تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب شعر

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
روی خندان تو را کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
میتوانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را میبخشی
-حمید مصدق-
سلام دوست عزیز
من با نوشته ای در مورد بوسه آپ هستم
کلبه منو با امدنتون مصفا کنید
شاد و عاشق باشی
نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 19 و 00 دقیقه و 58 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • بمان با من که من بی تو صدایی خسته در بادم
    در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
    شبیه برگ پائیزی پر از احساس دلتنگی
    دلت مانند یک دریا، زلال و صاف وبی رنگی
    نگاهت بی قرار کیست؟ تو ای خاتون دریا
    تو ای محبوبه ی شبها، تو ای زیباتر از دریا
    چه شبهایی که من بی تو خزان عشق را دیدم
    ولی از عشق گفتم باز، کنار غصه روییدم
    بلور اشکهای من همان آغاز تنهایی است
    مرور خاطرات دل عجب تکرار زیبایی است
    نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 19 و 00 دقیقه و 43 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • عاشق که شدی تیر به سر باید خورد
    زهری خادم پیر مغان باش که در مذهب عشق
    جز بت جام به کف، حکمروایی نبود که رسد همچو عسل باید خورد
    جز گل روی تو امید به جایی نبود
    درد عشق است به غیر تو دوایی نبود
    بنده ی موی تواَم دست فشانی نرسد
    راهی که تواَم راهنمایی نبود
    حلقه ی زلف تو زنجیر دل غمگین است
    از دلم جز رخ تو حلقه گشایی نبود
    صوفی صافی از این میکده بیرون نرود
    که بجز کلبه عشاق، صفایی نبود
    عاکف کوی بُتان باش که در مسلک عشق
    بوسه بر گونه ی دلدلار خطایی نبود
    نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 18 و 59 دقیقه و 41 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • برخیز ، برخیز ، برخیز
    با من بیا ای تو از خود گریزان
    من بی تو گم می کنم راه خانه
    با من سخن سر کن ای سکت پرفسانه
    ایینه بی کرانه
    می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست
    می پرسم آخر بگو تا بدانم
    نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
    این ظلمت غرق خون و لجن را
    چونین پر از هول و تشویش کرده ست ؟
    ایکاش می شد بدانیم
    ناگه غروب کدامین ستاره
    ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟
    نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 18 و 57 دقیقه و 20 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • تنها تر از تنهایی هم کسی هست ولی هرگز نمی توانند آن را بیابند
    تنهایی می تواند بسیار با ارزش باشد تنهایی می تواند بی ارزش باشد.
    تنهایی می تواند یار تو باشد تنهایی می تواند قاتل جان تو باشد.
    تنهایی می تواندهمدم تو باشد تنهایی می تواند رسوا کننده تو باشد.
    تنهایی می تواند ناجی تو باشد تنهایی می تواند دشمن تو باشد.
    تنهایی می تواند هادی تو باشد تنهایی می تواند گمراهی تو باشد.
    تنهایی می تواندنور راهت باشد تنهایی می تواند ظلمات راهت باشد.
    و تنها تویی که تصمیم گیرنده ای تنهایی کدامین یک باشد.پس مدد کن، با آرامش فکر کن و انتخاب کن؛کدام را بر می گزینی؟

    *************

    منم و پنجره و سکوت شب
    منم و جاده دراز غم
    منم و دو چشم منتظر به راه
    منم و زردی این فصل خزان
    منم و نگاه های گل سرخ
    منم و رنج و عذاب هجر تو
    منم و شادی روز وصل تو
    تویی آخرین ستاره شبم
    تویی اولین عزیز و همدمم
    پیش من بمون سفیر شادیم
    به خدا بدون تو من فانیم

    نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 18 و 53 دقیقه و 44 ثانیه توسط : ...  | دسته : شعر، 
  •    [ نظرات ]