشمانش جاری شدند. سعی کرد از جایش بلند شود ... نیم خیز شد...اما دردی سنگین در تمام وجودش پیچید و همان جا پای درختی کوچک روی زمین افتاد... اگر مادرش بود،حتما تا الآن کاری برایش می کرد...دوست داشت مثل بچه های لوسی که سوار ماشین های مدل بالا دیده بود،گریه کند و فریاد بزند : من مامانمو می خوام... صدای هق هق هایش تمام خیابان را پر کرد.جلوی اشک هایش را نگرفت.آن جا که کسی نبود که به خاطر گریه کردن مسخره یا دعوایش کند. پس گریه کرد.... باد با آخرین سرعت به برگ کوچک حمله ور شد . برگ اما همچنان به زحمت به درخت چسبیده بود... * ضربه دستی را برشانه های کوچکش احساس کرد . سرش را بلند و به چشمان زنی که با نگرانی به او نگاه می کرد ، خیره شد.... زن لبخندی زدئ و رو به رویش نشست . لبخندش مثل مادر بود.هرچند که درست لبخند مادرش را به یاد نمی آورد... - چی شده دخترم ؟ دخترم ! فقط مادر ها دختر هایشان را این طور صدا می کنند. - نمی خوای بگی؟ یعنی می شد ؟ می شد سرش را روی پاهای آن زن بگذارد و تا شب برایش حرف بزند؟زن با محبت به او نگاه می کرد. - کجایت درد می کند؟ دیگر مطمئن شد که او روح مادرش است و گرنه از کجا اینقدر زود می فهمید که او درد دارد؟ می خواست به طرف زن پرواز کند.زن انگار که فهمیده باشد،نزدیکتر آمد و او را در آغوش گرفت...چقدر گرم بود... باد کم تر شده بود.خیال برگ پاییزی هم انگار از افتادن راحت تر شده بود... صدای مردی را از پشت سرش شنید : - باز اومدی سراغ این گداها؟ و بعد مردی عصبانی را دید که آمد و کنار او و روبه روی زن ایستاد و منتظر جواب ماند. با چشم هایی پر از نگرانی به مرد خیره شد.زن گفت : ببین..ببین چقدر معصومه... مرد پوزخندی زد و به مسخره گفت : آره ! خیلی. باد دوباره شروع به وزیدن کرد و برگ کوچک بازهم خودش را برای مبارزه آماده کرد... زن گفت : این داره درد می کشه... - فیلمشه...وقتی با همین کارهایش کلی پول ازت به جیب زد ، می فهمی.. . پاشو بریم خونه... در دلش به زن التماس می کرد : تورو خدا نرو..پیشم بمون...بمون... صدای مرد بلند تر از قبل گفت : پاشو دیگه... زن مردد مانده بود.باد شدیدتر شده بود.سرش را پایین انداخت و آرام آرام از آنجا دور شد... دردش دوباره شروع شد.قطره های اشک از چشمانش سرازیر شدند و دوباره خیابان پر شد از هق هق ها و درد های بی امان او... باد تند تر از همیشع می وزید و این بار برگ کوچک پاییزی از شاخه اش جدا و به روی زمین افتاد....

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 37 دقیقه و 01 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • صاحب مغازه پرسید:" شوهرت بود دیگه؟ خوب الان می آد ...چطور نپرسید کجا هستی؟ می گفتی مغازه جعفر آقا تو جمبوری . منو اینجا همه می شناسن..."

    زبونم بند اومده بود. نمی دونستم چی جواب بدم. تمومه زورم رو جمع کردم و گفتم:" آقا یه تاکسی می گیرین؟ "یهو با قیافه عصبانی گفت:" مگه نمیان اینجا برت دارن؟!" سرم به علامت نه تکون دادم. زیر لب همونجوری که وزوز می کرد داد زد:" پسر بپر تو خیابون جلو یک تاکسی رو بگیر این خانوم رو سوارش کن." بعد با صدای یخ زده وبا حالتی که انگار میخواست فقط از سرش باز کنه گفت:" خوب حالا یخوده بشین حالت جا بیاد بعد برو ... اینطوری که نمی تونی بری می خوای شاگردم رو باهات بفرستم ببردت مریض خونه ؟" سرم رو تکون دادم که نه! پسر بچه توی این فاصله یک آب قند درست کرده بود داد دستم و رفت تو خیابون. آب قنده کلی از سرگیجه ام کم کرد یک دقیقه بعد دوید تو بی اینکه حرفی بزنه دستم رو محکم گرفت که بلند کنه. صاحب مغازه که شکم بزرگی داشت با دو سه ضرب از روی صندلی پاشد و همونجور که نفس نفس میزد منو بردن تا ماشین. همینطوری که منو می برد همه رو نگاه می کرد ببینه همه ملتفت این جوانمردیش شدند یا نه. کاسب های محل و سه چهار تا آدم بیکار هنوز اونجا بودن و با دیدن من یادشون اومد که همین چند دقیقه پیش موضوع خنده شون بودم.

