تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب طنز

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



یکی از بزرگان حکایت کند

اگر یک نفر نیمه شب چت کند

و با فرد بیگانه صحبت کند

و کم کم به چت کردن عادت کند

و یک ساعتش را سه ساعت کند

و هر شب به فردی محبت کند

به افراد قبلی خیانت کند

و با بی خیالی جنایت کند

نه حدّ و حدودی رعایت کند

و اچ آی وی ِ خویش مثبت کند

و این قصه را پر حرارت کند

برای رفیقش روایت کند

چنانکه رفیقش حسادت کند

و او هم رود نیمه شب چت کند

و با فرد بیگانه صحبت کند

و کم کم به چت کردن عادت کند

و یک ساعتش را سه ساعت کند

و هر شب به فردی محبت کند

به افراد قبلی خیانت کند

و با بی خیالی جنایت کند

نه حد و حدودی رعایت کند

و اچ آی وی ِ خویش مثبت کند

و این قصه را پر حرارت کند

برای رفیقش روایت کند

چنانکه رفیقش حسادت کند

و او هم رود نیمه شب چت کندا

نوشته شده در شنبه یکم مردادماه سال 1390 ساعت ساعت 07 و 53 دقیقه و 16 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، شعر، 
  •    [ نظرات ]

  • تعمیر و نگهداری از كاخ سفید بصورت یك مناقصه مطرح شد.

    یك پیمانكار آمریكایی، یك مكزیكی و یك ایرانی در این مناقصه شركت كردند.

    پیمانكار آمریكایی پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود
    را ۹۰۰ دلار اعلام كرد.

    مسؤل كاخ سفید دلیل قیمت گذاری اش را پرسید و وی در پاسخ گفت:

    ۴۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۴۰۰ دلار بابت هزینه های كارگران و… ۱۰۰ دلار استفاده بنده.

    ..

    پیمانكار مكزیكی هم پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود
    را ۷۰۰ دلار اعلام كرد.

    ۳۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۳۰۰ دلار بابت هزینه های كارگران و… +۱۰۰ دلار استفاده بنده.

    ..
    ..

    اما نوبت به پیمانكار ایرانی كه رسید بدون محاسبه و بازدید از محل به سمت
    مسؤل كاح سفید رفت و در گوشش گفت: قیمت پیشنهادی من ۲۷۰۰ دلار است!!!

    مسؤل كاخ سفید با عصبانیت گفت: تو دیوانه شدی، چرا ۲۷۰۰ دلار؟!!!!!

    پیمانكار ایرانی در كمال خونسردی در گوشش گفت:

    ..

    آرام باش…

    ۱۰۰۰ دلار برای تو…… و۱۰۰۰ برای من ……. و انجام كار هم با
    پیمانكار مكزیكی.

    و پیمانكار ایرانی در مناقصه پیروز شد

    نوشته شده در جمعه سی و یکم تیرماه سال 1390 ساعت ساعت 09 و 24 دقیقه و 10 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • یك مرد پس از 2 سال خدمت پی برد كه ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت كه پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یك نصیحت كرد: «از تو به خاطر 1 یا 2 روز كاری كه تو واقعاً انجام می دهی، تقدیر نمی شود.»

    مرد از شنیدن آن جمله شگفت زده شد اما مدیر شروع به توضیح نمود.

    مدیر : یك سال چند روز دارد؟

    مرد: 365 روز، بعضی مواقع 366.

    مدیر: یك روز چند ساعت است؟

    مرد: 24 ساعت

    مدیر: تو چند ساعت در روز كار می كنی؟

    مرد: از 10صبح تا 6 بعدازظهر؛ 8 ساعت در روز.

    مدیر: بنابراین تو چه كسری از روز را كار می كنی؟

    مرد: 3/1

    مدیر: خوبت باشه!! 3/1 از 366 چند روز می شود؟

    مرد: 122 روز.

    مدیر: آیا تو تعطیلات آخر هفته را كار می كنی؟

    مرد: نه آقا.

    مدیر: در یك سال چند روز تعطیلات آخر هفته وجود دارد؟

    مرد: 52 روز شنبه و 52 روز یكشنبه، برابر با 104 روز.

    مدیر: متشكرم. اگر تو 104 روز را از 122 روز كم كنی، چند روز باقی می ماند؟

    مرد:18 روز.

    مدیر: من به تو اجازه می دهم كه در تا 2 هفته در سال از مرخصی استعلاجی استفاده كنی .حال اگر 14 روز از 18 روز كم كنی ، چند روز باقی می ماند؟

    مرد: 4 روز.

    مدیر: آیا تو در روز جمهوری (یكی از تعطیلات رسمی می باشد) كار می كنی؟

    مرد: نه آقا.

    مدیر: آیا تو در روز استقلال (یكی دیگر از تعطیلات رسمی می باشد) كار می كنی؟

    مرد: نه آقا.

    مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟

    مرد: 2 روز آقا.

    مدیر: آیا تو در روز اول سال به سر كار می روی؟

    مرد: نه آقا.

    مدیر :بنابراین چند روز باقی می ماند؟

    مرد: 1روز آقا.

    مدیر: آیا تو در روز كریسمس كار می كنی؟

    مرد: نه آقا.

    مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟

    مرد: هیچی آقا.

    مدیر: پس تو چه ادعایی داری؟

    مرد: !!!

    نتیجه اخلاقی: هرگز از مدیریت منابع انسانی كمك نخواهید.

    مدیریت منابع انسانی = HR یعنی High Risk = ریسك بالا

    نوشته شده در جمعه سی و یکم تیرماه سال 1390 ساعت ساعت 08 و 52 دقیقه و 32 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.

    هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

    یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

    بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»

    چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

    یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…

    خسرو گفت: کیه؟

    : منم، بهمن.

    :”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

    :باور کن من خود بهمنم…

    : تو الان کجایی؟

    بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

    خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

    بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.

    و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.

    حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم

    و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.

    و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم

    و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.

    خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

    بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!
    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1390 ساعت ساعت 07 و 48 دقیقه و 32 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • غضنفر میخواسته بیاد تهران، میره ترمینال از یه راننده میپرسه آقا بلیط تهران چند؟
    رانندهه میگه : اگه جلو بشینی 1000 تومن وسط 800 تومن رو بوفه 500 تومن
    بعد میخواد یه كم یارو رو سر كار بذاره، میگه : اگه دنبال اتوبوس هم بدویی 300 تومن!
    غضنفر یك نگاهی به كیف پولش میكنه، میگه: خوبه دنبالش میدوم!
    خلاصه 300 تومن میده و بسم الله شروع میكنه دنبال اتوبوس دویدن.
    نزدیكای غروب اتوبوس داشته از نزدیكای كرج رد میشده، رانندهه میبینه غضنفر هی داره از عقب اشاره میكنه
    شاگردش میگه: بابا داغون شد! نگه دار سوار شه. هوا داره تاریك میشه سختشه، بیچاره 300 تومن هم كه داده.
    راننده هم نگه میداره.
    غضنفر نفس نفس زنان و شاكی میاد جلو میگه: اینجا كرج بود؟
    راننده میگه: آره.
    غضنفر میگه: خوب مرتیكه خر چرا هر چی علامت میدم نگه نمیداری؟! من میخواستم كرج پیاده شم.
    نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1390 ساعت ساعت 21 و 33 دقیقه و 50 ثانیه توسط : ...  | دسته : طنز، 
  •    [ نظرات ]