هر چی جلو ننه ی حمید گرفتیم كه نیاد داخل غسالخونه، نشد. پیرزن یه التماسای از ته جیگر كرد زد ما هم گریه انداخت. حمیدو تكه تكه بود. نمیخواسیم ببیندش. غسلشم نشده بود بیدیم. تو حلقش خورد شده ی صفحه كیلومتر سی جی در میومد هنو. وُ روغنوبنزینِ كادیلاك بعد دو روز هنو چُر میكرد ازش. خلاصه جلودار ننه ش نشدیم، زوری اومد داخل. رفت سمتِ سنگ و بند كفن باز كرد. خیییلی سیلش كرد. ساكت سیلش كرد. دیگه گریه نداشت كه بكنه. یواش گفت : ننه... ننه میفهمُم صدام میفهمیا... ننه اگه امشو اُرسُ پُرست كردن اگه ایرادت گرفتن، چه خدا خودش، چه نكیر منكراش، بوگو باشه شما درس میگینا ... ولی ننه م ازُم راضیه. بوگو ننه م گفت: خدایا مو از حمیدو راضیُم! خدایا در حقُم كم ننهاد هیچوقت!.
بنظرم مث حمیدو، اگه وقت نكردین، حال نكردین، پسند نكردین هیچ مذهبی رو، حداقل قلب ننه تون تسخیر كنین. قلب پدرتون. قضیه تمامه.
اگه اضافه اومد، راه داد، عامو...خاله...خالو. 
بعد اگه بشه همسایه ی ایوری، همسایه اووری؛ خو معركه ن. 
در بالاترینِ مراتبش، اگه شدی كه به غریبه ای رسیدی و بی دلیل دوستش داشتی، تو در بازیِ هستی
جُفت شیش محسوب میشی و شاخِ عارفا و اشراقیا رو حاكم كوت كردی آغا؛ حاكم كوت كردی خانم. 



طبقه بندی: داستان،  داستان پند آموز،  حکایات، 

تاریخ : چهارشنبه پنجم دیماه سال 1397 | ساعت 23 و 08 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

“اسعد بن شهروند” را مالیخویا عارض گشت. نزد طبیب رفت و در صف نوبت بنشست. شخصی بیامد و بنشست. شخص دوم بیامد، و شخص سوم و چهارم و پنجم . . . تا چهل شخص، و همه در نوبت.
طبیب او را پیش خواند و از حالش پرسید.
شکوه بیاغازید از خواب آشفته دیدن و نیم شبان از خواب جهیدن و باز خفتن و خواب وی بیاشفتن.
طبیب : چه می بینی؟
-در خواب می بینم که بر سر دریا ایستاده ام و قلاب در آب رها کرده. ماهی در قلاب افتد و چون بر می آورم ، نهنگی بالا می جهد و ماهی فرو می بلعد.
طبیب گفت: غم نباشد
-در خواب می بینم که خانه عالی ساخته اند و خالی رها کرده و چون داخل خواهم شدن، سنگی از کنگره به زیر می آید و پیشانی مرا می شکند.
طبیب گفت: غم نباشد
-در خواب می بینم که مردی بر سر خوان نشسته و مرغ بریان می کند و به سوی من می اندازد. چون برمی دارم، تکه سنگی است یا چوب بلالی.
طبیب گفت: غم نباشد
-در خواب می بینم . . .
-غم نباشد
-اسعد زبان گشود که: ای طبیب چگونه غم نباشد؟ و این مالیخویا مرا رنجه می دارد، آنچنانی که خواب و خوراک نمی دانم و شب و روز نمی شناسم.
طبیب گفت: غم نباشد.
و آنگاه چهل شخص را پیش خواند و گفت:
-این اسعد را از حال خود خبر دهید.
گفتند: دل قوی دار که آنچه تو در خواب بینی ، ما جمله در بیداری بینیم و هیچ گمان نبریم.
اسعد چون این بشنید دانست که هیچ غم نباشد.




طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : پنجشنبه سی ام تیرماه سال 1390 | ساعت 08 و 49 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی‌‌اش آمده است. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
-
در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش روشن کرد و ادامه داد:
-
گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
-
می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن.


طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 12 و 49 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
جنگ بر علیه مسائل خاصی که با گذر زمان حل می‌شود، فقط نیروی شما را به هدر می‌دهد. یک داستان چینی بسیار کوتاه، این موضوع را به تصویر می‌کشد:
ناگهان در میان دشتی، باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه می‌دویدند، به جز مردی که همان طور آرام به راه‌خود ادامه می‌داد.
کسی پرسید: چرا نمی‌دوی؟
مرد پاسخ داد: چون جلوی من هم باران می‌بارد!


طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 12 و 48 دقیقه و 41 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.