تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب طنز

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



اولین سوال دخترا در شروع ترم : استاد منابع امتحانی چیا هست؟ اولین سوال پسرا از استاد : استاد نه و نیم رو ده میدین؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهرماه سال 1390 ساعت ساعت 07 و 31 دقیقه و 38 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • غضنفر میره کتابخونه کتابش رو پس میده… خانم کتابدار میگه: خوب کتابش جالب بود؟ میگه والا شخصیت زیاد داشت، داستان خاصی هم نداشت… کتابداره میگه: ای وای پس این شما بودین دفترچه تلفن منو برده بودین؟
    ******************************************************
    مناجات غضنفر باخدا : خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال یک بار آن هم در یک کشور برگزار کن

    ******************************************************
    به غضنفر می گن نظر شما راجع به ماه رمضان چیه ؟ می گه والا خیلی خوبه فقط یه ذره زولبیا بامیه اش رو زیاد کنن بهتر می شه
    ***************************************************
    حیف نون می افته توی چاه، می گه خدا رو شکر تهش سوراخ نبود!
    **********************************************
    دانش آموزی داشت سر کلاس چیزی می خورد، معلم پرسید چی می خوری؟ گفت: نمی خورم! آلو خشک رو گذاشتم توی دهانم تا خیس شه زنگ تفریح بخورم!


    ***********************************************
    یارومیخواسته یك كبریت رو روشن كنه، هرچی میزده كبریت مادرمرده روشن نمیشده. رفیقش بهش میگه: بابا خوب شاید كبریتش خرابه! غضنفر میگه: نه بابا، همین پنج دقیقه پیش روشن شد

    ---------------------------------------------------------------------



    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 15 و 56 دقیقه و 36 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار . تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .

    می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه. آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

    گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟

    گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم

    تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ..

    این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!
    نوشته شده در دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 15 و 13 دقیقه و 38 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]


  • می گفت مراسم دعای كمیل بود. « صفدر میرزایی» با «كماشبندی» بالای تپه نگهبان بودند، دعا از بلندگو پخش می‌شد و در گوشه و كنار هر كسی برای خودش خلوت و حالی داشت.

    «كماشبندی» می‌گفت:

    «آن شب، میرزایی حدود دو كیلو انار با خودش آورده بود روی تپه سر پُست، تا آخر دعا می‌خورد و گریه می‌كرد.»

    پرسیدم: «مگر می‌شود هم خورد و هم گریه كرد؟»


    گفت: «وقتی عبارت خوانی می‌كردند آنها را می‌فشرد و بعد از ذكر مصیبت و گریه یكی یكی همان طور كه سرش پایین بود می‌مكید. كاری كه گمان نمی‌كنم كسی تا به حال كرده باشد.»

    به او گفتم: «بابا یا بخور یا گریه كن، هر دو كه با هم نمی‌شود.»

    نوشته شده در دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 15 و 11 دقیقه و 48 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • توی یکی از عملیاتها عراقیها بدجوری مقاومت می‌کردن.

    بالاخره ساعت 7 صبح یکیشون رو اسیر گرفتیم.

    یکی از رزمنده‌ها که دیشب تا صبح مشغول درگیری بود فورا خودش رو به عراقی اسیر شده رساند و برای اینکه متوجه شود که این عراقی همانی است که دیشب مقاومت می‌کرد، با عصبانیت رو به عراقی کرد و پرسید: «هی! أنت لیلاَ تاخ تاخ؟»

    سرباز عراقی که عصبانیت این رزمنده رو دیده بود؛ فوری گفت: «والله لا تاخ تاخ.» یعنی به خدا من تیراندازی نکردم.

    خلاصه اگه این عراقی با ادبیات رزمنده ما آشنا نبود معلوم نبود که چه بلایی سرش در می‌آمد.
    نوشته شده در دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 15 و 10 دقیقه و 14 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]