پخش آنلاین:




طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : پنجشنبه سی ام مردادماه سال 1393 | ساعت 16 و 49 دقیقه و 07 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

جوانی روی نیمکتی نشسته بود. چشمان گود رفته، تن لاغر و نیز چهره عبوس و گرفته او، توجه 
پیرمردی را که در حال دویدن بود  به خود جلب کرد. پیرمرد قدم هایش را آهسته تر 
کرد و  کنارش ایستاد. کنارش نشست، با دستمالی که از جیبش بیرون آورد، عرق پیشانی 
خود را پاک کرد و گفت: چیه جوون، چرا اینقدر ناراحتی؟
 جوان که تازه متوجه حضور پیرمرد شده بود گفت: چی، چیزی گفتید آقا؟
 - پرسیدم چی شده؟
 - هیچی، لطفاً بگذارید تنها باشم و به درد خودم بمیرم.
 - پسرم، من هم جای پدرت، با من حرف بزن؛ شاید بتونم کمکت کنم.
 - حالم خوب نیست.
 - این رو که دارم می بینم، بگو برای چی؟
 - سرطان خون دارم. 
- حالا تا چه حد پیشرفت کرده؟
 - دکترم می گه، باید شیمی درمانی کنم.
 - این که خوبه.
 - چی خوبه، این که باید شیمی درمانی کنم؟
 - نه، اینکه هنوز جوابت نکردن؛ یعنی هنوز فرصت درمان از دست نرفته و امیدی هست.
 - این مریضی درمان نداره، با شیمی درمانی فقط می تونن زمان مرگ رو عقب بندازند. 
- تو چقدر نا امیدی، می دونی من هم دوسال پیش همین مرض تو رو گرفتم؟
 - تو که حالت از منم بهتره!
 - الآن دیگه مثل قدیم نیست، سرطان هم درمان داره. شرطش اینه که امیدت رو به خدا از 
دست ندی، حالا جای غصه خوردن پاشو همراه من یک کم ورزش کن.
 - با ورزش مگه چی حل می شه؟ سرطانم خوب می شه؟
 - این رو نمی دونم، ولی به نظر من، تنها دلیل اونهایی که از مریضی می میرن اینه که 
مرگشون رو باور کردن؛ دوسال پیش به من گفتن که با درمان ما، حداکثر 6 ماه بیشتر 
زنده نمی مونی. ولی می بینی که دوسال گذشته و هنوز من زنده ام ..

نوشته شده در  توسط رسول قنبرزاده (سپهر) 




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه سیزدهم مردادماه سال 1393 | ساعت 18 و 08 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.