    راننده تاکسی اصلآ" بر نگشت نگاه کنه. روش به سمت چپش بود پرسید:" کجا ؟" گفتم:" سهروردی – اندیشه هفت." گفت:" سه تومن میشه ها!" من حرفی نزدم. راه افتاد. به نظر میومد که با ترمز بعدی همه تیکه های ماشینش از هم می پاشه . توی هر دست اندازی که می افتاد انگار آدم یه بار تا ته دره می رفت و بر میگشت . از روی عادت همش از گوشه راست خیابون می رفت و هی برای همه بوق میزد بعد هم پشت ماشین هایی که دوبله پارک کرده بودن گیر می کرد و زیر لب فحش میداد می گفت: "این مردم رو بکشی فرهنگ رانندگی یاد نمیگیرن! "

    دم خونه که رسیدیم دست کردم تو کیفم پولم رو دربیارم دیدم کیف پولم رو زدن. با صدایی که به زور شنیده می شد گفتم: "آقا اینجا وایسین من برم از خونه پول بیارم." اون هم یهو داغ کرد و گفت:" اه خانوم حواست کجاست ؟ وقتی سوار می شی یک نگاه بکن ببین پول داری یا نه ...حالا که میاری سه و پونصد بیار چون کلی هم اینجا معطلمون کردی." داشتم به زور جسد خودم رو از ماشین بیرون می کشیدم باز صداش در اومد که" در رو یواش ببند هر دفعه یه عالمه باید پول تعمییرشو بدم پول خون باباشونو میگیرن ناکسا!"

    همه قفل های خونه همیشه خراب بود و کلیدها گیر می کرد نمی دونم بالاخره چجوری در و باز کردم و با حال نزار اومدم پایین پول رو دادم و برگشتم بالا. همونجا جلوی در دوباره از هوش رفتم. یادمه که خواب هم میدیدم. داشتم با دوچرخه دور حوض می چرخیدم و مامان همینجوری هی داد میزد که میوفتی خفه میشی ها... مامان همیشه می ترسید... قیافه برادرم جلوی چشام میومد که به زور منو خوابونده بود رو زمین داشت کتکم می زد. هنوز صدای مامان که میگفت مواظب باشی ها تو گوشم بود...زیر تخت مامان اینا از ترس جن ها قایم شده بودم که صداهای ناله و تکون از رو تخت میومد . صحنه ای که حامد داشت لباسهاشو جمع می کرد که بره...

    چشمامو باز کردم غروب شده بود نور آبی رنگ آسمون همه جا رو خاکستری کرده بود و صدای اذان توی اتاق پیچیده بود. لای در هنوز باز بود و چشمم که به راه پله افتاد صحنه ای اومد جلو چشمم که شوهرم خودش رو دار زده بود و زبونش افتاده بیرون.

    .. دست و پام رو حس نمی کردم... صدای زنگ تلفن هی درمی اومد و بعد می رفت رو دستگاه . صدای مامانم بود داشت می گفت سرم درد می کنه رسیدی خونه یک آمپول بگیر بیار به من بزن... همیشه یه جاش درد می کرد صدای آژانس مسکنیه بود که از وقتی فهمیده بود زن بیوه ام و دنبال خونه می گردم به هزار بهانه قر و قر زنگ میزد.

