تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

خیابان خلوت بود.پیاده رو هم. دسته گلی پژمرده روی زمین افتاده بود.زمین سرد بود.آسمان ابری.دستش را روی قلبش گذاشت . دندان هایش را به هم فشرد و با چشمانی پر از التماس به آسمان نگاه کرد.پیراهن ازکش را جمع کرد تا گرم تر شود.درد ، امانش را بریده بود.این بار، هر دو دستش را روی قلبش فشرد تا شاید آرام شود.به درخت تکیه داد و چشم های پر از اشکش را به برگ پاییزی نارنجی رنگی که روی شاخه به شدت با باد مبارزه می کرد ، دوخت. با خودش می گفت : کاش مادرم بود.. مرد قد بلندی در حالی که یقه بارانی اش را بالا زده بود و می دوید،به سرعت از آنجا گذشت بدون این که متوجه دسته گل له شده زیر پایش باشد.به گل هایش نگاه کرد.قطره های اشک ، آرام از گوشه چشمانش جاری شدند. سعی کرد از جایش بلند شود ... نیم خیز شد...اما دردی سنگین در تمام وجودش پیچید و همان جا پای درختی کوچک روی زمین افتاد... اگر مادرش بود،حتما تا الآن کاری برایش می کرد...دوست داشت مثل بچه های لوسی که سوار ماشین های مدل بالا دیده بود،گریه کند و فریاد بزند : من مامانمو می خوام... صدای هق هق هایش تمام خیابان را پر کرد.جلوی اشک هایش را نگرفت.آن جا که کسی نبود که به خاطر گریه کردن مسخره یا دعوایش کند. پس گریه کرد.... باد با آخرین سرعت به برگ کوچک حمله ور شد . برگ اما همچنان به زحمت به درخت چسبیده بود... * ضربه دستی را برشانه های کوچکش احساس کرد . سرش را بلند و به چشمان زنی که با نگرانی به او نگاه می کرد ، خیره شد.... زن لبخندی زدئ و رو به رویش نشست . لبخندش مثل مادر بود.هرچند که درست لبخند مادرش را به یاد نمی آورد... - چی شده دخترم ؟ دخترم ! فقط مادر ها دختر هایشان را این طور صدا می کنند. - نمی خوای بگی؟ یعنی می شد ؟ می شد سرش را روی پاهای آن زن بگذارد و تا شب برایش حرف بزند؟زن با محبت به او نگاه می کرد. - کجایت درد می کند؟ دیگر مطمئن شد که او روح مادرش است و گرنه از کجا اینقدر زود می فهمید که او درد دارد؟ می خواست به طرف زن پرواز کند.زن انگار که فهمیده باشد،نزدیکتر آمد و او را در آغوش گرفت...چقدر گرم بود... باد کم تر شده بود.خیال برگ پاییزی هم انگار از افتادن راحت تر شده بود... صدای مردی را از پشت سرش شنید : - باز اومدی سراغ این گداها؟ و بعد مردی عصبانی را دید که آمد و کنار او و روبه روی زن ایستاد و منتظر جواب ماند. با چشم هایی پر از نگرانی به مرد خیره شد.زن گفت : ببین..ببین چقدر معصومه... مرد پوزخندی زد و به مسخره گفت : آره ! خیلی. باد دوباره شروع به وزیدن کرد و برگ کوچک بازهم خودش را برای مبارزه آماده کرد... زن گفت : این داره درد می کشه... - فیلمشه...وقتی با همین کارهایش کلی پول ازت به جیب زد ، می فهمی.. . پاشو بریم خونه... در دلش به زن التماس می کرد : تورو خدا نرو..پیشم بمون...بمون... صدای مرد بلند تر از قبل گفت : پاشو دیگه... زن مردد مانده بود.باد شدیدتر شده بود.سرش را پایین انداخت و آرام آرام از آنجا دور شد... دردش دوباره شروع شد.قطره های اشک از چشمانش سرازیر شدند و دوباره خیابان پر شد از هق هق ها و درد های بی امان او... باد تند تر از همیشع می وزید و این بار برگ کوچک پاییزی از شاخه اش جدا و به روی زمین افتاد....




