تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب مرداد 1395



تاریخ : یکشنبه سی و یکم مردادماه سال 1395 | ساعت 12 و 53 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

مردی ثروتمند در میامی وارد بار شد.

نگاهی بدین سوی و آن سوی انداخت و دید

زنی آفریقایی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌ای نشسته است.

به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به متصدّی بار فریاد زد، "برای همه کسانی که اینجا هستند مشروب می‌خرم،

غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!" متصدّی بار پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند مشروب رایگان داد،

جز زن آفریقایی.

زن سیاه‌پوست به جای آن که مکدّر شود و چین بر جبین آشکار نماید،

سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، "تشکّر می‌کنم."

مرد ثروتمند خشمگین شد.

دیگربار نزد متصدّی بار رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، "این دفعه بطری شراب به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند غیر از آن آفریقایی که در آن گوشه نشسته است." متصدّی بار پول را گرفت و شروع به دادن غذا و مشروب به افراد حاضر در بار کرد و آن زن آفریقایی را مستثنی نمود.

وقتی کارش تمام شد و غذا و مشروب به همه داده شد،

زن آفریقایی لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت، "سپاسگزارم."

مرد از شدّت خشم دیوانه شد.

به سوی متصدّی بار خم شد و از او پرسید، "این زن سیاه‌پوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و مشروب خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبّانی شود از من تشکّر می‌کند و لبخند می‌زند و از جای خود تکان نمی‌خورد." متصدّی بار لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت، "خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این بار و رستوران است." شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می‌کنند نادانسته به نفع ما باشد.



تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1395 | ساعت 15 و 52 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

کاش اولِ هر کاری از وسط شروع میشد!

آدم چشم باز میکرد می دید وسطِ یه کاره،

وسط یه رابطه است،

وسط یه کتابه...

لِم کار دستش آمده،

به همه چیز عادت کرده،

لبخندهای فِیک آدمها تمام شده،

مقدمه ی مترجم تمام شده

و آدم یکراست وسط ماجراست...



تاریخ : سه شنبه نوزدهم مردادماه سال 1395 | ساعت 21 و 38 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.