    چهار دست و پا خودم رو کشیدم وسط هال که سیگارم رو از رو میز بردارم ...یادم اومد چند وقت پیش به اصرار حامد ترکش کرده بودم و الان سیگار ندارم.. زمین خونه یخ بود پیشونیم رو به زمین چشبوندم یهو زنگ در رو زدند با سختی پا شدم در رو باز کردم . یک پسر بچه پونزده شونزده ساله ای اومد دم در، دیدم همون بچه ی توی مغازه است. خیلی تند و مبهم گفت:" از آدرس روی قبض برق اومدم... کیف پولتون افتاده بود دم در مغازه ولی پولاشو زده بودن." بهش نگاه که می کردم به گل قالی خیره بود حرف می زد. اومدم از جام بلند شم که یک پولی بهش بدم در رو بست و تندی رفت. نگاه کردم دیدم توی کیف یک مشت کارت ویزیت و عکس های مختلف بود. بی اختیار لبخند زدم.

     

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 32 دقیقه و 18 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • کف پیاده رو روی زمین افتاده بودم و از شدت خشکی دهن نمی تونستم بگم "آب". تمام بدنم منقبض شده بود عین این سرعی ها همه دورم جمع شده بودند و بر بر نگام می کردند. نمی دونم چرا فکر می کردن من صداشونو نمی شنوم . یه عده رد می شدن و استغفرالله می گفتن . چند تا مرد شکم گنده سیبیل کلفت وایستاده بودن یک کنار. با لبخند یکیشون گفت: "شانس نداریم یکی رو زمین ولو می شه لا اقل دامن پاش باشه." اون یکی که داشت به زور سعی می کرد از لای دکمه های باز شده چیزی رو ببینه گفت:" عجب پستونهایی داره پسر !" اون یکی گفت: " نه بابا خره ! چاقه اینطوریه..."

    زن ها لبهاشون روجمع می کردن و روشونو می کردن اون ور رد می شدن. انگار همشون حرصشون در اومده بود که مردا موضوع دیگه ای برای سرگرمی پیدا کردن و سرتا پای اونارو برانداز نمی کنن. یکیشون که چادر سرش بود اومد دست منو با قیض کشید و منو رو زمین کشوند گوشه پیاده رو و همینجوری که هی غرغر می کرد داشت روسری و روپوش منو مرتب می کرد . یادمه می گفت:" زشته بابا اینجوری رو زمین لنگ و پاچتو هوا کردی موهات هم که بیرونه." اونقدر زور دستش زیاد بود که فکر کردم شاید مرده ! چادرش که رفت کنار، ده پونزده تا النگوی طلای کلفت روی مچ پهنش بود که جیرینگ جیرینگ میکرد.

    یهو یکی از قاطی جمعیت اومد تو و گفت:" مگه شما ها خوار مادر ندارین برید پی کارتون اینجا جمع شدین کاسبی ما رو هم به هم ریختین". صداش یه طوری بود که انگار با بلندگو حرف می زد. چشمش که به من افتاد مثل اینکه دید اوضاع خرابتر از اون چیزیه که فکرشو می کرد. داد زد : "پسر بیا کومک کون این خانومو ببر تو مغازه ببینم". بچه پونزده شونزده ساله ای اومد جلو که سبیل هاش تازه پشت لبش سبز شده بودن و از شدت لاغری مثل کاغذ تا خورده شده بود ولی زورش زیاد تر از اونی بود که به نظر میومد. دو سه نفر دیگه هم اومدن زیر بغل منو گرفتن بردن تو مغازه که توی این گیر و دار سر این که کی کجا رو بگیره با نگاه یک کشمکشی ایجاد شد.

    من رو روی مبل کهنه و کبره بسته ی گوشه مغازه که دیگه ابرش رفته بود نشوندن و صاحب مغازه بعدش همه رو بیرون کرد دررو بست وقتی خیالش راحت شد اوضاع جلوی ویترین مغازه اش مرتبه خودشو ول داد توی صندلیش. با شنیدن صدای صاحب مغازه که داد زد:" پسر بدو یک لیوان آب بیار ببینم." لای چشمام و باز کردم. داشت بیرون رو نگاه می کرد و نگاهش همش پی مشتری هایی بود که ویترین رو نگاه می کردن.