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 | ساعت 21 و 37 دقیقه و 01 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
صاحب مغازه پرسید:" شوهرت بود دیگه؟ خوب الان می آد ...چطور نپرسید کجا هستی؟ می گفتی مغازه جعفر آقا تو جمبوری . منو اینجا همه می شناسن..."

زبونم بند اومده بود. نمی دونستم چی جواب بدم. تمومه زورم رو جمع کردم و گفتم:" آقا یه تاکسی می گیرین؟ "یهو با قیافه عصبانی گفت:" مگه نمیان اینجا برت دارن؟!" سرم به علامت نه تکون دادم. زیر لب همونجوری که وزوز می کرد داد زد:" پسر بپر تو خیابون جلو یک تاکسی رو بگیر این خانوم رو سوارش کن." بعد با صدای یخ زده وبا حالتی که انگار میخواست فقط از سرش باز کنه گفت:" خوب حالا یخوده بشین حالت جا بیاد بعد برو ... اینطوری که نمی تونی بری می خوای شاگردم رو باهات بفرستم ببردت مریض خونه ؟" سرم رو تکون دادم که نه! پسر بچه توی این فاصله یک آب قند درست کرده بود داد دستم و رفت تو خیابون. آب قنده کلی از سرگیجه ام کم کرد یک دقیقه بعد دوید تو بی اینکه حرفی بزنه دستم رو محکم گرفت که بلند کنه. صاحب مغازه که شکم بزرگی داشت با دو سه ضرب از روی صندلی پاشد و همونجور که نفس نفس میزد منو بردن تا ماشین. همینطوری که منو می برد همه رو نگاه می کرد ببینه همه ملتفت این جوانمردیش شدند یا نه. کاسب های محل و سه چهار تا آدم بیکار هنوز اونجا بودن و با دیدن من یادشون اومد که همین چند دقیقه پیش موضوع خنده شون بودم.

راننده تاکسی اصلآ" بر نگشت نگاه کنه. روش به سمت چپش بود پرسید:" کجا ؟" گفتم:" سهروردی – اندیشه هفت." گفت:" سه تومن میشه ها!" من حرفی نزدم. راه افتاد. به نظر میومد که با ترمز بعدی همه تیکه های ماشینش از هم می پاشه . توی هر دست اندازی که می افتاد انگار آدم یه بار تا ته دره می رفت و بر میگشت . از روی عادت همش از گوشه راست خیابون می رفت و هی برای همه بوق میزد بعد هم پشت ماشین هایی که دوبله پارک کرده بودن گیر می کرد و زیر لب فحش میداد می گفت: "این مردم رو بکشی فرهنگ رانندگی یاد نمیگیرن! "

دم خونه که رسیدیم دست کردم تو کیفم پولم رو دربیارم دیدم کیف پولم رو زدن. با صدایی که به زور شنیده می شد گفتم: "آقا اینجا وایسین من برم از خونه پول بیارم." اون هم یهو داغ کرد و گفت:" اه خانوم حواست کجاست ؟ وقتی سوار می شی یک نگاه بکن ببین پول داری یا نه ...حالا که میاری سه و پونصد بیار چون کلی هم اینجا معطلمون کردی." داشتم به زور جسد خودم رو از ماشین بیرون می کشیدم باز صداش در اومد که" در رو یواش ببند هر دفعه یه عالمه باید پول تعمییرشو بدم پول خون باباشونو میگیرن ناکسا!"

همه قفل های خونه همیشه خراب بود و کلیدها گیر می کرد نمی دونم بالاخره چجوری در و باز کردم و با حال نزار اومدم پایین پول رو دادم و برگشتم بالا. همونجا جلوی در دوباره از هوش رفتم. یادمه که خواب هم میدیدم. داشتم با دوچرخه دور حوض می چرخیدم و مامان همینجوری هی داد میزد که میوفتی خفه میشی ها... مامان همیشه می ترسید... قیافه برادرم جلوی چشام میومد که به زور منو خوابونده بود رو زمین داشت کتکم می زد. هنوز صدای مامان که میگفت مواظب باشی ها تو گوشم بود...زیر تخت مامان اینا از ترس جن ها قایم شده بودم که صداهای ناله و تکون از رو تخت میومد . صحنه ای که حامد داشت لباسهاشو جمع می کرد که بره...

