تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب طنز

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



سلام امروز واسه اولین بار بود رفته بودیم خونه یکی از دوست های بابام که خیلی هم
باهاشون راحت نبودیم هم نشستم چشمم بهش افتاد ولی روم نمیشد بهش نگاه کنم ولی انگار
یک چیزی درونم نمیزاشت که بهش نگاه نکنم و همین جور خیره شده بودم بهش که کمکم از
شدت علاقه ای که بهش داشتم نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم مادر دم گوشم بهم گفت
پسر ..........؟دیگه بسه من تازه دوزاریم جاافتاده بود که دارم چه کار میکنم از
خجالت اب شده بودم ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم و دوباره نگاه میکردم تا پدرم بهم
گفت پسر اینجا جایش نیست ولی فقط برای چند لحظه نگاهمو ازش مخفی کردم و دوباره شروع
به نگاه کردن کردم دیگه خانواده دوست بابام هم متوجه موضوع شده بودن و هی می خندیدن
تا اینکه بلخره حوصله پدر خانواده سر اومد. از این همه نگاه کردن رفت و اوردش جلوی
من منم..............؟
ورداشتم خوردمش عجب شیرینی خوش مزه ای بود.


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیرماه سال 1391 ساعت ساعت 15 و 01 دقیقه و 23 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • بدون شرح
    نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دیماه سال 1390 ساعت ساعت 10 و 52 دقیقه و 51 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • گمنام
    نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذرماه سال 1390 ساعت ساعت 14 و 25 دقیقه و 57 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • لطیفه های کودکانه

     

     سخت‌ترین كار:

    به غضنفر میگن: توی عمرت، سخت‌ترین كاری كه كردی چی بوده؟میگه:

     پر كردن نمكدون!

    میگن: چرا؟

    جواب میده: آخه سوراخ‌هاش خیلی ریزه



     پشه بند

    حیف نون پشه بند می خره، تاصبح نمی خوابه پشه ها رو مسخره می کنه!


    پازل

    یارو با خوشحالی به دوستش میگه بالاخره این پازل رو بعد از 3 سال حل

     كردم . دوستش میگه: 3 سال زیاد نیست؟ میگه: نه بابا رو جعبه اش

     نوشته 3 تا 5 سال!



     قطار

    به یارو میگن: زودباش قطار میره!


    میگه : كجا میخواد بره بلیط دست منه!



     گل

    به غضنفرمیگن چرا زنبورها گل میخورن؟ میگه خوب حتما دروازه بانیشون

     خوب نیست!



    بادكنك اعلا

    یارو بادكنك فروشی باز میكنه بالای مغازه اش میزنه بادكنك اعلا به شرط چاقو!



    در یخچال

    یک روز در یخچال یه یارو کنده میشه جاش پرده میزاره!



    دعوای جوجه و مرغ

    جوجه ای با مادرش دعوا میکنه میره روی دیوار و داد میزنه پیشی بیا منو بخور



    دزدی

    مردی میره دزدی چیز به درد بخور پیدا نمی کنه از لجش مشق بچه صاحب خانه را

     خط خطی می کنه.


     دزدی

    بچه: بابا هواپیمای به این بزرگی رو چطور می دزدن؟

    بابا: اول صبر می کنند بره بالا, کوچیک که شد بعد می دزدنش



    15. 5 تا

    معلم به شاگرد می گه: 5 تا حیوان درنده نام ببر شاگرد می‌گه: 2 تا ببر 3 تا شیر!

    نوشته شده در یکشنبه بیستم آذرماه سال 1390 ساعت ساعت 12 و 21 دقیقه و 20 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • روزی یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند .
    پسر متوجه دو دیوار براق نقره ای رنگ میشود که به شکل کشویی از هم جدا
    شدند و دوباره به هم چسبیدند ، از پدر می پرسد : این چیست ؟
    پدر که تا به حال در عمرش آسانسور را ندیده می گوید: پسرم ، من تا کنون چنینی چیزی ندیده ام ، و نمی دونم
    در همین موقع آن ها زنی چاق را میبینند که با صندلی چرخ دارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با
    انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد ، دیوار براق از هم جداشد و زن خود را با زحمت وارد آن کرد و دیوار بسته شد
    پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هایی بود که بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و به تدریج تا سی رفت
    هر دو خیلی متعجب نگاه می کردند که نا گهان دیدند شماره ها به طور معکوس و به تدریج کم شد تا رسید به یک  ، در این
    وقت دیوار نقره ای باز شد و آن ها حیرت زده دیدند که یک دختر 24 ساله ای از ان اتاقک خارج شد
    پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد ، به آهستگی به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت رو بیار اینجا کارش دارم 
    نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبانماه سال 1390 ساعت ساعت 12 و 14 دقیقه و 54 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، طنز، 
  •    [ نظرات ]