تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب طنز

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: « مو وَر گویم؟»

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. »

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.»

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 15 و 09 دقیقه و 00 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • می خواستم به جبهه بروم و پدرم رضایت نمی‌داد. تا اینكه با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. فرماندهان بسیج گفتند: «اول یک رژه در شهر می‌رویم و بعدش اعزام! »

    از ترس پدر و مادرم كه مبادا مرا در خیابان ببینند، به رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.

    بعدها که از جبهه تماس گرفتم؛ پدرم گفت:

    «خاک بر سرت! ما وقتی دیدیم با این همه اشتیاق می‌خوای بری؛ برات آجیل و میوه آورده بودیم که با خودت ببری جبهه!»

    نوشته شده در دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 15 و 08 دقیقه و 33 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • تازه چشممان گرم شده بود كه یكی از بچه‌ها، از آن بچه‌هایی كه اصلاً این حرف‌ها بهش نمی‌آید، پتو را از روی صورتمان كنار زد و گفت‌:

    بلند شید، بلند شید، می‌خوایم دسته جمعی دعای وقت خواب بخوانیم.

    هرچی گفتیم:

    « بابا پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار برای یك شب دیگر، دست از سر ما بردار، حال و حوصله‌اش را نداریم.»

    اصرار می‌كرد كه:

    «فقط یك دقیقه، فقط یك دقیقه. همه به هر ترتیبی بود، یكی‌یكی بلند شدند و نشستند.»

    شاید فكر می‌كردند حالا می‌خواهد سوره‌ی واقعه‌ای، تلفیقی و آدابی كه معمول بود بخواند و به جا بیاورد، كه با یك قیافه‌ی عابدانه‌ای شروع كرد:

    بسم اللـ....ه الرحمـ....ن الرحیـ....م همه تكرار كردند بسم الله الرحمن الرحیم... و با تردید منتظر بقیه‌ی عبارت شدند، اما بعد از بسم الله، بلافاصله اضافه كرد: ‌«همه با هم می‌خوابیم» بعد پتو را كشید سرش.

    بچه‌ها هم كه حسابی كفری شده بودند، بلند شدند و افتادند به جانش و با یك جشن پتو حسابی از خجالتش در آمدند.

    نوشته شده در دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 14 و 57 دقیقه و 42 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]


  • خبر رسید که یک دزد ناقلا دیشب

    دو قطعه فرش ز اموال ما به یغما برد

     بدون آن که دهد پول یا چکی بکشد

    متاع مورد درخواست را  ، مهیـا برد

    چگونه از سر دیوار رفت ؟  خود داند

    بگو چطور ، ز دیوار ،  فرش بالا برد!

    خداش خیر دهد ، دزد خیر مندی بود

     به زحمت آمد و یک جفت فرش تنها برد

    اگر به خانه ی خود برد و زیر پا انداخت

     بر او حلال  ،  که حلاّل یک معما برد

    اگر نیاز به آن فرش داشت آن بدبخت

    چرا دهید به او ناسزا که بیجا برد  ؟

    برای خانه پی فرش تازه ای می گشت

    چو دید خانه ی ما خالی است ، از ما برد

    به بنده ربط ندارد چگونه آمد و رفت

     ولی همین که ازین دام جست زیبا برد  

     به فرش فکر مکن حال دزد را دریاب

     نه دزد زاد ز مادر ،  نه ارث ِ بابا برد

    ببین مسیر خطا را به او چه کس آموخت

    چگونـه راه بـه ژرفـای تیـرگی هـا بـرد

    بنای ِ  فطرت انسان نهاده بر پاکیست

    به تیرگی ، دل پاکیزه با چه سودا برد

    دلیل دزدی او هر چه هست پیدا نیست

    به سادگی نتوان پی به این معما برد

    هر آن چه یافت از این روزگار رعنا یافت ! 

    هر آنچه برد ازین عصر بی مسما برد !

    دعـا کنیم کـه  بیمـاریش عـلاج شود

    که در معالجه ی فرش ، درد سر ها برد

    نوشته شده در دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 14 و 53 دقیقه و 24 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • پسرک دوازده ساله ؛ لاک پشت مرد ه ای که ماشین از رویش رد شده بود را با نخ می کشید.

    او وارد یکی از خانه های “فساد” اطراف آمستردام شد و گفت:

    - من می خواهم با یکی از خانم ها س ک س داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم.

    گرداننده آنجا که همه به او “مامان” می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

    - باشه یکی از دخترها ( روسپی ها )رو انتخاب کن

    پسرک پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

    “مامان” گفت: نه ندارند

    پسرک که خیلی زبل بود گفت:

    - تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم

    اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که “مامان” راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد .

    ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به “مامان” داد و می خواست بیرون برود که “مامان” پرسید:

    - چرا تو درست کسی که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

    پسرک با بی میلی جواب داد:

    - امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم..

    این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

    بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

    وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردا که پستچی میاد مثل همیشه مادرم و پستچیه قاطی همدیگه میشن

    قصد من مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت.

    نوشته شده در یکشنبه دوم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 07 و 55 دقیقه و 45 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، داستان، 
  •    [ نظرات ]