تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب مهر 1391


مرد عصبانی سرشو با دو دستش گرفته و لب پنجره ایستاده و در حال کشیدن نفس های عمیقه تا آرام بشه تا از اعصبانیتش کاسته بشه و زیر لب به زنش فحش میده ...

دخترش میاد تا باباش رو آروم کنه

میگه : بابا اینقدر ناراحت نباش ، حالا درسته مامان به خاطر اون تار موی بلند زنانه ! که روی کت شما پیدا کرده این جنجال رو به پا کرده !!! و رفته تو اتاقش میگه طلاقشو می گیره و بیرون نمیاد اما من راه چاره اش رو میدونم چیه ! در ضمن مگه نشنیدن که حکیم ارد بزرگ میگه : هیچگاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید .

و ادامه میده : من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن, بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلی که ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم می کنیم تبحر خاصی دارن ...

پدر میگه : بسه اینقدر پرحرفی نکن ! بگو چطور از این مصیبت خلاص شم !!!

دختر میگه : این هم مانتوی مامان

باباش میگه : که چی ؟!

دختر هم میگه : این موی کوتاه ، لابد مردانه روی مانتوی مامان چکار می کنه ؟

مرد با عصبانیت پالتو رو بر میداره و میاد پشت در اتاق خانومش و داد میزنه : این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زنننننننننننننننن ... بخدا طلاقت میدم .........

و خانومش وقتی اینو می شنوه ... می زنه بیرون

و با گریه می گه من نمی دونم به خدا ...............

صدای خنده دخترشون از تو آشپزخونه اونا رو متعجب می کنه

وقتی میان سراغ دختر تازه می فهمن چه کلاهی سرشون رفته !

هر دو مو

موی سر دختر چموششون بوده که یکی رو کامل روی لباس بابا گذاشته و یکی رو هم با قیچی کوتاه کرده و رو لباس مامان گذاشته ...


دختره با همون حالت خنده به مامان و بابا میگه : وقتی شما سر یه تار مو ، می خواهین از هم طلاق بگیرین چرا به من میگین زودتر عروس شو....



طبقه بندی: داستان،  طنز، 

تاریخ : یکشنبه دوم مهرماه سال 1391 | ساعت 07 و 05 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
دموسترس فیلسوف و حقوق دان بزرگ یونانی.لکنت شدید زبانی همراه با حرکات شدید بدنی داشت.کم سواد هم بود. در یک دعوای ارثیه خانوادگی حقش را خوردند . چون او قادر به بیان صحیح جملات نبود طبیعتا نتوانست از خود خوبدفاع کند. پس از این شکست تصمیم گرفت وکیل شود.
شروع بخواندن دروس مربوطه کرد. از طرفی برای وکیل بودن باید کلامی نافذ و قوی و سکناتی استوار داشت که با لکنت و لرزش های او سازگار نبود.
پس چاله حفر نمود و تیغه هایی تیز در آن تعبیه نمود . ساعت ها درون این چاله می استد و با فریا و سریع جملاتی را ادا میکرد. هر جنبش نا مناسب باعث فرو رفتن تیغها در بدن با درد شدید و خونریزی همراه میشد. او بمرور بدنش را عادت داد در هنگام سخنرانی بی حرکت بماند. به این ترتیب او با تمرینات طولانی خطیب، حقوقدان و وکیلی زبر دست شد که هرگز در محاکمات بازنده نبود



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : شنبه یکم مهرماه سال 1391 | ساعت 07 و 24 دقیقه و 36 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.