    بخاری کوچیکی گوشه مغازه نور آبی رنگی رو ایجاد کرده بود. پسر بچه اومد و آب رو داد دستم و زود رفت. همینطوریکه آب سر میکشیدم از گودی ته لیوان دیدم که صاحب مغازه داره من رو برانداز می کنه. من فقط تونستم یک نفس عمیق بکشم. هی می پرسید:" خوب شدی حالا؟" لابد فکر می کرد آب چشمه زمزم داده که شفا میده! من هم هی سرم رو به علامت نه تکون می دادم. چند دقیقه ای گذشت که دهنم رو بزور باز کردم و آروم گفتم:" آقا میشه این شماره رو بگیرین؟" خودمو کشوندم طرف تلفن. صاحب مغازه پرسید: " موبایل که نیست؟" بعد شماره رو گرفت گوشی رو داد دست من. صدای حامد پشت خط بود و داشت با تلفن موبایلش صحبت می کرد. با ناله بهش گفتم: "سلام میشه یه آدرس بدم بیای دنبالم؟" یواشکی گفت:" مریم چرا نمی خوای قبول کنی که همه چیز بین ما تموم شده. فراموش کن بابا ..."گوشی رو یهو قطع کرد. معلوم بود یک جاییه که نمی خواد حرف بزنه اولش هم چون صدای مرد بود تلفن رو جواب داده بود.

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 23 دقیقه و 26 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • حاجی فیروز شخصیتی سرگرم کننده است که در روزهای نزدیک به نوروز در کوچه‌ها و خیابان‌های ایران ظاهر می‌شود.

    حاجی فیروزها با چهره سیاه کرده و لباسی به رنگ قرمز همراه با کلاه دوکی شکل قرمز، دایره و دنبکی به دست می‌‌گیرند، به خیابان می‌‌آیند و به رقص و شیرین‌کاری و خواندن شعر‌های ضربی به رقص می‌‌پردازند و از مردم پول می‌گیرند.

    شعرهای حاجی فیروز

    حاجی فیروزه،
    سالی یه روزه،
    همه می‌‌دونن،
    منم می‌‌دونم،
    عید نوروزه.

    ارباب خودم سلام علیکم،
    ارباب خودم سر تو بالا کن،
    ارباب خودم منو نیگا کن،
    ارباب خودم لطفی به ما کن.
    ارباب خودم بزبز قندی،
    ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟

    بشکن بشکنه بشکن،
    من نمی‌شکنم بشکن،
    اینجا بشکنم یار گله داره،
    اونجا بشکنم یار گله داره!
    این سیاه بیچاره چقد حوصله داره.

    در کشورهای دیگر حاجی فیروز ایرانیان با لباس قرمز و صورت نقاشی شده به رقص و پایکوبی میپردازد.

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 22 دقیقه و 07 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • نوروز

    نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران زمین یعنی در در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشته‌است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

    تاریخچه

    جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیده‌است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده‌است. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

    با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.

    همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.


    جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.

    نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

    نوروز در آیات و روایات

    در کتاب بحارالانوار علامه مجلسی درباره نوروز روایات متعددی وجود دارد، در جلد ‪ ۵۹‬بیش از ‪ ۴۵‬صفحه به نقل از امام صادق نقل شده‌است که به معلی بن خنیس فرمودند:ای معلی! همانا نوروز روزی است که پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند و به پیامبران و امامان ایمان بیاورند، نوروز اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرد و بادهای ناگهانی وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزی ایجاد شد، روزی است که علی در نهروان پیروز شد و گلهای زمین در آن روز خلق شد، در چنین روزی کشتی نوح بر کوه جودی نشست، همان روزی که جبرئیل بر پیامبر نازل شد، همان روزی که ابراهیم بتها را شکست، روزی که پیامبر؛ علی را بر دوش خود حمل کرد تا بتهای قریش را سرنگون کند و در چنین روزی است که مهدی ظهور خواهد کرد

    آیین‌های نوروزی

    خانه‌تکانی

    خانه‌تکانی از دیگر آئین‌های نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکانی شروع می‌شود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو می‌شود و پاک و پاکیزه می‌گردد.

    چنان زوایای خانه را می‌روبند که اگر تا یک سال دیگر هم آن زوایا از چشم خانم خانه پنهان بماند یا فرصت پاکیزه سازی آنها به دست نیاید، قابل تحمل باشد.