چشمامو باز کردم غروب شده بود نور آبی رنگ آسمون همه جا رو خاکستری کرده بود و صدای اذان توی اتاق پیچیده بود. لای در هنوز باز بود و چشمم که به راه پله افتاد صحنه ای اومد جلو چشمم که شوهرم خودش رو دار زده بود و زبونش افتاده بیرون.

.. دست و پام رو حس نمی کردم... صدای زنگ تلفن هی درمی اومد و بعد می رفت رو دستگاه . صدای مامانم بود داشت می گفت سرم درد می کنه رسیدی خونه یک آمپول بگیر بیار به من بزن... همیشه یه جاش درد می کرد صدای آژانس مسکنیه بود که از وقتی فهمیده بود زن بیوه ام و دنبال خونه می گردم به هزار بهانه قر و قر زنگ میزد.

چهار دست و پا خودم رو کشیدم وسط هال که سیگارم رو از رو میز بردارم ...یادم اومد چند وقت پیش به اصرار حامد ترکش کرده بودم و الان سیگار ندارم.. زمین خونه یخ بود پیشونیم رو به زمین چشبوندم یهو زنگ در رو زدند با سختی پا شدم در رو باز کردم . یک پسر بچه پونزده شونزده ساله ای اومد دم در، دیدم همون بچه ی توی مغازه است. خیلی تند و مبهم گفت:" از آدرس روی قبض برق اومدم... کیف پولتون افتاده بود دم در مغازه ولی پولاشو زده بودن." بهش نگاه که می کردم به گل قالی خیره بود حرف می زد. اومدم از جام بلند شم که یک پولی بهش بدم در رو بست و تندی رفت. نگاه کردم دیدم توی کیف یک مشت کارت ویزیت و عکس های مختلف بود. بی اختیار لبخند زدم.

 




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 | ساعت 21 و 32 دقیقه و 18 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

کف پیاده رو روی زمین افتاده بودم و از شدت خشکی دهن نمی تونستم بگم "آب". تمام بدنم منقبض شده بود عین این سرعی ها همه دورم جمع شده بودند و بر بر نگام می کردند. نمی دونم چرا فکر می کردن من صداشونو نمی شنوم . یه عده رد می شدن و استغفرالله می گفتن . چند تا مرد شکم گنده سیبیل کلفت وایستاده بودن یک کنار. با لبخند یکیشون گفت: "شانس نداریم یکی رو زمین ولو می شه لا اقل دامن پاش باشه." اون یکی که داشت به زور سعی می کرد از لای دکمه های باز شده چیزی رو ببینه گفت:" عجب پستونهایی داره پسر !" اون یکی گفت: " نه بابا خره ! چاقه اینطوریه..."

زن ها لبهاشون روجمع می کردن و روشونو می کردن اون ور رد می شدن. انگار همشون حرصشون در اومده بود که مردا موضوع دیگه ای برای سرگرمی پیدا کردن و سرتا پای اونارو برانداز نمی کنن. یکیشون که چادر سرش بود اومد دست منو با قیض کشید و منو رو زمین کشوند گوشه پیاده رو و همینجوری که هی غرغر می کرد داشت روسری و روپوش منو مرتب می کرد . یادمه می گفت:" زشته بابا اینجوری رو زمین لنگ و پاچتو هوا کردی موهات هم که بیرونه." اونقدر زور دستش زیاد بود که فکر کردم شاید مرده ! چادرش که رفت کنار، ده پونزده تا النگوی طلای کلفت روی مچ پهنش بود که جیرینگ جیرینگ میکرد.

