تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب دی 1390

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.

گویی از کنار لحظه ها می گذرم

این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

در باره همه چیز میتوانم بنویسم

و لی نمی دانم

چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد



طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم دیماه سال 1390 | ساعت 14 و 28 دقیقه و 55 ثانیه | نویسنده : ... | باران رحمت
بدون شرح


طبقه بندی: طنز، 

تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم دیماه سال 1390 | ساعت 10 و 52 دقیقه و 51 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
رفاقت یعنی اون پسربچه ای که به استادش گفت :" بیرون می خوان شما رو بزنن . چند تا آدم لاتن . بذارین منم همراه شما بیام ." وقتی استاد گفته بود کوچیکی پسر جون . کوچیکی برای این کار . تو که نمی تونی کسی رو بزنی . بچه جواب داده بود که " یکی دو تا سیلی که می خورم . اینجوری شما یکی دو تا کمتر می خورین . "


طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم دیماه سال 1390 | ساعت 11 و 04 دقیقه و 41 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
ما را عجب از پشت و پناهی بود آن روز ...کامروز کسی را نـه پــناهیـــم و نــه پـــشتـیم

گمنام


تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم دیماه سال 1390 | ساعت 10 و 45 دقیقه و 26 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
گفت : زمینم در دریای عشق و انتظار به سیلاب گرفتار شده است و چون سرنشینی در قایقی شكسته ام. شنید : از خدا بخواه تا زمین دلت را به وسعت آسمان ها پیوند بزند شاید ساحل نجات را به وصلت محبوب دریابی.

تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم دیماه سال 1390 | ساعت 10 و 44 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.