تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب طنز

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر





مرد عصبانی سرشو با دو دستش گرفته و لب پنجره ایستاده و در حال کشیدن نفس های عمیقه تا آرام بشه تا از اعصبانیتش کاسته بشه و زیر لب به زنش فحش میده ...

دخترش میاد تا باباش رو آروم کنه

میگه : بابا اینقدر ناراحت نباش ، حالا درسته مامان به خاطر اون تار موی بلند زنانه ! که روی کت شما پیدا کرده این جنجال رو به پا کرده !!! و رفته تو اتاقش میگه طلاقشو می گیره و بیرون نمیاد اما من راه چاره اش رو میدونم چیه ! در ضمن مگه نشنیدن که حکیم ارد بزرگ میگه : هیچگاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید .

و ادامه میده : من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن, بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلی که ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم می کنیم تبحر خاصی دارن ...

پدر میگه : بسه اینقدر پرحرفی نکن ! بگو چطور از این مصیبت خلاص شم !!!

دختر میگه : این هم مانتوی مامان

باباش میگه : که چی ؟!

دختر هم میگه : این موی کوتاه ، لابد مردانه روی مانتوی مامان چکار می کنه ؟

مرد با عصبانیت پالتو رو بر میداره و میاد پشت در اتاق خانومش و داد میزنه : این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زنننننننننننننننن ... بخدا طلاقت میدم .........

و خانومش وقتی اینو می شنوه ... می زنه بیرون

و با گریه می گه من نمی دونم به خدا ...............

صدای خنده دخترشون از تو آشپزخونه اونا رو متعجب می کنه

وقتی میان سراغ دختر تازه می فهمن چه کلاهی سرشون رفته !

هر دو مو

موی سر دختر چموششون بوده که یکی رو کامل روی لباس بابا گذاشته و یکی رو هم با قیچی کوتاه کرده و رو لباس مامان گذاشته ...


دختره با همون حالت خنده به مامان و بابا میگه : وقتی شما سر یه تار مو ، می خواهین از هم طلاق بگیرین چرا به من میگین زودتر عروس شو....
نوشته شده در یکشنبه دوم مهرماه سال 1391 ساعت ساعت 07 و 05 دقیقه و 08 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، طنز، 
  •    [ نظرات ]


  • سلام!میخوام بگم که چرابدبختم پس خوب گوش کن!!!

    داستان از اونجایی شروع شد که:

    امروز وقتی که آقای مغازه دار اومد و مغازشو باز کرد،مثل همیشه خیلیا برای خریدن گل به گل فروشی اومدن،خب منم منتظر بودم که یکی بیاد منو بخره!!!

    چند ساعت بعد دیدم که یه ماشین پرادو اومد و جلوی گلفروشی وایستاد،وقتی صاحب ماشین پیاده شد،دیدم که یه آقای شیک و با کلاسه!خودمو جمع و جور کردم تا بیاد و منو بخره!!!هه،چه خوش شانس.منو خرید و برد.

    با هم به یه خونه رفتیم.وقتی که زنگ رو زد دیدم که یه خانم خوشگل در وباز کرده و اون آقا منو داد به اون،بعد از یه عالمه فضولی فهمیدم که مجلس،مجلس خواستگاریه!

    اون دو نفر نشستن و داشتن باهم حرف میزدن که یهو دعوا شروع شد...

    -:تو چش میگی این وسط!من هر کاری که بخوام انجام میدم!یهو صدا بلند تر شد خانمه داد زد:چی گفتی؟!من قلم پاتو میشکونم!...

    بعد از یه عالمه جیغ و داد و موکشیخانمه منو برداش و محکم پرتم کرد بیرون!البته اون مرده هم انداخت بیرون!

    خلاصه از بس محکم سرم خورده بود به زمین که غش کردم.بعد از مدتی که از حالت بی هوشی در اومدم دیدم که توی یه جای قرمزم!!!

    بله!دقت کردم که دیدم تو شکم یه بز هستم!
    نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 07 و 51 دقیقه و 49 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
    رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

    پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که ...

    بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»

    پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

    پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

    رییس: «از کجا می دونید؟»

    پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!
    نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 06 و 54 دقیقه و 06 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • مقام از خود ممنون:

    مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

    باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

    "باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:

    "اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...

    بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"


    دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

    کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

    به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
    نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 02 و 04 دقیقه و 47 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده !
    به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت، در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند.
    احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم های باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده !
    بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چی هستن !
    با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!
    کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست !
    اما دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : آقای محترم ! بفرمایید !
    قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    دیگر نگران طاسی سر خود نباشید ! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا !
    نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 06 و 47 دقیقه و 35 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، داستان، 
  •    [ نظرات ]