داستان دهقان و خرش
دهقانی بود که پول و ثروت زیادی داشت و زبان حیوانات را هم بلد بود روزی داخل طويله مزرعه اش رفت گاوش را دید که نزدیک خر ایستاده است و به زندگی او با حسادت میخورد و آه می کشد و می گوید:
(( خوش به حالت که در راحتی و آسایش و رفاه هستی در حالی که من باید از صبح تا شب کار کنم گاوآهن سنگین را ہر گردن من میاندازند و باید با زور و زحمت زیاد آن را جابه جا کنم در حالی که تو تنها کاری که می کنی این است که فقط چند ساعت دهقان روی تو سوار میشود و بعد از چند ساعت دوباره به خانه بر می گردی)).
خر در جواب گاو به او گفت:
(( فردا وقتی که دهقان میخواست گاو آهن را برای کار در مزرعه به گردن تو بیندازد خودت را به مريضی بزن و هر چیزی که برایت آوردند نخور و اگر تو را زدند بلند نشو و اظهار کن که خواب هستی چند روز را به همین حالت انجام بده تا از کار سخت نجات پیدا کنی)).

دهقان که پشت در طویله ایستاده بود همه حرفهای آنها را گوش داد.
وقتی که صبح شد نوکر دهقان به طویله آمد تا گاو را آماده کار کند؛ اما گاو را بی حال و ضعیف دید حال او را به دهقان گفت و او هم به نوکرش دستور داد که گاو آهن را به گردن الاغ بیندازد نوکر هم همین کار را کرد، وقتی که شب شد و خر به طویله برگشت گاو به استقبال او رفت و بایت لطفی که به او کرده بود تشکر کرد؛ اما خر که خیلی بابت راهتمای ی که به گاو کرد بود پشیمان شده بود به او اعتنایی نکرد.
فردای آن روز دوباره خر را برای کار در مزرعه بردند و به او گاو آهن بستند و دوباره شب گاو به استقبالش آمد و از او تشکر کرد خر این دقعه به گاو گفت:
((می دانی ای گاو تو دوست خوب من هستی و من نمی توانم حرفی را که امروز شنیدم به تو نگویم امروز دهقان به نوکرش گفت فردا گاو را با خودت به بیابان ببر و اگر دیدی که درکارش تنبلی میکند و کارش را درست انجام نمیدهد او را پیش قصاب ببر تا او را بکشد تا حداقل از گوشتش استفاده کنیم من این را شنیدم حالا خودت میدانی تو چون دوست خویم
بودى من این حرف را برای دل سوزی به تو گفتم حالا خودت میدانی و هر کاری میخواهی انجام بده)).

فردای آن روز دهقان به طویله آمد و گاو تا او را دید شروع به جست و خیز کرد و دهقان این صحنه را دید آن قدر خندید که از شدت آن به زمین افتاد.

زنش دلیل خنده ی او را پرسید و دهقان در جواب زنش گفت:(( رازی در این خنده من است که نمی توانم به تو بگویم)) زنش به او گفت:(( دهقان نکند به من می خندی))؟

دهقان گفت:(( نه این طور نیست خانم تو خودت می دانی که من تو را خیلی دوست دارم؛ اما اگر این راز را به تو بگویم حتم دارم که می میرم)).

در همین هنگام خروس را دید که به سگ در مزرعه می گوید: (( آفرین به خودم که بیشتر از ده زن دارم و با هیچ کدام آن قدری که دهقان با زنش مهربان است نیستم من اگر جای دهقان بودم از همین درخت شاخه ای را می شکستم و زنم را با آن می زدم )).

دهقان که این را شنید همین کار را کرد و رازش را به زنش نگفت، زنش هم خیلی از او عذرخواهی کرد.

2 دیدگاه برای “هزار و یک شب(داستان اول)”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *