shiton110  : روزمعلم بود و ما کلی خوشحال بودیم چون هرروز به خاطر جشن معلمها رو جمع میکردن تو سالن تئاتر مدرسه یه روز که ما سر کلاس بودیم اومدن دنبال معلم ما و بردنش برا جشن من با چند تا از دوستام رفتیم تو دفتر کار مدیر داشتیم که دیدیم هیچ کس تو دفتر نیست ما هم از شیطنت زیادی رفتیم تو اشپز خونه مدرسه و در یخچال رو باز کردیم دیدیم یخچال پر از ساندویچه و کیکه ما هم رحم نکردیم چون کلاس ما به دفتر نزدیک بود هر کی چند تا ساندیچ گذاشت زیر مقنعه هاشون و از دفتر فرار کردیم شاید حدود ۱۵ تاشون رو بردیم با بچها خوردیم و نتونستن بفهمن ما بودیم ولی قیافه مدیر دیدنی بود


طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه بیستم تیرماه سال 1391 | ساعت 08 و 11 دقیقه و 06 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

علی :خاطره ها زیادن ،من در دوران مدرسه بخاطرجو مذهبی ک تو خونمون بود بچه مثبت بودم.ولی خوب یه کارهایی هم کردم .
یادش بخیر سال اول دبیرستان مدرسه ما تازه ازمدرسه راهنمایی تبدیل شده بود ب دبیرستان بخاطر همین با مشکلات زیادی دست وپنجه نرم میکردیم یادمه اون موقع ما ترمی واحدی بودیم مثل دانشگاه .ترم اول بود باوجوداینکه یک ماه از سال تحصیلی گذشته بود ولی مادبیر ریاضی ودبیر فیزیک نداشتیم .یک دبیر ریاضی برای ما اوردن که کاراته باز بود .هر وقت ازیکی از بچه ها درس میپرسید وجواب غلط میداد پاش رو بلند میکرد وبا پاشنه پاش توسر طرف میزد.خوب یادمه چون یک بارهم تو سر من زد..اخی یادش بخیر .همنطور ک گفتم چون مدرسه ما تازه از راهنمایی تبدیل شده بود ب دبیرستان تو مدرسه ساخت وساز بود .این معلم ما ی هوندا ۱۲۵داشت.خیلی هم دوستش داشت.یه روز تصمیم گرفتیم با بچه ها یه درس حسابی بهش بدیم ک فراموشش نشه.پس طی یک عملیات انحصاری یکی از بچه هاروگذاشتیم نگهبان رفتیم سراغ موتورمعلمون یه توپ کشی از اینا که با بادبادک پاره درست میکنن هل دادیم تو اگزوز موتور وبعدشم یک مخلوط کچ وسیملن درست کردیم گذاشتیم پشتش. وبعداثارجرم روپاک کردیم .زنگ اخر کلاس ما بااین معلمه بود ..بعد کلاس که تموم شد .اقا چشمتون روز بد نبینه .این اقا معلم ما موتور رو روشن کردن یه تکاف با این موتور زد .یمرتبه موتور مثل بمب بی صدا کرد واین معلم ما با پوز خورد زمین .اخ ک چقدر خندیدیم . دیگه نیومد



طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه بیستم تیرماه سال 1391 | ساعت 08 و 01 دقیقه و 20 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
roohiiii:  من یه بار با یکی از معلما لج افتاده بودم الکی ازم نمره کم کرده بود سر جلسه امتحان بایانی رو یه برگه یه چیزی نوشتم با خودم یواشکی بردمش سر جلسه اونم مراقبمون بود سر جلسه برگه رو دراوردم یکم تو دستم چرخوندمش نه به اون ضایعی که همه بفهمن همون قدر که یکم شک کنه تا فهمید اومد نزدیکم برگه رو از تو دستم کشید باز کرد که بخونه توش بزرگ با قرمز نوشته بودم
زرشک تا خوند من زدم زیر خنده بچه ها هم چون با قرمز نوشته بودم دیدن زدن زیر خنده بدبخت دیگه مراقب هیچ کلاسی نشد



طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه بیستم تیرماه سال 1391 | ساعت 07 و 56 دقیقه و 43 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
کلبه تنهایی


طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه نوزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 16 و 06 دقیقه و 42 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
سفینه ایران : اول دبیرستان بودم سر كلاس ریاضى جبرانى كه نمیدونم این درسو از كجاشون در اوردن
معلم داشت درس میداد گفتم آقا اینا كه آسونه نیازى به اینقدر دقیق درس دادن نداره
گفت: اگه آسونه بیا پاى تخته من رفتم
یه سوال نوشت گفت حلش كن
منم دقیقا همون سوالو با جوابش تو یه كتاب كمك آموزشى خونده بودم سوالو جواب دادم
بهش گفتم حالا میشه من یه سوال براى شما طرح كنم؟ با خنده گفت طرح كن ببینم
منم دوتا از سوالاى المپیادو ادغام كردم بهش دادم
اونم شروع كرد به حل كردن بعد ده دقیقه دیدم تخته پر شده داره رو دیوار مینویسه
وقتى تموم شد دیدم یه جواب ملیونى در آورده
گفت: سوال آسونى بود فقط وقتگیره
گفتم: جدا آسون بود؟
پس چرا غلط جواب دادید؟
گفت: شما كه بلدى جواب درستشو بده
منم همه جوابشو پاك كردم جواب درستو نوشتم حدود یه خط شد
جواب صفر در اومد
برا اینكه قضیه رو ماسمالى كنه برام دست زد بقیه بچهام تشویقم كردن
گفت: نمره ریاضى جبرانیت از الان بیسته موقع كلاس میتونى برى تو حیاط فوتبال بازى كنى



طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه نوزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 15 و 52 دقیقه و 50 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.