تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب شعر

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



خوشا به حال لک لکا

که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لکا

که لک لکن... که لک لکن!

با بالای سپیدشون

تو آسمون پر می زنن

رها و شاد، بی دغدغه...

هر جا بخوان سر می زنن

اوج می گیرن تو آسمون

تو آسمون بی نشون...

سر به هوا به عشقشون

از عشق، پرپر می زنن.

حسین پناهی
نوشته شده در سه شنبه دهم خردادماه سال 1390 ساعت ساعت 21 و 00 دقیقه و 00 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند


    بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند


    زآن می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم


    غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند


    نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد


    با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند


    سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا


    وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند


    بستاند این سرو سهی سودای هستی از رهی


    یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند



    نوشته شده در سه شنبه دهم خردادماه سال 1390 ساعت ساعت 20 و 59 دقیقه و 25 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • چه گریزیست ز من ؟
    چه شتابیست به راه ؟
    به چه خواهی بردن
    در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

    مرمرین پله آن غرفه عاج !
    ای دریغا که ز ما بس دور است
    لحظه ها را دریاب
    چشم فردا کور است .

    نه چراغیست در آن پایان
    هر چه از دور نمایانست .
    شاید آن نقطه نورانی
    چشم گرگان بیابانست .

    می فرو مانده به جام
    سر به جاده نهادن تا کی ؟
    او در اینجاست نهان
    می درخشد در می

    گر بهم آویزیم
    ما دو سرگشته تنها ، چون موج
    به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید
    اندر آن لحظه جادویی اوج !
    نوشته شده در سه شنبه دهم خردادماه سال 1390 ساعت ساعت 20 و 56 دقیقه و 26 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • خدایا کفر نمی‌گویم،

    پریشانم،

    چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

    مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

    خداوندا!

    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

    لباس فقر پوشی

    غرورت را برای ‌تکه نانی

    ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

    و شب آهسته و خسته

    تهی‌ دست و زبان بسته

    به سوی ‌خانه باز آیی

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر در روز گرما خیز تابستان

    تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

    لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

    و قدری آن طرف‌تر

    عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

    و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر روزی‌ بشر گردی‌

    ز حال بندگانت با خبر گردی‌

    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

    خداوندا تو مسئولی.

    خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

    در این دنیا چه دشوار است،

    چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

    نوشته شده در سه شنبه دهم خردادماه سال 1390 ساعت ساعت 20 و 54 دقیقه و 37 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • چه كسی میداند كه تو در پیله تنهایی خود، تنهایی ؟؟!

    چه كسی میداند كه تو در حسرت یك روزنهدر فردایی ؟؟!

    پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن ، زیبایی .....
    نوشته شده در سه شنبه دهم خردادماه سال 1390 ساعت ساعت 20 و 52 دقیقه و 16 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]