    وسواس برای این پاکیزه سازی تا به حدی است که در و دیوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال یکبار نقاشی می‌شود.

    پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن می‌شود. مادران حدود یک هفته مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف‌هایی زیبا می‌ریزند و خیس می‌دهند تا آهسته آهسته بروید و برای سفره نوروزی آماده گردد.

    کارت شادباش

    کاری که پس از شکل گیری روش‌های جدید ارتباطی مانند نامه‌نگاری، یا شکل جدیدتر آن نامه‌های الکترونیکی رواج یافته، ارسال کارت شادباش است؛ یک هفته پیش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارت‌های شادباش فرا می‌رسد، فرستادن کارت شادباش برای همه دوستان و آشنایان، و اقوامی که در دیگر کشورها یا شهرها زندگی می‌کنند، البته کاری پسندیده‌است، امروزه و بعد از رواج تلفن بیشتر به یک تلفن برای گفتن تبریک سال نو پس از تحویل سال بسنده می‌کنند.

    دید و بازدید

    دید و بازدید رفتن تا پایان روز ۱۲ فروردین ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به دیدن اقوام نزدیک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن یا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائی و... می‌روند.

    روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا می‌رسد و سر فرصت به دیگر اقوام و دوستان سر می‌زنند و دیدارها تازه می‌کنند. حتی اگر کسانی در طول سال به علت کدورت‌هایی که پیش آمده از احوال پرسی یکدیگر سر باز زده باشند، این روزها را فرصت مغتنمی برای رفع کدورت می‌شمارند و راه آشتی و دوستی در پیش می‌گیرند.

    مسافرت نوروزی

    از آنجا که مدارس در ایام نوروز تا ۱۴ فروردین تعطیل است، فرصت خوبی برای سفر کردن به دست می‌آید. پس گروه کثیری از مردم به شهرهای دیگر و نقاط خوش آب و هوا ی کشور که در ایام نوروز از آب و هوای معتدل برخوردار است، سفر می‌کنند. اما این سفرها نیز خالی از دید و بازدید نیست. مردم به دیدار یکدیگر می‌روند و دیگران را به شام و ناهار دعوت می‌کنند. سفرهای زیارتی نیز که از دیرباز مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به این معنی که عده زیادی شب عید به مشهد می‌روند و پس از یکی دو روز به خانه و کاشانه خود باز می‌گردند.

    دیگر آیین‌ها

    آداب و سنن مربوط به نوروز در گذشته بیش از امروز بوده‌است.

    تا چند دهه پیش در برخی نواحی ایران، نوروزی خوانی مرسوم بوده‌است. در گیلان و مازندران و آذربایجان، از حدود یک ماه پیش از فرارسیدن نوروز، کسانی در روستاها راه می‌افتادند و اشعاری در باره نوروز می‌خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شیعیان با مضامین مذهبی آمیخته بود و ترجیع بند آن چنین بود:

    باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهید بر دوستان، ...

    این پیک‌های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول یا کالا می‌گرفتند و سورسات نوروزی خود را جور می‌کردند.

    تا چهل پنجاه سال پیش به راه انداختن «میر نوروزی» نیز یکی از آئین‌های رایج بوده‌است. داستان میر نوروزی این است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروایی شهر را به فردی از پائین‌ترین قشرهای اجتماعی می‌سپردند و او نیز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب می‌کرد و فرمان‌های شداد و غلاظ علیه ثروتمندان و قدرتمندان می‌داد.

    آنها نیز در این پنج روز حکم او را کم و بیش مطاع می‌دانستند و تنها در موارد پولی به چانه زدن می‌پرداختند. پس از آن پنج روز نیز میر نوروزی مطابق سنت از مجازات معاف بود و هیچ کس از او بازخواست نمی‌کرد که چرا در آن مدت پنج روز چنین و چنان کرده‌است.

    حافظ در این بیت به عمر کوتاه آدمی، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت میر نوروزی اشاره دارد:

    <tr><td class="b">سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی</td> <td style="width:2em;"></td> <td class="b"> که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی</td></tr> </table></span>

    منبع:از ویکی‌پدی، دانشنامهٔ آزاد.

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 17 دقیقه و 56 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]