پسربچه صبح از پله ها اومد پائین و ازمادربزرگش پرسید : ” بابا ماما هنوز از خواب بیدار نشدند ؟ ”
- نه عزیز دلبندم. بیا صبحونه ات رو آماده کردم ، زود باش بخورش تا مدرسه ات دیر نشده
پسرک یک خنده شیطنت آمیزی زد و بدون اینکه چیزی بگه سریع رفت آشپزخونه و صبحونه اش رو تموم کرد و پس از مسواک زدن دندونهاش ، کیفش رو برداشت و پرید دم در تا سوار سرویس بشه
ظهر شد . زنگ در به صدا در اومد . مادر بزرگ در رو باز کرد . پسره بود که از مدرسه برمیگشت . یه سلامی داد و بازم پرسید : ” بالاخره مامان و بابا بیدار شدند ؟ ”
مادربزرگ گفت : ” نه عزیزم ، حتما خیلی خسته بودند . فکر کنم الانه پا میشن میان . حالا بیا تو ناهارت رو بخور تا از دهن نیفتاده ”
پسرک بازم اون لبخند شیطنت آمیز رو زد و داخل شد . ناهارش رو خورد و رفت تو اطاقش تا مشقهاشو بنویسه و کمی هم استراحت کنه
بعد از ظهر بود که پسره اومد پیش مادربزرگش و ازش پرسید : ” بابا مامان هنوزهم نیومدند ؟ ”
مادربزرگ که داشت یواش یواش نگران میشد گفت : ” نه ؟ ”
پسرک اینبار دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره و زد زیر خنده
مادربزرگ عصبانی شد و سرش قریاد کشید : ” تو چت شده ؟ چرا هر بار که اینو میپرسی ، میخندی ؟ ”
بچه جواب داد : ” شب دیر خیلی وقت بو دو منم داشت خوابم میبرد که یهو دیدم بابا اومده تو اطاقم و دنبال یه چیزی گشت ”
- خوب دنبال چی میگشت ؟
پسره ادامه داد : ” بابا گفتش کف پاش ترک برداشته واسه همین دنبال کرم نرم کننده و مرطوب کننده میگرده ! ”
- بعدش چی شد ؟
پسرک در حالیکه که چشمهاش برق عجیبی میزد گفت : ” هیچی مامان بزرگ، چون اطاق تاریک بود ، به جای کرم ، اشتباهی تیوب چسب فوری رو بهش دادم ! “



طبقه بندی: طنز،  داستان، 

تاریخ : شنبه بیست و نهم تیرماه سال 1392 | ساعت 12 و 14 دقیقه و 10 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم…
به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند…
و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا… دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا… سفارش‌شان را حساب کردند،
و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند…
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی…
آدم‌های دیگری وارد کافه شدند… دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند…
سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل… سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا…
همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،
مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت… با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟
خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند…
سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد…
بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،
بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید…
نتیجه اخلاقی:
گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا… ساندویچ مبادا… آب میوه مبادا… لبخند مبادا… بوسه مبادا…و مباداهای دیگر…
که دل خیلی ها از اونا می خواد… و چشم انتظارند… که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم …
و به موجودات زنده… و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم…


تاریخ : جمعه بیست و هشتم تیرماه سال 1392 | ساعت 14 و 32 دقیقه و 13 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز،  داستان، 

تاریخ : جمعه بیست و هشتم تیرماه سال 1392 | ساعت 13 و 52 دقیقه و 14 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
روز عقدکنان دخترخاله اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می دوخت. سفره ی عقد را هم خودش انداخته بود. به دوخت و دوز پارچه ای که روی سر عروس داشتند قند می سائیدند به کار بود که مرد آن حرف ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده اش سابقه دار بود اما نه جلو آن همه زن و مرد. زنی که قند می سایید، انگار قندی در کار نبوده است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. …..
ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1392 | ساعت 07 و 54 دقیقه و 37 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شدBMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.

کمی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد...

افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی. تنها اگر دلیل قانع‌کننده ای داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: "می‌دونی جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت


تاریخ : جمعه بیست و یکم تیرماه سال 1392 | ساعت 08 و 42 دقیقه و 11 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.