تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب سایر

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر




احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.

گویی از کنار لحظه ها می گذرم

این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

در باره همه چیز میتوانم بنویسم

و لی نمی دانم

چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دیماه سال 1390 ساعت ساعت 14 و 28 دقیقه و 55 ثانیه توسط : ...  | دسته : سایر، 
  •    [ باران رحمت ]

  • رفاقت یعنی اون پسربچه ای که به استادش گفت :" بیرون می خوان شما رو بزنن . چند تا آدم لاتن . بذارین منم همراه شما بیام ." وقتی استاد گفته بود کوچیکی پسر جون . کوچیکی برای این کار . تو که نمی تونی کسی رو بزنی . بچه جواب داده بود که " یکی دو تا سیلی که می خورم . اینجوری شما یکی دو تا کمتر می خورین . "
    نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دیماه سال 1390 ساعت ساعت 11 و 04 دقیقه و 41 ثانیه توسط : ...  | دسته : سایر، 
  •    [ نظرات ]

  •           اوباما: تمام گزینه ها در مورد ایران روی میز است!
    گمنام
    نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذرماه سال 1390 ساعت ساعت 14 و 46 دقیقه و 17 ثانیه توسط : ...  | دسته : سایر، 
  •    [ نظرات ]


  • ولتر

    «اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم.... و از عشق بی‌بهره باشم طبل میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم، اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه‌ها را به رفتار آورم و از عشق بی‌بهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بی‌بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید.عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی‌زند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید و اندیشه شر نمی‌کند و از بی‌عدالتی خشنود نیست اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می‌کند همه چیز را باور می‌کند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمی‌افتد اما پیشگوی‌ها همه شکست می‌خورند و زبان‌ها همه قطع می‌شوند و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد انچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است.»
    نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذرماه سال 1390 ساعت ساعت 14 و 11 دقیقه و 12 ثانیه توسط : ...  | دسته : سایر، 
  •    [ نظرات ]

  • سر کلاس ادبیات استاد گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتی ... رفت ... ساکت می شوم ، میخندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من می گویم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شادیم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من می خندم و می گویم : خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است ..............


    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهرماه سال 1390 ساعت ساعت 18 و 28 دقیقه و 14 ثانیه توسط : ...  | دسته : سایر، 
  •    [ نظرات ]