یهو یکی از قاطی جمعیت اومد تو و گفت:" مگه شما ها خوار مادر ندارین برید پی کارتون اینجا جمع شدین کاسبی ما رو هم به هم ریختین". صداش یه طوری بود که انگار با بلندگو حرف می زد. چشمش که به من افتاد مثل اینکه دید اوضاع خرابتر از اون چیزیه که فکرشو می کرد. داد زد : "پسر بیا کومک کون این خانومو ببر تو مغازه ببینم". بچه پونزده شونزده ساله ای اومد جلو که سبیل هاش تازه پشت لبش سبز شده بودن و از شدت لاغری مثل کاغذ تا خورده شده بود ولی زورش زیاد تر از اونی بود که به نظر میومد. دو سه نفر دیگه هم اومدن زیر بغل منو گرفتن بردن تو مغازه که توی این گیر و دار سر این که کی کجا رو بگیره با نگاه یک کشمکشی ایجاد شد.

من رو روی مبل کهنه و کبره بسته ی گوشه مغازه که دیگه ابرش رفته بود نشوندن و صاحب مغازه بعدش همه رو بیرون کرد دررو بست وقتی خیالش راحت شد اوضاع جلوی ویترین مغازه اش مرتبه خودشو ول داد توی صندلیش. با شنیدن صدای صاحب مغازه که داد زد:" پسر بدو یک لیوان آب بیار ببینم." لای چشمام و باز کردم. داشت بیرون رو نگاه می کرد و نگاهش همش پی مشتری هایی بود که ویترین رو نگاه می کردن.

بخاری کوچیکی گوشه مغازه نور آبی رنگی رو ایجاد کرده بود. پسر بچه اومد و آب رو داد دستم و زود رفت. همینطوریکه آب سر میکشیدم از گودی ته لیوان دیدم که صاحب مغازه داره من رو برانداز می کنه. من فقط تونستم یک نفس عمیق بکشم. هی می پرسید:" خوب شدی حالا؟" لابد فکر می کرد آب چشمه زمزم داده که شفا میده! من هم هی سرم رو به علامت نه تکون می دادم. چند دقیقه ای گذشت که دهنم رو بزور باز کردم و آروم گفتم:" آقا میشه این شماره رو بگیرین؟" خودمو کشوندم طرف تلفن. صاحب مغازه پرسید: " موبایل که نیست؟" بعد شماره رو گرفت گوشی رو داد دست من. صدای حامد پشت خط بود و داشت با تلفن موبایلش صحبت می کرد. با ناله بهش گفتم: "سلام میشه یه آدرس بدم بیای دنبالم؟" یواشکی گفت:" مریم چرا نمی خوای قبول کنی که همه چیز بین ما تموم شده. فراموش کن بابا ..."گوشی رو یهو قطع کرد. معلوم بود یک جاییه که نمی خواد حرف بزنه اولش هم چون صدای مرد بود تلفن رو جواب داده بود.




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 | ساعت 21 و 23 دقیقه و 26 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

حاجی فیروز شخصیتی سرگرم کننده است که در روزهای نزدیک به نوروز در کوچه‌ها و خیابان‌های ایران ظاهر می‌شود.

حاجی فیروزها با چهره سیاه کرده و لباسی به رنگ قرمز همراه با کلاه دوکی شکل قرمز، دایره و دنبکی به دست می‌‌گیرند، به خیابان می‌‌آیند و به رقص و شیرین‌کاری و خواندن شعر‌های ضربی به رقص می‌‌پردازند و از مردم پول می‌گیرند.

شعرهای حاجی فیروز

حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه می‌‌دونن،
منم می‌‌دونم،
عید نوروزه.

ارباب خودم سلام علیکم،
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم منو نیگا کن،
ارباب خودم لطفی به ما کن.
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟

بشکن بشکنه بشکن،
من نمی‌شکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره.

در کشورهای دیگر حاجی فیروز ایرانیان با لباس قرمز و صورت نقاشی شده به رقص و پایکوبی میپردازد.



تاریخ : شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389 | ساعت 21 و 22 دقیقه و 07 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 7 ::      ...   3   4   5   6   7  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.